ضمیمه 41 . نامه های رفقا اردشیر مهر داد شهاب برهان و علی اکبر شالگونی

نامه اول ر. اردشیر مهرداد

رفقای عزیز!

میدانم که این نامه با تآخیر زیاد نوشته میشود. و میدانم نه قرار است نکته ی در میان نهد که پیش  از این ناگفته مانده باشد، نه لزوما تاثیر چندانی خواهد داشت بر بحرانی که تشکیلات ما را در خود فرو برده است. با این وصف خبر هایی که در طول چند روزه گذشته از برخی رفقا شنیده ام، مرا بر آن داشت که آن را بنویسم.

رفقا، من با انشعاب موافق نیستم. نه به این دلیل که منکر  پاره ای اختلافات درون تشکیلات باشم. و نه به این سبب که انشعاب را بطور اصولی کاری نادرست میدانم. هیچ یک. من در چهار چوب اختلافات کنونی، با انشعاب در راه کارگر، هر عنوانی که پیدا کند و به هر شکلی که پیش برده شود، مخالفم. به چند دلیل:

اول : زمینه انشعاب را نامه ای فراهم ساخته که نه بیان یک گسست از برنامه ی سازمان است و نه بگونه ای روشن و شفاف بازتاب یک اختلاف اساسنامه ای. این نامه، به گمان من، در جوهرخود حرکتی است جمعی در اعتراض به فضای حاکم بر روابط درونی ما. تا آن جا که به چنین محتوایی بر میگردد، من فکر میکنم، این حرکت قابل دفاع است. ِبه این معنا که،  میتوان آنرا  نشانه ای از احساس مسئولیت رفقایی دانست که میخواهند بایستند و مبارزه کنند؛ کسانی که عافیت طلب نیستند؛  کسانی که ترجیح میدهند به جای بهانه گیری و نق- نق، بجای انفعال و کناره گیری، در صفوف تشکیلات بمانند، برای بهبود مناسبات درونی آن تلاش کنند و فضای مناسب تری برای کار جمعی و مبارزه سازمان یافته بیافرینند. با چنین برداشتی، به نظر من، نه تنها انشعاب از امضائ کنندگان این نامه روا نیت، بلکه اگر همین امروز بنا بود تشکیلات جدیدی بوجود آوریم، جلب و جذب هر یک از این رفقا به صفوف چنین تشکیلاتی یک موفقیت بزرگ برایمان محسوب میشد.

با این وصف، جای شگفتی نیست که همین نامه به نتایجی انجامیده است، درست معکوس انگیزه های اولیه اش. تاکیداتی یکجانبه، اتهامات وکنایه هایی ناشایست ونیز حاشیه پردازیهایی سوء تفاهم آفرین سبب شده است که نه تنها گرهی از کار بسته ما نگشاید، بلکه بر بحران درونی ما دانن بزند. زبان و ادبیاتی که این نامه بکار بسته، چنان پرخاشگرانه و تهدید آمیز است که آنرا به هر چیزی شبیه ساخته، جز یک انتقاد و اعتراض رفیقانه. تاسف آور تر اینکه، برخورد یکسویه و نا متعادلی گه این نامه اختیار کرده و نیز قرار دادن غیر مستقیم شماری از رفقا در جایگاه متهمان، بر بعد شخصی تنش های موجود افزوده است و آنها را مهار ناپذییر تر ساخته است

با این وصف، فکر نمی کنم تاکید بر چنین واقعیت تلخی نیز،  توجیه ی بدست دهد برای بریدن از امضاء کنندگان این نامه یا وادار ساختن آنان به کناره گیری. فراموش نکنیم، روحیه و رفتاری که این نامه را آلوده است ریشه هایی عمیق در فرهنگ سیاسی چپ دارد: نه مختص امروز است، نه منحصر به این نامه و نه محدود به سازمان ما. منش و روشی این چنین، بدبختانه، چنان فراگیر و  پیشینه دار است و چنان متداول و جا افتاده که نمی توان حتی آن را در یک محدوده تعریف شده پیاده کرد و به سهولت به نقد کشید. با جراحی این عضو یا آن عضو نیز نمی توان آن را علاج کرد. مطمئن باشیم، هرعضوی را قطع کنیم و کنار گذاریم، یا خود به شکلی از اشکال جدا شویم و فاصله بگیریم؛ این گونه روحیات و رفتارها با ما و در ما خواهند بود و رهایمان نخواهند کرد.

بنابراین، تا آنجا که به این نامه معین بر میگردد، به گمان من، درست ترین تصمیم و آینده دار ترین گزینه ماندن درون همین تشکیلات است؛ ماندن درون همین راه کارگر با همین ترکیب، و با هدف دوباره ساختن و چند باره ساختن آن. تردیدی ندارم که خستگی و فرسودگی سالیان و نیز کوشش های بی سر انجام گذشته، جایی برای خوش بینی زیاد باقی نمی گذارد. بی پرده گفته باشم، در جو ملتهب کنونی حتی امید آنرا ندارم که بسیاری از رفقا حوصله کنند و این خرده فکرها را بخوانند، چه رسد به اینکه انتظار زیادی داشته باشم که مدافعانی هم پیدا کند. با این وصف، احساس مسئولیت بالایی در بسیاری از رفقا سراغ دارم، شاید سبب شود فضایی روشن ترو عقلانی تر بر روابط ما حاکم گردد، و زمینه  مساعدتری برای گفت و شنودهایی صمیمانه فراهم گردد

دوم: بفرض، بپذیریم یک اختلاف نظر عمیق حول مسائل اساسنامه ای درمیان ما وجود داشته باشد؛ اختلافی که خطوط آن را بگونه ای شفاف بتوانیم ترسیم کنیم. آیا وجود چنین اختلافی لزوما باید بصورت شکاف در تشکیلات در آید و در قالب یک انشعاب بیان شود؟ جواب من به این سوال منفی است:

اولا مطمئن نیستم، گرایشی که اصول اساسنامه موجود یا اسناد سازمانی دیگر را زیر سوال می برد چقدر گسترده و چقدرعمیق است.  تا آن جا که من میدانم، هنوز یک گفت و گوی جدی درون سازمان ما حول این اختلاف شکل نگرفته است که تصویری واقعی از گسترده گی این گرایش بدست دهد . البته، باید آعتراف کنم که در طول یک سال گذشته در موقعیتی نبوده ام که همه آن چه در این رابطه نگاشته شده را خوانده باشم. با این وصف، اگر مباحثات ما محدود باشد به نظرات نه چندان روشن رفیق تقی روزبه از یک سو و نوشته ی اخیر رفیق محمدرضا شالگونی در نقد آن نظرات از سوی دیگر، باید بگویم ما هنوز در ابتدای یک بحث جدی هستیم. انشعاب (بفرض که قابل قبول دانسته شود) در تحلیل نهایی می تواند نتیجه این بحث باشد و نه مقدمه آن. هر چند نوشته رفیق محمدرضا شالگونی ، به نظر من، سندی بسیار روشنگر است و در رفع بسیاری از توهمات و اغتشاشات نظری و مفهومی موجود راهگشا، اما، تا رسیدن به نقطه ای، که نظرات مخالف حول پرسش هایی واحد یکدیگر را قطع کرده باشند (و نه در هیات خطوط متنافر از ری و روم تا بغداد را نشانه بگیرند)، هنوز فاصله داریم.

دیگر اینکه،  اختلاف حول ساختارهای سازمانی و تشکیلاتی، هر قدر هم که جدی و عمیق باشد، امروز برای اثبات ضرورت جدایی کافی نیست. درست است که، بالاگرفتن تب آنارشیسم در سالهای اخیر به ما نیز سرایت کرده است؛ اما، فراموش نکنیم  که موج سوم الوین تافلر هم زمانی گل کرده بود، یا عبور از دهکده جهانی نیز چندی مد روز شده بود و شماری از ما «نو جویان»  آن را کلیدی یافته بودیم که قرار بود هر قفل بسته ای در جهان را بگشاید. آن همه اما، تب تندی بود که زود عرق کرد و دلیلی ندارد که اینبار بیشتر بپاید. وانگهی، دیدگا ههای کنونی ایکه داروی شفا بخش همه ی نارسایی ها و نا کامی های تا کنونی را در ساختار شکنی سازمانی و مدل های تک اشکوبه ای یافته اند بشدت بی پایه و ذهنی اند. تا زمانی که این دیدگاهها قادرنباشند تجرید منطقی خود را از درون تجربه (یا تجربه های)  تاریخی معینی بیرون کشند، نخواهند توانست از حد یک سرگرمی ذهنی و روشنفکرانه فراتر روند. وانگهی، در حالیکه پیرامون ویژگی های نیرویی که قرار است رسالت تاریخی انتقال از جامعه سرمایه داری را بر دوش کشد پرسش های  بسیاری بی پاسخ مانده اند، و در حالیکه بستر تاریخی و فضایی که قرار است این نیرو درون آن تکوین یابد دستخوش تغییراتی پر شتاب است، پا فشاری بر شکل منحصر بفردی از سازماندهی ( خواه در سطح سیاسی، خواه طبقاتی)، در بهترین حالت، در حد یک گمانه زنی ذهنی باقی خواهد ماند.

بعد اینکه؛  فکر نمی کنم وجود اختلاف در دیدگاه های موجود پیرامون ساختارهای سازمانی (بفرض که جدی و ریشه ای هم باشند)، بدون داشتن یک ارزیابی روشن ازتاثیرات واقعی آنها، دلیلی کافی باشد برای رفتن به سمت یک انشعاب. ما از سالها پیش، با توجه به واقعیت شرایطی که در آن هستیم، نسبت به اجرای اساسنامه سازمان بر خوردی بسیار معطف اختیارکرده ایم. امروزنمی توانیم با قاطعیت مدعی شویم که، اگر در این سالها جز این عمل کرده بودیم نتیجه چندان بهتری گرفته بودیم. تجربه سازمان های دیگر در برابر ماست. آنهایی که خیلی هم سفت و سخت عمل کرده اند قطعا دستآوردهای درخشانی تری نداشته اند. امروز که ما، به عنوان یک تشکیلات در تبعید، در شرایطی بیش و کم یکسانی نسبت به گذشته حرکت می کنیم، دلیلی در دست نداریم که تصور کنیم با کنار گذاشتن روش های پیشین به نتایج بهتری خواهیم رسید. بنابراین، باید بتوانیم برخورد منعطف کنونی را (تا جائیکه بر جهت گیری طبقاتی، و سطح فعالیت سیاسی و عملی ما تاثیری منفی نداشته باشد و نیز به اجرای تصمیمات اکثریت آسیبی نزند)، حتی زمانیکه با اختلاف بر سر الگوهای سازماندهی رو برو هستیم، ادامه دهیم.

لازم به تاکید نیست؛ در میان ما کسی نیست که از بر خورد سهل انگارانه با اساسنامه فضیلت بسازد. ما ناچاریم دیر یا زود بنشینیم و بیاندیشیم و فاصله ای را که میان ضوابط اساسنامه ای و واقعیت های رفتاری مان بوجود آمده  توضیح دهیم. لازم است دریابیم کدام واقعیت های عینی، یا ذهنی، جانمایه بر خورد سهل انگارانه ما با اساسنامه سازمان بوده است. به این پرسش پاسخ دهیم که این ناهمخوانی تا چه اندازه باز تاب مصلحت اندیشی ها بود است و تا چه میزان، قرینه ای بوده است بر دور شدن ما از بنیادهای فکری ایکه الهام بخش ما بوده اند در تدوین اساسنامه سازمانمان. آما تا آن زمان، ادامه رویه ی کنونی به عنوان وسیله ای در خدمت مدیریت اختلافات قابل دفاع است.

سوم: بیرون از دایره آن نامه وفراتر ازمسایل سازماندهی، جایی که اختلاف نظرات در صفوف ما ممکن است بر خط مشی سیاسی یا مسایل برنامه ای ناظر باشند نیز، انشعاب در همه حال تصمیمی قابل دفاع نیست. شاید اغلب رفقا با من هم نظر باشند، تا زمانی که خروج از چهار چوب های نظری و سیاسی مصوب سازمان ناشی از آشفتگی های فکری است یا از حد یک گرایش خام و نطفه ای فراتر نرفته است، ازانشعاب به عنوان یک گزینه الزامی بسختی می توان صحبت کرد.

بسیاری از اختلافات نظری و سیاسی  درون سازمان ما (و تا آن جا که من میتوانم ببینم، جنبش چپ کشورمان)، اگر از طبیعت متناقض و پیچیده پدیده ها و روندهای طبقاتی و سیاسی ناشی نشده باشند، در وجه غالب، بیان برداشت های سطحی و آلوده به توهمات اند. مشگل ما در وجه غالب کمبود کارعمیق، جدی و پیگیر است. تا آنجا که من میدانم، در کمتر مقطعی بوده است که اختلاف نظرها در سازمان ما ازمجادله های سطحی فراتر رفته باشند و گفت و گوها و بررسی های بگونه ای عمیق وصمیمانه درآمده باشد، اما انسجام و اتحاد درونی ما تقویت نشده باشد. یا کمتر موردی را  شاید بتوان یافت که راه کارگر توانسته باشد در گشودن گره های فکری و سیاسی خود و جنبش چپ راهگشا باشد (که با غرور باید گفت شمار آنها کم نبوده است)، اما، دستخوش انشعاب شده باشد.

جای تاسف است که، در طول دو دهه گذشته چنین فرصت هایی کمتر فراهم شده و ما (به عنوان یک مجموعه) کمتردر چنین مسیری پیش رفته ایم. واقعیت این استکه در این دوره، در حالیکه به گونه ای روزافزون با تحول دائم محیط های ذهنی و عینی پیرامون خود روبرو بوده ایم و انبوهی از پرسش های تازه ما را در خود غرق کرده اند، گرایشات درونی ما در جهتی معکوس بوده است و از رغبتمان به کارهای نظری و سیاسی دیر بازده و محتاج حوصله روز به روز بیشتر کاسته شده است. در حالیکه  که دست مایه های پیشین مان کمتر و کمتر قادر بوده اند به نیاز هایمان پاسخ دهند، و منابع ضروری برای تقویت شالوده هایمان کمیاب تر شده، تلاش های ما بیشتر وبیشترصرف کار های روزمره شده و به نیاز های فرقه ای خدمت کرده است. حاصل نیز دور از انتظار نبوده:عقب افتادن یا درجا زدن در مقاطعی، و جهیدن یا چرخیدن در مقاطعی دیگر: گزینه هایی در همه حال توام با درجات بالایی از خطا و خطر و اختلاف نظر. بد حادثه اینکه، پیش از آن که عمق واقعی این اختلافات در مسیر یک گفت و شنود جدی و سالم آشکار شود، و قبل از اینکه از حالت نطفه ای درآیند و به سیستم هایی نا سازگار بدل شوند، ما را بسمت تجزیه کشانده اند.

اما، اگر قرار نیست خود را برای ابد در حصار فرقه های کوچک و بزرگ موجود حبس کنیم، باید از به چالش گرفته شدن استقبال کنیم؛ خواه از درون  باشد خواه بیرون. باید بپذیریم که عبور از این حصارها و رسیدن به افق های بزرگ ملازم است با رویاروی ها و مخالفت های دائمی؛ بدون توان مهار و ادغام آن ها پیش روی نا ممکن است. فرق چندانی هم ندارد که در همین جمع کنونی بمانیم، یا دو نیمه و چند نیمه شویم. توان مقابله ی ما اگربا وفاداریمان نسبت به هدف هایمان توام باشد، می توانیم مطمئن باشیم خطر بحران یا تجزیه بندرت در کمین مان باشد. شانه خالی کنیم یا به کلیشه ها دلبسته بمانیم، بی درنگ کج اندیشی، انحراف و توهم، از هر نوعش که تصور کنیم،  به سراغمان خواهد آمد و جاهای خالی را پر خواهند کرد. بدون تحمل آنهایی که از درون ( و بیرون) ما را به چالش میگیرند، و بدون توان رو در رو شدن با پرسش هایی که باورهای ما را به مقابله میخوانند، نه رهایی از اسارت فرقهها دستیافتنی خواهد بود و نه غلبه بر خطر انشعاب.

من اما، رفقا! عمیقا به چنین توانی در تشکیلات خودمان باور دارم. اینکه ما در کشمکش های بی پایان تشکیلاتی انرژی سوزی می کنیم، اینکه در زنجیره جلسات کم حاصل وقت کشی میکنیم، و اینکه قادر نیستیم خود را از اسارت روزمرگی برهانیم، نافی وجود توانایی ها و ظرفیت های ما نیست. راه دوری نمی روم:  شما را به چند نوشته اخیر رفیق محمدرضا شالگونی، خصوصا به نوشته او در رابطه با غزه و نیز در نقد نظرات رفیق روزبه ارجاع میدهم. انصاف بدهیم، در مجموع ادبیاتی که در سالهای اخیر توسط نیروهای چپ در کشورمان تولید شده چند برگ نوشته سراغ داریم که با چنین روانی، وسعت و عمقی به موضوعاتی تا این حد پیچیده  پرداخته باشند. مهم تر اینکه،  به تناقض گویی، ذهنی گری، کلی گویی یا مهمل بافی دچار نشده باشند. نمونه رفیق محمدرضا شالگونی که جای خود دارد، شکی ندارم که این واقعیت در مورد تک تک رفقای سازمان ما بدرجات و در زمینه های مختلف صادق است.

( تا این جای این نامه را سه هفته پیش نوشته بودم. مثل بسیاری از کارهای دیگر، این نامه هم با شروع رویدادهای اخیر زمین ماند. اکنون که بعد از سه هفته به آن بازگشته ام، نه توانایی جسمی کافی و نه انگیزه لازم در خودم می یابم برای دنبال کردن آن. از اینرو، کوتاه میکنم و با اضافه کردن یک نکته دیگر آن را به پایان میبرم. همین جا از آشفته نویسی واحیانا تکرارها و حاشیه رفتن ها پوزش می خواهم).

چهارم و آخرین: اگر همه ان چه تا اینجا گفته ام خطا باشد، ناچارم توجه رفقا را به شرایط سیاسی روز جلب کنم. انشعاب در شرایط امروز کشورمان در سازمانی که به باور من با اعتبارترین و با حیثیت ترین و تواناترین سازمان موجود چپ است، می تواند لطمه ای جدی (و ای بساد جبران نا پذیر) نه تنها به کل جنبش چپ و سوسیالیستی کشورمان بلکه به سمت و سوی خیزش های توده ای کنونی وارد سازد. دقیق تر گفته باشم، انشعاب در سازمان ما میتواند جنبش چپ و کارگری را در یکی از حساس ترین مقاطع تاریخی کشورمان به تماشاگری بی تاثیری تبدیل کند و باعث شود که یکی دیگر از فرصت های استثنایی برای رشد و احیائ چپ کارگری و انقلابی از دست برود. از سوی دیگر، زمانی که حضور زنده و پرقدرت چپ در صحنه سیاسی یکی از مهم ترین شرط های پیش روی خیزش های اعتراضی کنونی و تحول آن به یک جنبش رهایی اجتماعی علیه بهره کشی و ستم سیاسی و طبقاتی است، انشعاب در راه کارگر قطعا در جهت تضعیف چنین شرایطی عمل خواهد کرد.

رفقا، به تجربه امان مراجعه کنیم: اگر در شرایط رکود سیاسی بر پا داشتن یک تشکیلات انقلابی کاری بس شاق بوده است، در اوضاعی  طوفانی که تحولات شتابی غیر قابل پیش بینی پیدا میکنند، چند پاره کردن یک تشکیلات و بنای دو باره هر یک از آنها،  آیا نزدیک به نا ممکن نخواهد بود؟  بعلاوه، وقتی تشکیلات های جا افتاده ای با سابقه چند و چند ساله، با منابع و روابطی قابل اتکاء، بندرت توانسته اند دربحران های سیاسی سالهای گذشته نقشی مداخله گر و تاثیر گذار داشته باشند، از گروه های که بقایای  تجزیه ی یک سازمان بر جای می نهد ( اگر انشعاب همان انحلال آن ها نباشد)، چه انتظاری میتوان داشت؟

رفقا! من فکر میکنم، بجا است یک فرصت دیگر به خودمان بدهیم.

با درود های فراوان

اردشیر

هفتم جولای دو هزار و نه

نامه دوم . اردشیر

رفقای عزیز!

هنوز از ضربه ای که خواندن خبر جدایی در سازمان بر من وارد کرده تعادل خود را باز نیافته ام. با این احوال نگرانی از آسیب ها ی بیشتری که میتواند این جدایی در پی آورد مرا بر آن میدارد که بعضی خرده فکر ها را شتابان با شما در میان گذارم.

شاید اغلب شما بدانید که من با انشعاب در سازمان موافق نبودم. هر چند موقعیتی نداشتم که بر خوردی فعال داشته باشم، اما از طریق ارتباطات محدودی که در این یکساله گذشته داشتم سعی کرده بودم از بروز چنین اتفاقی جلو گیرم. در چند هفته ای اخیر نیز کوشیدم نامه ای بنویسم و نظراتم را با شما در میان گذارم. اما، متاسفانه وقتی موفق به انجام آن شدم که دریافتم دیر تر از آنست که تلاشم حاصلی دهد و از ارسال آن چشم پوشیدم. بگذریم از اینکه مسیری که بحران ما طی میکرد و شدتی که پیدا میکرد اجازه نمی داد حتی زمانی که که آن نامه را مینوشتم نسبت به تاثیر آن خوشبین باشم.  با این همه، اصلا تصور نمی کردم در زمانی کمتر از 24 ساعت از اتمام آن قرار است خبرانشعاب در راه کارگر را بشنوم. میدانم امروز دیگر حتی اطلاع از دلایل مخالفتم نیزنباید کنجکاوی کسی را بر انگیزد، آب رفته را نیز به جوی بازنخواهد گرداند، اما از آنجا که ممکن است کمکی باشد به درک بهتر پیشنهاداتی که در دنباله این یاددداشت خواهد آمد، آن  نامه را نیز همراه میسازم.

رفقا!  فکر نمی کنم کسی درجمع ما باشد که نپذیرد که انشعاب در راه کارگر،  تا همین جا، آثار منفی جبران ناپذیری بر تک تک ما، بر هر دو نیمه شقه شده، و نیز بر کل جنبش چپ کشورمان داشته است. با این وصف، لازم است توجه داشته باشیم، عوارض و پیامد هایی که رفتارهای بعدی ما ممکن است ببار آورند میتوانند بمراتب زیانبارتر و دردنا کتر باشند. از این رو، مستقل از اینکه کجا ایستاده ایم و به تحولات جاری چگونه نگاه می کنیم، مسئولیت تک تک ما ایجاب میکند که از هیچ تلاشی برای کنترل پیامد های بعدی فرو گذار نکنیم.

در این رابطه آنچه در ذهن دارم را به اختصار ودر همان شکل خام و اولیه با شما در میان میگذارم. تردیدی ندارم، اگرنسبت به آنها در دو سوی این جدایی، همدلی و هم نظری وجود داشته باشد، هراصلاح و تعدیلی امری ثانوی و کاملا دست یافتنی خواهد بود.  

یک: خطر غلطیدن به افشا گری و لزوم مقابله با آن که به این منظور لازم است،

هیچ یک از دو گروه خود را به هیچ شکل مجاز نداند که در رابطه با گروه مقابل باصطلاح دست به افشاگری بزند. تردیدی نباید داشت که ورود به دور باطل افشاگری به انگ زدن، بر چسب زدن، واتهام زدن به رفقایی می انجامد که بیست، سی، چهل سال با یکدیگرهمراه و هم سنگر بوده اند و تک تک انها در مقاطع مختلف وفاداری، فداکاری و سلامت سیاسی و امنیتی خود را به اثبات رسانده اند. کمترین اقدام افشاگرانه از جانب هر کس و در هر سمت میتواند به روندی بیانجامد که تخریب و سقوط دو گروه و به همراه آن بی اعتباری کل چپ را بدنبال داشته باشد.

دو: خطر گرایش به اختلاف تراشی و ضرورت مهار آن که لازم است،

هیچ یک از دو گروه خود را به هیچ شکل مجاز نداند که برای توجیه دلیل جدایی به اختلاف تراشی متوسل شود و اشتراکات واقعی موجود میان دو گروه حول مسائل بنیادی و حیاتی انکار شود. مهم تر اینکه، بخود اجازه ندهیم که طرف مقابل را به داشتن گرایشات و نظرات غیر واقعی متهم سازیم، یا خواسته و نا خواسته به سمت ان گرایشات و نظرات سوق دهیم. واقعیت این استکه بیانیه هایی که انتشار یافته خوانندگان را نه تنها در بهت و ناباوری فرو برده بلکه دچار ابهام کرده: می پرسند چرا راستش را بما نمی گویند! ما که از این بیانیه ها چیزی دستگیرمان نشد! و نفهمیدیم اختلاف واقعی آنها بر سر چیست! این واقعیت، میتواند بصورت یک منبع فشار عمل کند و هر دو گروه را به سمتی سوق دهد که انشعاب را باصطلاح تئوریزه کنند و بدنبال اختلافات و شکاف هایی آشتی ناپذیر و  پر ناشدنی بگردیم.

سه: خطر شخصی کردن اختلافات و نیاز به مبارزه با آن که به این منظور لازم است،

هیچ یک از دو گروه به خود اجازه ندهند که با انگشت گذاشتن روی این فرد یا افراد معین به عنوان عامل یا مسبب جدایی اختلافات را شخصی و عاطفی کنند، و همان رویه ای را ادامه دهند که متاسفانه نطفه های این شکاف را بوجود آورد و تا امروز یکی از محرک های گسترش آن تا سطح یک انشعاب در سازمان ما بوده است. نباید از یاد برد که حیثیت و شرافت و سلامت هر یک از اعضاء راه کارگر ذخیره و اندوخته کل جنبش چپ کارگری و انقلابی ایران است و هیچ یک از دو گروه مجاز نیست از سر خصومت و به خاطر درگیری های موجود به آن ها اسیب برساند.

چهار: خطر متوصل شدن به شیوه ای غیر قابل دفاع در تقصیم منابع و امکانات سازمانی که راستای ان ضرورت دارد،

هیچ یک از دو گروه به خود اجازه ندهد منابعی که در اختیار دارد و متعلق به کل سازمان است را بسود خود مصادره کند. نباید فراموش کرد که موجودیت فیزیکی و سیاسی و معنوی راه کارگر تا امروز حاصل کار و تلاش و فداکاری فرد فرد اعضاء سازمان در اشکال مختلف بوده است. همانطور که موجودیت معنوی سازمان را نمی توان متعلق به یک گروه دانست، نسبت به تعلق امکانات مادی نیز نمی توان چنین نگرشی داشت. کافی است یک لحظه از بحران روحی و رفتاری ایکه انشعاب به ما تحمیل میکند فاصله بگیریم تا دریابیم وجود چنین گرایشاتی تا چه حد ممکن است ما را در برابر ابتدایی ترین اصول فکری امان قرار دهد و از مارکسیسم و کمونیسم بیگانه سازد.

پنج: خطرایجاد شرایطی که برای شماری از افراد در هر دوسو تحمل ناپذیر شود وبه جدایی کامل آنان منجر شود،

واقعیت این است که برخی از اعضائ سازمان، حتی کسانی که هم اکنون هنوز بنا به ملاحظاتی درون یک از این دو دسته بندی جای دارند، اختلافاتی جدی با گرایشات موجود در همان سمتی دارند که در آن جای گرفته اند، و بعکس اشتراکاتی دارند با گرایشاتی که در سمت مقابل است! این امر ناشی از آنست که ما در مسیر یک بحران کنترل نشده به یک شقه شدن تشکیلاتی تن دادهایم و نه یک انشعابی با خطوط روشن تمایز در زمینه های نظری و سیاسی و تشکیلاتی. ادامه چنین وضعی به جدایی فوری و یا تدریجی چنین افرادی از هر دو گروه خواهد شد. خطا است اگر تصور شود شمار این افراد اندک است یا دست زدن به اقدامی جدی غیر ضروری است.

رفقا! ناتوانی ما در پیش گیری از هر یک از گرایشاتی که اشاره شد کافی است که راه را برای فرو غلطیدن به رفتار های زیانبار و زنجیره ای باز کند. خسارت ها و تاثیرات سوء نیز مطلقا قرار نیست محدود شوند به راه کارگری ها. بلکه شوربختانه، دود آن مستقیما به چشم کل جنبش چپ خواهد رفت و به سرخوردگی، نا امیدی و سرخوردگی موجود دامن خواهد زد وروحیه سازمان گریز و ضد تشکیلات موجود را تقویت خواهد کرد.

اما، روشن است، یاد آوری ها و اخطار هایی که در این یادداشت آمد (و نظائر آنها) برای پیش گیری از چنین پیامد هایی کافی نخواهد بود. میدانیم، در عمل گرایشهای خصمانه و نابینا کننده فردی و جمعی، خصوصا در دوره های بحران،  راه را بر بسیاری ملاحظات می بندند و نزدیک بینی هلاکت باری را رواج میدهند. نگرانی اگر جدی باشد،  باید به جستجوی تدبیری جدی برآید. آنچه من در ذهن دارم این است:

تشکیل یک کمیته مشترک موقت:

هدف از تشکیل این کمیته در کلی ترین خطوط میتواند مدیریت بحرانی تعریف شود که به شقه شدن کنونی راه کارگر انجامیده است؛ از طریق حاکم سازی همبستگی کمونیستی در روابط میان دو گروه؛  برای یک دوره معین، مثلا شش ماه. عناوین زیر میتوانند از جمله وظایف مشخص این کمیته فرض شوند:

– توزیع و تخصیص منابع سازمان برای تامین نیازهای مختلف دو گروه، با توجه به محدودیت های این منابع؛                           – تشکیل سمینار های مشترک به منظور روشن ساختن خطوط واقعی اختلافات میان دو گروه، در عرصه ها و زمینه های مختلف، و نیز آگاهی از سایه روشن های نظری و سیاسی میان هر دسته بندی؛                                                                          – حضور مشترک در کارزارهای سیاسی و طبقاتی در همه مواردی که مواضع مشترکی وجود دارد؛                                     – تشکیل اطاق مشترک پال تاک، برای سازماندهی مباحثات نظری و سیاسی در سطح عمومی؛                                            – اداره مشترک رادیو و تلویزیون، و در صورت امکان دیگر وسایل تبلیغی؛                                                                 – تدارک یک کنفرانس مشترک در پایان دوره تعیین شده برای تصمیم گیری نهایی شکل و سطح روابط آتی دو گروه.

تعداد و ترکیب اعضاء این کمیته و نیز نحوه کار آن و دوره قطعی فعایت آن پرسشهایی فرعی اند و تابع توافقهای اولیه.

با صمیمیت و رفاقت

اردشیر                                                                                                                                                دوازدهم جولای دو هزار و نه

نامه اول ر. شهاب برهان

رفقای عزیز با سلام و با تبریک اول ماه مه !

بحرانی که ما را فرا گرفته است بعضاً بحران همه جانبه تشکیلاتی نامیده می شود. این ارزیابی به نظر من اغراق آمیز است و خود، توان مقابله با بحران را تضعیف می کند.  بحران همه جانبه تشکیلاتی زمانی صدق می کند که بدنه سازمان، اتوریته های قانونی سازمان یعنی اساسنامه، و ارگان های قانونی منتخب کنگره – و به این طریق خود کنگره – را از اعتبار انداخته باشد.  اما واقعیت فعلاً چنین نیست. همه با وجود هر تغییراتی که در اساسنامه لازم می دانند، بر پایبندی شان به اساسنامه فعلی تاکید دارند و برای اثبات حقانیت خود به آن استناد می کنند. هیچکس با وجود هر انتقادی که به این یا آن عضو کمیته مرکزی یا این و آن عملکرد اش داشته باشد، قانونیت و اعتبار این ارگان منتخب کنگره را رسما و علناً نفی نکرده است. کمیسیون مرکزی نظارت و رسیدگی به شکایات هم با وجود استعفای یکی از اعضایش*، کماکان ارگان معتبر و متکی بر کنگره است. ارگان های گوناگون تشکیلات، دبیرخانه کمیته مرکزی و واحدهای سازمان هم با وجود تنش هائی در برخی از آن ها، سر جای خود هستند.

بحرانی که اکنون در تشکیلات است، بیش از آن که بحران تشکیلاتی باشد بحران سبک کار است. بحرانی است ناشی از روش های برخورد با مسائل و اختلافات از جمله با اختلاف نظرهای تشکیلاتی. بحران تشکیلاتی هم تا جائی که وجود دارد، محصول این روش هاست.

اختلاف نظرات چه در زمینه های تاکتیکی و چه در زمینه های تشکیلاتی در چند سال اخیر روی موضوعات معینی کانونی شده ولی بجای حل شدن، در مسیر بحرانزائی افتاده اند. در سالیان پیش، این نوع اختلافات با تمرکز روی هر موضوع از طریق کمیته مرکزی در بولتن های مباحثات به بحث گذاشته، به قطعنامه ها و پیش نویس هائی منجر می شد و از طریق  رای گیری، نظرات اقلیت و اکثریت و تکلیف اجرائی قضیه روشن می شد. با این که این شیوه بکلی کنار گذاشته نشده و مثلا در رابطه با « پیوند » و هم اکنون در رابطه با « ستون دیدگاه » تا حدی به همین صورت عمل شده است، اما  در پنج شش سال اخیر  سبک و سیاق دیگری هم باب شده است که  که امکان نمی دهد تکلیف اختلاف نظرات در تشکیلات روشن شود و بر عکس، اختلاف نظرات را به تنش و بحران تشکیلاتی تبدیل می کند. مشخصات این شیوه چنین است:

یک گرایش ( تاکتیکی یا تشکیلاتی ) نظرات خود را فرموله، مدون و بصورت یک پلاتفرم مکتوب نمی کند تا پایه بحث قرار بگیرد. مدام نکاتی جسته و گریخته و بدون انسجام را یا در لابلای مقالات پراکنده یا در شفاهیات مطرح می کند که غالباً هم با امّا و اگرها و در روها و عدم قطعیت ها همراه اند. این جا کردن از پهلو و  آهسته آهستهٴ نظرات نا منسجم ( در اینجا کاری به درستی یا نا درستی شان ندارم ) بجای آن که  با بحث جواب بگیرند، با سنگر بندی برای سد کردن « حرکت خزنده » جواب می گیرند و فیلتر گذاری و کشاکش بر سر معیارهای آن، اهمیتی پیدا می کند که هرگز در سال های پیش نداشت. متعلقین به یک گرایش، از حق خود برای ایجاد فراکسیون نظری استفاده نمی کنند و در نتیجه معلوم نمی شود که هر کسی به درستی چه نظری دارد و در چه پلاتفرمی می گنجد وطرفداران هر نظری کیان اند. بی آن که سخنگوئی رسمی وجود داشته باشد، در عمل بخاطر این که یکی دو تن بیش تر از دیگران ابراز نظر می کنند، بجای دیالوگ فراکسیون ها و پلاتفرم ها، جنگ شخصیت ها و اسامی به راه می افتد، تا جائی که اصلا نسبت به افراد معینی حساسیت ایجاد می شود و « که می گوید »  بر « چه می گوید » چربش پیدا می کند. بجای بحث نظری روی پلاتفرم ها، جنگِ رو کم کنی  شخصیت ها در پشت سپرهای نظری به راه می افتد و صف آرائی ها و دسته بندی ها برای عقب راندن یکی یا برای به خاک مالاندن دیگری بصورت پوشیده و ضمن حاشای ظاهری آن شکل می گیرند و شراب رفاقت های همرزمان دیرین  در یک چشم به هم زدن به سرکه خصومت تبدیل می شود. عده ای هم گویا یا باید سیاهی لشکر این طرف یا آن طرف باشند و یا  خاموش و تماشاگر.

به نظر من این شیوه کار تقصیر کمیته مرکزی هائی است که مسئولیت سازماندهی بحث های سیاسی و تشکیلاتی را عملاً از حوزه وظائف خود خارج کرده و  در بهترین حالت به توصیه برگزاری جلسات اینترنتی به کمیسیون برگزاری این جلسات بسنده کرده اند. بزرگترین ضعف هدایتی و مدیریت دستگاه رهبری ما در سال های اخیر این بوده است که تشخیص نمی داده است مسائل اساسی نظری و تشکیلاتی کدام اند و نمی خواسته است قبول کند که اوست ارگانی که باید موضوعات را دسته بندی و مشخص و بحث تشکیلاتی روی آن ها را برنامه ریزی و هدایت کند و به جمع بندی و نتیجه عملی و رای گیری سازمانی برساند. تنها جلساتی اینترنتی بی بو و خاصیت که بیشتر به کنفرانس های بدون نتیجهٴ عملی شبیه اند برگزار می شوند که به اسناد کتبی و پلاتفرم ها و قطعنامه هائی منتهی نمی شوند که ما به ازای عملی و اجرائی تشکیلاتی آن ها در سیاست سازمان معلوم شود. موضوعات مورد اختلاف اکثراً شفاهی یا در لابلای مقالات علنی مطرح می شوند که هیچ مبنائی برای تصمیم گیری سازمانی نیستند. این سبک کار را اساسا کمیته مرکزی های سال های اخیرباب کرده اند که جز در مواردی اندک هنوز ادامه دارد. این سبک کار، یکی از برجسته ترین و مخرب ترین نمودهای « نه سازمان » است.

نحوه امضا گرفتن برای نامه سر گشاده  …. رفیق که خود یک دسته بندی برای اعتراض به دسته بندی ها بوده و نمی توانسته روش مناسبی برای مبارزه با دسته بندی ها باشد، رنجش و خشمی  که این نحوه امضا جمع کردن در رفقائی که خود را مورد وثوق امضا کنندگان ندیده اند ایجاد کرده، وارد شدن نامه به جنبه های ایجابی مسائل سایت و ستون دیدگاه ها و ارائه پیشنهادات نا دقیق و همراه با بی دقتی  سؤ تفاهم  بر انگیز در مورد تعدد تاکتیک ها و شنا در جهات مختلف – مضامینی که همه امضا کنندگان در آن ها هم نظری ندارند و می بایست در بولتن های بحث و نه در نامه دسته جمعی مطرح می شدند – از یک  طرف، و واکنش های متقابل و تشکیل یک دسته  تشکیلاتی ( چون می گویند فراکسیون نیستند ) با هیئت هماهنگی تحت عنوان مخالفین نامه سرگشاده، تحریم جلساتی که کمیته مرکزی برای بررسی نامه سرگشاده برگزار می کند، متهم ساختن امضا کنندگان نامه سرگشاده به انشعاب طلبی و طرفداری از « نه تشکیلات » ( که همه شان می دانند لا اقل در مورد اکثر امضا کنندگان نامه صحت ندارد)، اصرار بر این که اعتراض سربسته و حرمت دارانهٴ امضا کنندگان را به پرده دری و حرمت شکنی سوق دهند، نوشته ها و برخوردهای خصمانه برخی از رفقا و تلاش برخی برای به ندامت واداشتن معترضین … همه این ها  تصویر یک بحران در شیوه مواجهه با مسائل نظری و تشکیلاتی است، شیوه ای که خود به بحران تشکیلاتی فرا می روید و مثل مورد اخیر، به آن شدت می دهد.

قدرت نمائی و زد و خورد در این قایق کوچک به نفع کسی نیست. این جنگ برنده ای نخواهد داشت. ما باید این بحران از سر بگذرانیم و امکان ندهیم غرقمان کند؛ باید نگذاریم تداوم روش های مخرب و عصبی، بحران قابل بازگشت و قابل حل کنونی را به یک بحران همه جانبه تشکیلاتی تبدیل کند. حل بحران تشکیلاتی تنها از طریق تشکیلاتی و پذیرش قواعد تشکیلاتی از سوی همه امکان پذیر است. با هرج و مرج یا ساختن قدرت موازی کار بدتر و علاج ناپذیرتر می شود. هر شکایتی از کمیته مرکزی یا برخی اعضای آن وجود داشته باشد، می شود آن را  به کنگره برد. اما تا آن زمان، این ارگان با هر ضعف و ایراد احتمالی که داشته باشد، اتوریته قانونی سازمان است و  موظف است خروج از بحران را سازماندهی و هدایت کند.

باید راهی پیدا کرد که گفتنی ها و هر آنچه روی دل ها مانده گفته شود و دمل ها شکافته شوند اما در فضائی صمیمانه و برای از بین بردن کدورت ها و برای رسیدن به توافقاتی در جهت احیای فضای رفیقانه در بحث ها و جلسات و نوشته ها. بگذار ابرها ببارند تا آسمان صاف شود.

اما گذشته از فضا، مسأله اساسی این است که نظرات – و در مرحله اول نظرات راجع به تشکیلات و اساسنامه – شفاف شوند و به رای گذاشته شوند. از آن هم  مهم تر این است که کمیته مرکزی وظیفه خود را در سازماندهی مباحثات و هدایت آن ها تا تبدیل شدن نظرات گوناگون به پلاتفرم ها  و قطعنامه ها و منتهی کردن آن ها به رای گیری را به گردن بگیرد و آن را در دستور کار خود بگذارد. امروز می بینیم که این بحث ها بصورت پراکنده و جدلی در لابلای برخی از همین بگو مگوها مطرح می شوند که هیچ خاصیتی جز پلمیک ندارند. کمیته مرکزی است که باید به میدان بیاید تا  اختلافات نظری شفاف و مدون شوند، بصورت قطعنامه ها و پلاتفرم ها در آیند، در صورت لزوم فراکسیون هائی حول آن ها به وجود بیایند، به بحث گذاشته شوند و در مجامع تصمیم گیری به رای گیری گذاشته شوند وگر نه، گرایش به این است که نظرات از طریق مقالات و مصاحبه ها و گفتارهای شفاهی جا انداخته شوند  بی آن که بحث و رای اعضا را پشتوانه خود داشته باشند. سالیان سال است که اختلافات بر سر اساسنامه و موازین تشکیلاتی در بین ما هست ولی هیچوقت ضرورت آن که این مسائل بصورت جدی به بحث گذاشته شوند دیده نمی شود و شاید هم عمدی در کار بوده است که چنین بحثی در دستور قرار نگیرد! اما ادامه این وضع مبهم جز تشدید بحران و لا اقل اختلال کارکردی، نتیجه ای ندارد. کمیته مرکزی باید فراخوان بدهد و زمان بندی کند که رفقائی که خواهان اصلاحاتی در اساسنامه هستند، قطعنامه هایشان را بدهند ، رفقائی که تشکیلاتی اساسا از نوع دیگر می خواهند، اساسنامه متقابل خودشان را بنویسند و به بحث بگذارند، یا حتا اگر به فرض کسانی هستند که « نه تشکیلات » می خواهند یا دوره احزاب را سپری شده می دانند و غیره، حرف های خود را کامل و جامع و در یک سند قابل بحث و رای گیری بنویسند تا معلوم شود واقعا دعوا بر سر چیست و با کیست؟ مسائل تاکتیکی و تشکیلاتی متعددی مورد مناقشه اند ولی در وضعیت حاد کنونی تشکیلات، کمیته مرکزی است که باید فوریت و اولویت را مشخص کند. به گمان من از همه اساسی تر در این شرائط  بعد از آرام شدن فضا این است که اصلاحات اساسنامه ای یا آلترناتیوهای اساسنامه ای برای کنگره چهاردهم در دستور فوری گذاشته شوند. قطعا تا کنگره آتی زمان برای تهیه  متون کامل و دقیق و بحث کافی روی آن ها خیلی تنگ است. اما می شود از رفقا خواست رئوس و خطوط اصلی اصلاحات یا اساسنامه آلترناتیو یا بینش شان در باره سازمان حزبی را بصورتی که مثل مقالات، کلی گوئی و فلسفه بافی در باره سازماندهی افقی و بدون سلسله مراتب نباشد و ساختار و مناسبات حزبی افقی و بدون سلسله مراتب را بطور کنکرت و اجرائی برای سازمان راه کارگر بنویسند تا در همین حد خطوط کلی در کنگره مورد بررسی  قرار بگیرد و لا اقل معلوم بشود که جهات اصلاحات مورد نظر کدام اند، معلوم شود که  سازماندهی افقی و بدون سلسله مراتب در راه کارگر یعنی چه، معلوم شود که آیا « نه تشکیلات » واقعا طرفداری دارد یا یک اتهام و بدفهمی است، و آیا مخالف تبعیت اقلیت از اکثریت وجود دارد یا تهمت است … تا بعد از کنگره چهاردهم این پلاتفرم ها و قطعنامه ها با فرصت کافی تکمیل و تدقیق شوند و در موقع مناسب به رای تشکیلاتی گذاشته شوند.

بقدر کافی در نوشتن همین مختصر دیر کرده ام و اگر بخواهم بیش از این ادامه بدهم، ارسال همین هم تا ده روز دیگر به عقب خواهد افتاد.

شها ب برهان – اول ماه مه ۹ ٠ ٠ ٢

* استعفای رفیق …..از کمیسیون مرکزی نظارت و رسیدگی به شکایات با این توضیح که در کمیسیون حقیقت یاب دچار خطا شده است، اگر چه حق شخصی او بود اما از لحاظ تشکیلاتی کار موجهی نبود چون هر چند اعضای این دو کمیسیون یکی بودند ولی دو نهاد جداگانه با مأموریت کاملاً جدا از هم بودند.

پاسخ ر. اکبر شالگونی به نامه ر. شهاب برهان

علی اکبر شالگونی

12.05.2009

در باره نوشته رفیق شهاب برهان

رفیق شهاب  طی نوشته ای به  ارزیابی خود از بحران تشکیلاتی و راه برون رفت از آن پرداخته است . لازم می دانم در این باره به نکاتی بپردازم که به نظرم اهمیت دارند.

١ –  رفیق شهاب  در باره علت بحران تشکیلاتی چنین می نویسد :

» یک گرایش ( تاکتیکی یا تشکیلاتی ) نظرات خود را فرموله، مدون و بصورت یک پلاتفرم مکتوب نمی کند تا پایه بحث قرار بگیرد. مدام نکاتی جسته و گریخته و بدون انسجام را یا در لابلای مقالات پراکنده یا در شفاهیات مطرح می کند که غالباً هم با امّا و اگرها و در روها و عدم قطعیت ها همراه اند. این جا کردن از پهلو و  آهسته آهستهٴ نظرات نا منسجم ( در اینجا کاری به درستی یا نا درستی شان ندارم ) بجای آن که  با بحث جواب بگیرند، با سنگر بندی برای سد کردن « حرکت خزنده » جواب می گیرند و فیلتر گذاری و کشاکش بر سر معیارهای آن، اهمیتی پیدا می کند که هرگز در سال های پیش نداشت. «

او در اینجا به درستی یکی از عوامل بحران تشکیلاتی را روشی میداند که به جای ارائه نظرات خود برای بحث و تصمیم گیری تشکیلاتی ، در » حرکتی خزنده » نظرات خود را  «از پهلو و آهسته آهسته » به نام نظرات تشکیلاتی در لابلای مقالات یا در شفاهیات مطرح می کند . ولی روشن نیست که آیا  «سد کردن حرکت خزنده  » و » فیلتر گذاری »  توسط نهادهای تشکیلاتی و با ابزار ها و معیار های تشکیلاتی  صورت می گیرد ، یا  توسط دسته ای دیگر با ابزار و معیار های غیر تشکیلاتی ؟ و آیا اهمیت یا فتن این معیارها و ابزارها و نیز کشا کش بر سر آنها یکی  از تبعات این شیوه خزنده نیست ؟  اگر چه پاسخ این سؤالات در مصوبات  کنگره سیزدهم  سازمان آورده شده ولی به نظر می رسد بعد از انتشار نامه سر گشاده ….   رفیق ، از جانب بعضی از رفقا  پاسخ این سؤالات در ابهام فرو رفته است

من می پذیرم  که برای ارائه راه حلی برای برون رفت از بحران باید اختلافات جزئی را نادیده  بگیریم و حدالامکان از تیزی اختلافات  کاسته و با تکیه بر اشتراکات راه حل هائی میانی ارائه دهیم .

ولی به نظرم نحوه بررسی نامه سرگشاده و موضع مخالفین آن توسط رفیق شهاب برهان  حاوی اشکالاتی جدی است .

٢ – او می نویسد : » نحوه امضاء گرفتن برای نامه سر گشاده  … رفیق که خود یک دسته بندی برای اعتراض به دسته بندی ها بوده و نمی توانسته روش مناسبی برای مبارزه با دسته بندی ها باشد،… «. در اینجا » شماری اندک » تبدیل به » دسته بندی ها » شده و درعین حال چنین القاء میشود که گویا امضا کنندگان قبل از امضاء به هیچ دسته ای تعلق نداشته اند.

٣ – رفیق  شهاب برهان در باره واکنش مخالفین نامه سرگشاده می نویسد : » … متهم ساختن امضاء کنندگان نامه سرگشاده به انشعاب طلبی و طرفداری از « نه تشکیلات » ( که همه شان می دانند لا اقل در مورد اکثر امضا کنندگان نامه صحت ندارد)، اصرار بر این که اعتراض سربسته و حرمت دارانهٴ امضا کنندگان را به پرده دری و حرمت شکنی سوق دهند، … «

نمی دانم آیا رفیق بر اساس شناخت فردی خود از اکثر امضا کنندگان نامه است که می نویسد

» انشعاب طلبی… صحت ندارد» یا از متن نامه این استنتاج را می کند . تا جائی که به متن نامه بر می گردد ، در اعتراض به  » شماری اندک » و اعمال غیر انسانی آنها ، نه هویت اشخاص معلوم است  و نه موارد و مسائل تشکیلاتی  مورد اعتراض رفقا. ولی از آنجا که خواست اثباتی رفقا در باره  مسائل برنامه ای و اساسنامه ای و همچنین حذف » دیدگاه » روشن است ، اعلام التیماتوم گونه نامه را در پاراگراف زیر به چه چیز دیگری می توان معنی کرد؟

» ما امضاء کنندگان این نامه به صفت فردی و مستقل از جایگاه تشکیلاتی خود اعلام می کنیم که علیه روشهای ویرانگر خواهیم ایستاد و بیش از این نه سکوت می کنیم و نه تمکین می کنیم و از همه همدلان معترض که متأسفانه فرصت تماس با آنان فراهم نشده دعوت می کنیم تا با امضای خود در زیر این نامه، با ما همصدا شوند.  «

اما در مورد » طرفداری از نه تشکیلات » من هم با رفیق  شهاب برهان موافقم که در مورد اکثریت رفقای امضا کننده  صحت ندارد . ولی مساله این جاست که این رفقا عملا ً تشکیلاتی می خواهند که «نه تشکیلات»  در آن به صورتی برابر با خط تشکیلات جای گیرد و خط تشکیلات تنها در اعلامیه ها و مصوبات  سازمان اعلام شود . و برای عملی شدن چنین ساختاری در ابتدا باید در سایت سازمان «دیدگاه» بر داشته شود . متا سفانه در نوشته رفیق  شهاب برهان نظر خود او در مورد «دیدگاه»  روشن نیست  . البته در پیش نویس پیشنهادی رفیق  شهاب برهان در باره رسانه های تشکیلاتی ، موضع او کاملاً روشن بود ، ولی اکنون که با انتشار نامه سرگشاده با تغییر نظر بخشی از رفقا در باره «دیدگاه» مواجهیم ، سکوت او در این باره ابهام آفرین است.

٤ – از نظر من حق رفیق  شهاب برهان است که خود با مضمون آنچه رفقای امضا کننده بر علیه » شماری اندک » گفته اند هم دل  باشد . ولی نام نهادن » حرمت داری » به این شکل خصمانه و غیر رفیقانه بسیار نادرست و جانبدارانه است ! دلایل خود را می گویم :  در  ابتدا روشن کنیم منظور رفیق  شهاب برهان از » اعتراض سر بسته و حرمت دارانه » چیست . آیا منظور  اتهامات وارده است ؟ پاسخ قطعا ً منفی است . نگاهی به اتهامات وارده بر» شماری اندک » می اندازیم :

» فضای مسموم چند ماهه اخیر، نفس کشیدن را براعضای سازمان سخت کرده است. درچنین هنگامه ای که فضا سنگین است و کشنده، اکثریت اعضای  سازمان خاموش اند…. ما امضاء کنندگان این نامه علیه این فضا-که شماری اندک آنرا پرورانده اند- اعتراض می کنیم. ما علیه بی حرمتی ها، علیه توهین ها و تحقیرها، علیه زبان تلخ و غیررفیقانه و علیه دست اندازی به دست آوردهای دمکراتیک سازمان…علیه همه چیزهای بد، همه چیزهای غیرکمونیستی، همه چیزهای غیرانسانی وغیررفیقانه اعتراض می کنیم. «

نگاهی به این جملات جای تردیدی باقی نمی گذارد که اتهاما ت وارده بی اغراق نه تنها سر بسته و حرمت دارانه نیست بلکه به بالا ترین و شدیدترین و اغراق آمیز ترین  شکل مطرح شده است . اگر منظور از » اعتراض سر بسته و حرمت دارانه » نیامدن موارد و دلایل این اتهامات در نامه سر گشاده  باشد ، مسلم است که عکس ادعا درست است. چرا که ارائه دلایل و مواردِ اتهامات ، بی تردید از اهمیت و ضرب آنها می کاست. اگر منظور نیامدن اسامی متهمین در نامه سر گشاده باشد ، باید دید آیا رفقای امضاء کننده همه روی اسامی» شماری اندک» توافق کرده اند یا نه؟ شاید رفیق حسن حسام با در نظر گرفتن منافع سازمان و جنبش طبقه کارگر اسامی » شماری اندک » را به رفقای امضا کننده گفته است. اگر این طور باشد ، باید قبول کنیم که صورت اسامی » شماری اندک » در نزد … رفیق ، دیگر حرمتی ندارد. و این اسامی قاعدتاً باید به هر رفیقی نیز که تمایل به امضا می داشت گفته می شد و در صورت موفقیت نامه و در فضای ساخته شده به وسیله آن ، تنها عده معد ود ی  می ماندند  که اسامی را نمی دانستند. در آن صورت » اعتراض سربسته و حرمت دارانه » به جز برای عده ای معدود وخودِ متهمین معنائی نداشت . اما حتی اگر پاسخ منفی باشد و هر رفیقی فقط در ذهن خود لیست سیاهی از اسامی  «شماری اندک» داشته و نامه سر گشاده این امکان را برایش ایجاد کرده که با حفظِ حرمت ، اتهامات خود را برعلیه افراد موردِ نظرِ خود  اعلام کند ، باز هم اولتیماتومی که در نامه سرگشاده آمده ، حفظ حرمت را عملاً ناممکن می کند. فراموش نکنیم که رفقای امضا کننده نامه اعلام کرده اند: » در مقابل این فضا ی مسموم که «شماری اندک » آنرا پرورانده اند  نه سکوت می کنند و نه تمکین خواهند کرد «. آیا معنای اولتیماتوم جز این می تواند باشد که اگر «شماری اندک» از اعمال غیرکمونیستی و غیر انسانی شان دست نکشند ، نویسندگان نامه ناگزیر خواهند شد پرونده تبه کاری های آنها را رو کنند؟ شاید بعضی ها با رفیق حسن هم نظر باشند که ذکر نام «شماری اندک» لازم نیست ، چرا که هویت متهمین همچون «روزآفتابی» برای همه روشن است. آیا رفیق  شهاب برهان نیز چنین نظری دارد؟ حتی اگر فرض کنیم که اوضاع طبق انتظار نویسندگان پیش می رفت و جز عده ای معدود ، همه نامه را امضاء می کردند ، باز مشکل حل نمی شد. زیرا در صورتی که این «شماری اندک» اتهامات وارده را نمی پذیرفتند ، چه می شد؟ بالاخره در تمام این حالات فرضی که گفته شد حق ِ دفاع ِ متهمین چه می شود ؟ حتی اگر فرض کنیم که در خوش بینانه ترین حالت این «شماری اندک» بدون حق دفاع دربرابر موارد و دلایل  اتهامات ، و برخلافِ باور خود ، در مقابل امضاء اکثریت قاطع اعضا سازمان تسلیم می شدند ، آیا این روش قابل دفاع بود ؟ پاسخ من قطعاً منفی است . زیرا به نظر من چنین روشی نوعی لینچ کردن است که متهم یامتهمین بدون حق دفاع ازخود و صرفاً به اعتبار ادعای شاکیان ، و حتی بدون برشمردن موارد و دلایل اتهام محکوم می شوند.

راستی اگر رفیق روبن مارکاریان  نمی توانست در مقابل اتهامات ، توهین ها و حرمت شکنی های بی سابقه رفیق تقی روزبه در سال گذشته از خود دفاع کند ، کنگره سازمان چگونه می توانست در باره آن مسأله داوری کند و روش رفیق تقی روزبه را محکوم سازد؟ و باز اگر رفیق روبن مارکاریان  نمی توانست در مقابل ادعای «کمیسیون حقیقت یاب» از خود دفاع کند ، آیا حالا بر سر او و دو عضو دیگر کمیسیون سایت ، به جرم خوردن حق یک عضو سازمان و «تمهید» و تبانی برای پوشاندن حقیقت ، کلاه بوقی نگذاشته بودند؟

با توضیحاتی که دادم ، می توانم با رفیق  شهاب برهان در مورد » اعتراض سر بسته و حرمت دارانه» به یک معنا توافق کنم ، اما البته نه به معنائی که او در نظر دارد. این درست است که اعتراض چنان سر بسته است که به جز اتهامات سنگین ، نه موارد و دلایل اتهام روشن است و نه  هویت متهمین ولی به دلایلی که گفتم  این نه در خدمت حفظ حرمت  متهمین بلکه در خدمت حفظ حرمت  اتهام زنندگان است. به نظر من چیزی که مانع بیان نام متهمین توسط رفقای امضاء کننده نامه سر گشاده می شود ، اتهامات  بسیار سنگینی  است  که به رفقائی با کد » شماری اندک » وارد شده  است . وظیفه  کد «شماری اندک» ایجاد شبحی خوفناک به جای رفقای واقعی است تا بتواند برای ایجاد فضای جنگی باران اتهامات را با امضاء رفقای نا راضی ـ به هر دلیل ـ به این شبح وارد کند . بی شک به جای این شبح اگر نام واقعی هر رفیق یا رفقایی در نامه سر گشاده قرار می گرفت ، در نهایت امضاء  انگشت شماری از اعضا سازمان را می توانست همراه داشته باشد . تا به حال هیچ کدام از امضا کنندگان نامه سرگشاده موارد اتهام را مشخص نکرده اند.  رفیق حسن طی نامه ای اعلام کرده موارد اتهام را هرگاه منافع سازمان و جنبش طبقه کارگر ایجاب کند خواهد گفت . در حالی که به نظر می رسد رفیق حسن بر علیه بخشی از رفقای سازمانیش که به عنوان » شماری اندک » تعیین شده اند ، پرونده یا پرونده های مهمی که با منافع طبقه کارگر ارتباط دارد ، در اختیار دارد ، چرا تا کنون اینها را در سازمان مطرح نکرده یا در اختیار کمیسیون نظارت قرار نداده ، یا  حد اقل در جمعی محدود و خصوصی با این رفقا بر خورد نکرده است؟ آیا بدون امضاء … نفر از رفقای سازمان نمی توانست این اتهامات را مطرح کند ؟ آیا این پرونده ها تنها در اختیار اوست ؟ آیا قابل قبول است که وقتی رفیق حسن افشاء این پرونده ها را در گرو منافع سازمان و جنبش طبقه کارگر می داند ، گوشه هائی از این پرونده ها را در راستای پیشبرد خواست های خود به صورتی تهدید آمیز رو کند ؟ آیا منافع سازمان و منافع طبقه کارگر از خواست های رفیق حسن می گذرد ؟ و از این روست که تا به حال این پرونده ها را تنها در اختیار خود نگه داشته است ؟ آیا این منطقی ، رفیقانه و مسؤلانه است که در پاسخ سؤال بر حق مخالفین نامه سرگشاده که متهمین چه کسانی هستند و موارد و دلایل اتهامات کدامند ، گفته شود : چرا بر خورد پلیسی می کنید !  یا گفته شود : چرا اصرار بر پرده دری و حرمت شکنی می کنید !  رفیق  شهاب برهان مطالب اعتراضی رفقای مخالف نامه سرگشاده به بر خورد رفقای امضا کننده را «خصمانه » ارزیابی می کند . بی آنکه قصدم دفاع از لحن تک تک نوشته های رفقای معترض باشد ، قضاوت رفیق  شهاب برهان را بسیار یک جانبه می دانم ، به ویژه آنکه برخورد رفقا ی امضاء کننده در وارد کردن اتهاماتی که توضیح داده ام را » سر بسته و حرمت دارانه » می نامد. در حالی که نامه سرگشاده در شرایطی با زبان تهدید آمیز نگاشته شده که حتی یک دلیل واحد برای اثبات ضرورت چنین روشی نمی توان پیدا کرد. آیا در راه شکایت و پی گیری این رفقا از هر مسؤل یا رفیقی  مانعی تشکیلاتی  وجود داشت؟ آیا کمیته مرکزی که اکثریت آن جزو امضا کنندگان این نامه هستند ، فاقد اراده و اختیارات تشکیلاتی لازم برای سلب مسؤلیت از اعضای نهاد های زیر رابطه خود بود؟ درحالی که خود رفقا نیز در نامه سرگشاده شان مشخصا ً در باره «بحث دیدگاه » اذعان دارند که: «… هرچند این بحث دردرون سازمان ما به درستی ادامه دارد اما …»  ، چرا با افزودن یک » اما » با قطع روند بحث دموکراتیک در سازمان ، خواست  خود را در نامه  ای تهدید آمیز و اعلام جنگ به  شبحی خوفناک با  نام » شماری اندک «و تصویر فضائی مسموم و کشنده ، به سایر اعضا سازمان دیکته کرده اند؟ چرا امضاء کنندگان نامه سرگشاده و از جمله اکثریت رفقای کمیته مرکزی توضیح نمی دهند که «در این چند ماه اخیر » چه اتفاقی افتاده بود که آنها احساس خفگی می کردند؟ آنها که برخلاف انتظار اولیه شان ، با اعتراضات و سؤال های عده زیادی از رفقای شان روبرو شده اند ، ناگهان همگی با زبانی واحد ، معترضان را به پیگیری اعتراضات و سؤال هایشان از طریق کمیته مرکزی فرا می خوانند. فراخوانی که متأسفانه اکنون از طرف رفیق  شهاب برهان هم تکرار می شود.

رفقای امضا کننده نامه سر گشاده و رفقای کمیته مرکزی فراموش می کنند که آن فضای کشنده و شبح خوفناکی که آنها را واداشته بود تا بر فراز ارگانهای تشکیلاتی و حتی کمیته مرکزی ، با نامه سرگشاده در نقش ناجی سازمان وارد میدان شوند و بایدها و نبایدهایشان را به دیگران دیکته کنند ، هنوز برای سایر رفقا ناشناخته مانده است. آنها فراموش می کنند که در شرایط بعد از انتشار نامه سرگشاده ، زمین سوخته ای از مناسبات تشکیلاتی و فضای بی اعتمادی به وجود آمده که متأسفانه نه کمیته مرکزی و نه آنها برای از میان بردن آن اقدامی نمی کنند.

در پایان لازم می دانم اضافه کنم که رفقائی به دلایل شخصی به بر خورد های غیر رفیقانه ای  دامن می زنند که هدف شان فقط متحد نگاه داشتن بخشی ازرفقای امضا کننده در مقابل رفقای دیگرشان است. و رفقائی دیگر یا به قول رفیق  شهاب برهان «گرایش خزنده» با داشتن گرایش وبرنامه جداگانه علاوه بر این سعی می کنند با حداقل خواست برنامه ای خود، دیگر رفقای امضا کننده نامه سر گشاده را با خود متحد و هم هویت کنند .و متاسفانه این قضاوت رفیق  شهاب برهان که مخالفان نامه سرگشاده را به «تلاش … برای به ندامت واداشتن…» امضاء کنندگان آن متهم می کند ،خواسته یا نا خواسته جز هم صدا شدن با هر دو گرایش معنای دیگری ندارد. تا جائی که من می دانم مخالفان نامه سر گشاده نه تنها از  رفقای امضاء کننده آن نخواسته اند گرایش نظری شان را در باره الگوی تشکیلاتی پس بگیرند ، بلکه حتی خواهان پس گرفته شدن اتهامات اعلام شده در نامه سر گشاده نیز نبوده اند. خواست آنها بسیار ساده و روشن است: آنها می خواهند موارد و دلائل اتهام روشن شود. آیا این خواست نامعقولی است؟!

و اگر رفیقی در پاسخ رفیقی که می گوید من متهمینی را نمی شناسم و فقط از روح کلی نامه حمایت کرده ام ، بپرسد پس چرا نامه را امضا کرده ای یا چرا امضایت را پس نمی گیری ، آیا منصفانه است حرف او را  به «تلاش برای وا داشتن به ندامت » تعبیر کنیم؟! آیا با این تعبیر می خواهیم صف آرایی دو اردوی دشمن را رسمیت بدهیم؟

با درودهای رفیقانه  اکبرشالگونی  12.05.20

نامه دوم ر. شهاب برهان

رفقا!

قطعاً اطلاعیهٴ من به واحد پایه سابق ام – واحد پاریس – را دیده اید که در آن عضویت ام در راه کارگر را بعد از قطعیت یافتن انشقاق، بی موضوعیت دانسته بودم. به موردی برخوردم که این اطلاعیه بمعنای » استعفا»ی من از واحد پاریس و از سازمان فهمیده شده بود! استعفا، یک انتخاب است ولی من از جائی استعفا نداده ام و چنین انتخابی نکرده ام. سازمانی را که سی سال عضو آن بوده ام، بی آن که حق انتخابی – و اصلاً هیچ حقی برای من باقی گذاشته باشند- منهدم کرده اند. من توضیح داده بودم که: « عضویت من در سازمان راه کارگر دیگر موضوعیت  ندارد چون سازمان راه کارگر دیگر موجودیت ندارد ».

مخالفت شما  و آن یکی شقهٴ راه کارگر با این ارزیابی را می توانم بفهمم چرا که هر دو، خود را همان راه کارگر سابق منتها با افرادی کم تر- در شرائطی بدتر یا بهتر- می دانید و هر دو چهاردهمین کنگرهٴ سازمانی را که دیگر وجود ندارد برگزار می کنید. آنچه شما انشعاب یا جدائی در سازمان راه کارگر اش می نامید، من انهدام راه کارگر می دانم؛ انهدام تشکیلاتی، انهدام سیاسی و انهدام انسانی.  حال این، انشعاب بوده باشد یا انهدام، در این که آن را  به شما و به من تحمیل کرده اند، با شما که در این کنگره نشسته اید اشتراک دارم.  من برای ارزیابی ام دلائلی دارم که در اینجا توضیح شان می دهم. در ارزیابی و داوری ام روی آنچه بر سر سازمان راه کارگر آمد، بر شناخت مستقل ام از زمینه ها و سوابق بحران و نیز بر آنچه که بصورت کتبی از طریق دبیرخانه منتشر می شد متکی هستم و از هر آنچه در جلسات رسمی یا احیانا پشت پرده گذشته باشد بی خبرم.

***

سازمان راه کارگر در متن انقلاب به دنیا آمد و با شکست انقلاب، به امید یک انقلاب دیگر، با کوشش و از جان گذشتگی و فداکاری و تحمل مشقات بی حساب تلاشگران اش، سربالائی سنگلاخ و جانکاه را طی کرد، تا امروز درست در  سی سالگی اش و در لحظه خیزش سیاسی تاریخساز توده ای در ایران، دست به انتحار سیاسی بزند!

من در موجودیت دو تشکیلاتی که از شقه شدن سازمان راه کارگر بر جا مانده و کشاکش غم انگیز بر سر حفظ  تابلو و اموال سازمان راه کارگر را آغاز کرده اند، یا در تداوم مبارزات سیاسی شان با رژیم اسلامی و برای سوسیالیسم تردیدی ندارم. به رزمندگی و ارزشمندی همه اعضائشان هم باور دارم و رفاقت یا رابطه احترام آمیزم با همه شان را هم نگاه خواهم داشت. اما سازمان سی ساله راه کارگر به لحاظ تشکیلاتی متلاشی، و به لحاظ سیاسی مرده است. سازمان راه کارگر تنها برنامه و اساسنامه اش نبود که حالا هر دو طرف، ادامه پایبندی شان به آن ها را شاهد می آورند. از لحاظ تشکیلاتی، تشکیلات راه کارگر همچون موجودی زنده از وسط شقه شده است؛ یا مثل قایقی از وسط ارّه شده است؛ دو تخته پاره است که از هر کدام عده ای آویزان مانده اند و این که نام قایق بر بدنه کدام تکه و پرچم اش بر نوک کدام مانده باشد تغییری در این نمی دهد که قایق به دو نیم شده، دیگر قایق نیست!

این شقه شدن در این لحظه تاریخی، خودکشی سیاسی سازمان راه کارگر بود، نه به این دلیل که  تکه تکه شدن اش در معادلات سیاسی و جابجائی نیرو در ایران تاثیری داشته باشد بلکه به این دلیل که در برابر چشمان حیران و ناباور همه نیروها و فعالان سیاسی، در یک لحظه تاریخی بی مسئولیتی و بی اعتنائی سیاسی غیر قابل باوری از خود نشان داد و بجای جمع کردن همه نیرو و امکانات و سرمایه های سیاسی اش برای بیش ترین مداخله گری در حد خود، الگوئی مایوس کننده در برابر کارگران و مبارزان  چپ ایران که به یکپارچگی صفوف شان بیش از هر وقتی نیاز دارند به نمایش گذاشت و نشان داد که شایستگی اعتماد سیاسی را ندارد.

این جدائی اگر انشعابی بر پایه اختلافات سیاسی و یا اصول تشکیلاتی می بود، شاید حتا در شرائط انقلاب می توانست قابل دفاع و توجیه باشد، ولی این انشعاب نبود، انهدام بود برای انتقام گیری، رو کم کنی و تصفیه حساب عده ای با عده ای دیگر. از اختلافات نظری بر سر مسائل تشکیلاتی تنها بعنوان ماسکی برای کتمان دلائل واقعی این انهدامگری استفاده شد. همین دلائل، شاهد دیگری بر مرگ سیاسی سازمان راه کارگر اند؛ و شاید شاهدی بر این که سازمانی سی ساله که بر سر حّب و بغض های شخصی و دوئل «شخصیت ها»  شقه شده است، از مدت ها پیش به لحاظ  سیاسی مرده بوده است.

وزن سیاسی سازمان راه کارگر بیش از آن که میزان حضور اش در جنبش کارگری و جنبش های آزادی خواه و برابری طلب در ایران و توان مداخله گری اش در مبارزات آن ها باشد، در عقلانیت، سنجیدگی و پختگی سیاسی نسبی اش بود که اعتباری سیاسی به آن می بخشید. سازمان راه کارگر اعتبار سیاسی اش را مدیون اعتبار این اسم و آن شخصیت نبود که حالا این یا آن طرف گمان کنند با وجود فلانی و فلانی در صفوف شان، تمام اعتبار سازمان را با خود دارند. اعتبار غیر قابل انکار اسامی و شخصیت ها تنها بخشی از اعتبار راه کارگر – و اگر ظاهر بین نباشیم، مدیون اعتبار کلیت راه کارگر بوده است. مجموعه این اعتبار سیاسی بود که می توانست در شرائط برامد سیاسی در کشور، همچون ویروسی در جنبش ها تکثیر شود و به نیروی مادی تبدیل شود. اما با این  انشقاق نابهنگام از لحاظ تاریخی و آبرو ریزانه از لحاظ دلائل واقعی اش، اعتبار سیاسی راه کارگر به نابودی کشانده شد.

***

« تجمع مخالفین نامه سرگشاده »، در جریان تدارک جدائی، نامه سرگشاده درونی ….نفر را مسبب اصلی این جدائی معرفی کرد. این نامه در واقع هم  نقشی غیر قابل انکار در بوجود آوردن یک ائتلاف و به حرکت در آوردن نیروئی داشت که این انهدام را به سازمان تحمیل کرد اما منشا آن نبود. این نامه جلوه ای از بحران تشکیلاتی مزمن بود و به آنانی که دست کم از یک سال پیش در پی تسویهٴ دو سه تن و تصفیه حساب با عده دیگری بودند، مستمسک داد. این نامه با متهم کردن شماری اندک به ایجاد فضای غیر قابل تنفس در تشکیلات و اشاره به رهبری در سایه، همچون چکش عصب۫ سنج پزشکان، محرک لگدی به امضا کنندگان نامه سرگشاده شد که آنان را به بیرون از سازمان پرتاب کند.

تدارک بینندگان نامه سرگشاده شاید گمان می کرده اند که با انتشار این نامه، بسیاری از دیگر اعضا هم که از این فضا در رنج اند به معترضین خواهند پیوست و متهمین اصلی نامه هم با مشاهده نارضائی اکثریت اعضا، به فکر خواهند رفت و در رفتارهای خود تجدید نظر خواهند کرد. اما هر دوی این تصورات احتمالی غلط از آب در آمد. نامه سرگشاده به ضد خود تبدیل شد و توانست در یک چشم به هم زدن یک ائتلاف چند حلقه ای و یک تهاجم سنگین علیه خود به وجود بیاورد:

هسته مرکزی را همان هائی تشکیل دادند که می دانستند منظور نامه از « شمار اندک » و « رهبری در سایه» خودشان اند.  این ها تهیه مخفیانه نامه سرگشاده و گرداوری نیرو در خفا برای اعتراض به روش های خودشان را یک توطئه، کودتا و بالاخره اعلام جنگ تلقی کردند و نه تنها از نامه سرگشاده مرعوب نشدند، بلکه با یارگیری و سازماندهی « تجمع مخالفان نامه سرگشاده »، به یک ضد حمله برق آسا دست زدند.

آن هائی که به فراخوان این ها لبیک گفتند همه انگیزه واحدی نداشتند. حلقه ای از افراد وجود دارد که رابطه عابد و معبودی با برخی ها دارند و هویت سیاسی، تکیه گاه فکری و امنیت تشکیلاتی شان را از این رابطه می گیرند. » که می گوید»  برایشان اصل است و » چه می گوید» فرع بر آن است. حلقه های پیرامونی تر با محرک ها و انگیزه های دیگری به ائتلاف با این عده روی آوردند:

احتمالا برخی بارور کردند که یک توطئه و کودتا علیه تشکیلات در کار بوده است. برخی شاید باور کردند که گویا امضا کنندگان نامه سرگشاده از نتیجه کار کمیسیون حقیقت یاب خبر داشته اند و تقارن انتشار نامه سرگشاده با گزارش کار آن کمیسیون، حاصل یک تبانی حساب شده بوده است.

شیوه محفلی، گزینشی و مخفی کارانهٴ تهیهٴ نامه سرگشاده و امضا جمع کردن برای آن – که جلوه ای برجسته از متروک شدن روش های تشکیلاتی بخاطر بی ثمر دانستن آن بود – بجز چند استثنا، تقریبا همه کسانی را که در جمع آوری اولیه امضا و جلسات مخفیانه اینترنتی شرکت داده نشده و با انتشار نامه سرگشاده از طریق خبرنامه غافلگیر شده بودند، از خشم و غیض آن که مورد اعتماد تهیه کنندگان نامه نبوده اند و با آن ها مثل غیر خودی ها رفتار شده بود، به ائتلاف با کسانی کشاند که همیشه آن ها را به باند بازی و دسیسه گری متهم می کردند.

عده ای دیگر، که از سال ها پیش  آب شان در واحدهای محلی با کسانی در یک جوی نمی رفت و کارد و پنیر بودند، وجود امضای حریفان یا رقیبان را در پای نامه سرگشاده فرصتی برای تصفیه حساب های کهنه یافتند و به این ائتلاف پیوستند. اگر قبلا به تنهائی زورشان به این ها نمی رسید، حالا قوت قلب پیدا کرده بودند. عده ای هم که سال ها پیش بر سرناسازگاری با کسانی در ارگان های تشکیلاتی از سازمان قهر کرده و کنار کشیده بودند، با مساعد یافتن فضا برای تصفیه حساب ها، فرصت را قاپیده و برای انتقام گیری با تمام انرژی و شوروشوق وارد این ائتلاف شدند. در این یار گیری، حتا  از کسانی در هیئت » مدافعان اساسنامه» سرباز گیری شد که سال ها بود اولین شروط اساسنامه ای عضویت را زیر پا گذاشته، نه حق عضویت می پرداختند، نه در واحدهای پایه شرکت منظم داشتند و نه وظیفه ای بر عهده می گرفتند و بعضا عضویت شان را پس گرفته بودند.

نباید از قلم بیاندازم که هستند کسانی هم که بستگی های عاطفی عمیق با کسانی دارند یا کسانی را خیلی قبول دارند و این پیوندهاست که جایگاه شان را در این صف بندی تعیین کرده است.

تهیه کنندگان نامه سرگشاده، غافل بودند که همزمان، یک ائتلاف انتقامجویانه علیه خودشان را هم شکل می دهند!

هیچیک از عناصر این ائتلاف نمی توانست به این محرک ها و انگیزه های واقعی خود اعتراف کند. پس می بایست توجیهی آبرو مندانه و در عین حال طلبکارانه برای این ائتلاف جنگی اقامه می شد. نامه سرگشاده …. نفر این توجیهات را از طریق طرح نظرات و پیشنهاداتی نا دقیق، متناقض و مغشوش در باره اختلافات تشکیلاتی موجود، در اختیارشان گذاشته بود.

اگر چه اختلافات بینشی در باره تشکیلات و ضوابط حاکم بر رسانه های سازمانی و بویژه ستون دیدگاه وجود داشت و مباحثات اش هم مدت ها بود که در جریان بود، اما این جدائی نتیجه اختلافات  نبود. مخالفان نامه سرگشاده با بهانه جوئی، اصلا نگذاشتند که این اختلافات در مسیر شفافیت و قطعیت بیافتد و در این کار عمد آشکاری داشتند تا هر چه زودتر قال قضیه را بکنند. آن ها خیلی تلاش کردند که امضا کنندگان نامه سرگشاده را به طرفداری از یک تشکیلات چند تاکتیکی و مخالفت با تبعیت اقلیت از اکثریت و از « نه  تشکیلات» متهم کرده و آن را بعنوان دلیل ناهمسازی و جدائی جلوه دهند. اما این ادعا تنها برای پوشاندن محرک و دلیل واقعی اشتیاق شان به جدائی بود. با این که اعتقاد به تشکیلات و  پایبندی به برنامه و اساسنامه و تبعیت اقلیت از اکثریت، هم با وضوح تمام در خود نامه سرگشاده مورد تاکید قرار گرفته بود، هم بسیاری از امضا کنندگان نامه سرگشاده در نوشته هائی جداگانه این اتهامات را رد کرده و ابهام و زمینه سؤ برداشت از فرمولاسیون نامه سرگشاده را از میان برده و توضیح دادند که بهیچوجه معتقد به تشکیلات چند تاکتیکی نیستند بلکه از ضرورت تنوع نظرات به هنگام تدارک نظری تاکتیک ها و وحدت تاکتیکی در عمل و پس از اتخاذ آن توسط اکثریت دفاع می کنند، و با این که در رد این اتهامات، در جلسات اینترنتی هم – که در گزارشات این جلسات منعکس است – بارها و بارها توضیحات کافی داده شده است، اما هیچیک ازاین  توضیحات تغییری در تصمیم آن ها به این که امضا کنندگان نامه را طرفدار « نه تشکیلات » معرفی کنند نداد.

***

در سازماندهی انشعاب هم از ابتدا نعل وارونه زدند. در حالی که نامه سرگشاده با صراحت جداسری را مورد نکوهش قرار داده و نیمی از متن را به ضرورت تحکیم رفاقت ها و حفظ یکپارچگی سازمان اختصاص داده بود، مخالفین نامه سرگشاده از اولین واکنش به آن، ادعا کردند که این نامه، اعلام یک انشعاب است. اما امضا کنندگان نامه و بقیه اعضای بیرون از « تجمع مخالفان… » در تمام این مدت با قاطعیت و به تکرار و تاکید هر گونه تلاش برای جدائی را محکوم کرده و بر لزوم پرهیز از انشعاب پای فشردند. به گواهی همه اسناد موجود و همه «مصوبات» « تجمع مخالفین نامه سرگشاده»، آن ها بوده اند که برای نخستین بار و نیز با پیگیری و سماجت از لزوم جدائی حرف زده و مدام بر فقدان امکان همکاری موافقان و مخالفان نامه سرگشاده در یک سازمان تاکید کرده اند. این آن ها بوده اند که برخلاف همه تلاش های دیگر اعضای سازمان و کمیته مرکزی، در پنجمین اجلاس خود تصمیم به جدائی را به رای گذاشته و تصویب کرده اند. آن ها صراحتا در مصوبه خود دلیل جدائی شان را چنین اعلام کردند: « از آن جا که موافقان نامه سرگشاده و کمیته مرکزی سازمان به هیچ یک از درخواست ها ی ما که درمصوبات تاکنونی نشست های ما آمده است، پاسخ نداده اند و از آن جا که حتی به پیشنهاد مناظره ما ترتیب اثرداده نشد، نشست ما برآنستکه ؛ فعالیت مشترکت دریک سازمان برای موافقان ومخالفان نامه سرگشاده دیگرمقدورنیست».

اما درخواست های آن ها در مصوبات شان از موافقان نامه سرگشاده و از کمیته مرکزی چه بود که پاسخ نگرفته است؟ این که: اسامی آن « شمار اندک » و « رهبری در سایه» را بگوئید و طرفداران نامه سرگشاده نماینده بفرستند تا با نمایندگان مخالفان نامه سرگشاده مناظره کنند. از تمام نوشته ها و صورت جلسات و مصوبات قبلی شان هم آشکار بود ولی واضح تر و غیر قابل حاشاتر از این که خودشان در مصوبه اجلاس پنجم شان ذکر کرده اند نمی شد اقرار کرد که آنچه محرک و دلیل اساسی سازمانگران جدائی بوده و ادامه فعالیت مشترک با امضا کنندگان نامه سرگشاده را ناممکن دانسته اند، نه اختلاف نظرهای تشکیلاتی بلکه اتهامات نامه سرگشاده به آن « شمار اندک » و « رهبری در سایه » است. با همین مصوبه و دلیلی که برای انشعاب اعلام کردند، به دست خودشان ماسک  اختلافات نظری بر سر « تشکیلات یا نه تشکیلات » را از چهره انشعاب شان برگرفتند.

***

سازماندهان «تجمع مخالفان نامه سرگشاده» که نامه سرگشاده را اعلام جنگ تلقی کرده بودند، با آرایش جنگی و ضد حمله سنگین به امضا کنندگان نامه سرگشاده و ایراد این اتهام که گویا آنان خواهان » نه تشکیلات» اند و انشعاب سازمان داده اند، فضائی از ارعاب ایجاد کردند تا آن ها را به موضع دفاعی انداخته، به پس گرفتن امضاها یا دست کم به  تزلزل بیاندازند و کارچرخانان اصلی نامه سرگشاده را از این طریق شناسائی کرده و تکلیف نهائی آنان را معین کنند. قلم هائی برای ندامتگیری و بیعت خواهی به کار افتادند. فضائی دو قطبی ساختند که گوئی هرکس در جبهه مخالفان نامه سرگشاده نباشد  طرفدار نامه سرگشاده است.

در رابطه با خود من، پرسشنامه های تعیین هویت نوشتند تا با دو طرف تعیین تکلیف و معلوم کنم در کجا ایستاده ام! با آن که جزو امضا کنندگان نامه سرگشاده نبوده و بخاطر مخالفت با روش محفلی در مقابله با مسائل موجود و مخالفت با دسته بندی درست کردن برای مبارزه با دسته بندی ها، حتا حاضر نشده بودم پیش نویس نامه  سرگشاده را بخوانم، و با وجود آن که ( به دلیل نابسامانی زندگی شخصی ام که سال هاست امکان شرکت در جلسات اینترنتی را از من گرفته است )  در هیچیک از جلسات عمومی برگزار شده توسط کمیته مرکزی در رابطه با این بحران هم شرکت نداشته ام، مظنون به قرار گرفتن در کنار طرفداران نامه سرگشاده شدم چرا که به دسته مخالفان نامه سرگشاده ملحق نشده بودم!  آن هائی که سی سال کارشان مبارزه با چنین منطق های دو قطبی بود، کسانی که سالیان سال با این منطق های مرعوبگرانه و سرکوبگرانه که اگر طرفدار جمهوری اسلامی نباشی عامل آمریکا هستی، یا اگر مداح رجوی نباشی عامل رژیم هستی مبارزه کرده بودند، در درون سازمان خود با همرزمان شان به همین منطق متوسل شدند تا معترضین و منتقدین را مچاله کنند و افرادی را هم که با هر دو طرف مرزبندی دارند از ترس متهم شدن به بی طرفی یا سانتریسم، به اعلام تعلق به یکی از جبهه های جنگ داخلی مجبور کنند.

این که پرسشنامه نویسان را سر جایشان  بنشانم، یا مثلا ثابت کنم که بی طرف و سانتریست نیستم بلکه  داوری و مرزبندی های مستقل خودم را دارم، و یا این که صرفا با اعلام مواضع ام از خودم رفع تکلیف کنم، هیچیک نتوانستند محرک من در  نحوه مداخله در این بحران باشند. به این خاطر، از لحظه انتشار نامه سرگشاده ….  نفر و واکنش ها در برابر آن، با آن که در هر موردی نظر داشته ام ولی آگاهانه از برخورد واکنشی و نسنجیده پرهیز کرده و بر آن بوده ام که نه در جانب این یا آن طرف بلکه فقط در جانب اساسنامه و موازین رسمی تشکیلاتی ایستاده و در جهت خارج شدن بحران از مدار تصفیه حساب های محفلی و مسابقه غیرت و قدرت شخصیت ها و اتوریته ها و افتادن بحران در مدار راه حل های تشکیلاتی و اساسنامه ای مداخله و تلاش کنم.

من که با نامه سرگشاده، هم به لحاظ پاره ای مضامین و فرمولبندی ها و هم به لحاظ شیوه گزینشی و مخفیانه تدارک و امضا گرفتن اش مخالف بودم، بهیچوچه نمی توانستم صرفا بخاطر مخالفت، به « تجمع مخالفان نامه سرگشاده» ملحق شوم. هر گردی گردو نیست. مخالفت من با نامه سرگشاده بکلی با انگیزها و محرک های آن ائتلاف تفاوت داشت و صمیمانه از موضع دفاع از روش های تشکیلاتی و پایبندی به اساسنامه بود و درست به همین دلیل نه تنها نمی توانستم به « تجمع مخالفان نامه سرگشاده » بپیوندم بلکه تا به آخر حاضر نشدم موجودیت آن را به رسمیت بشناسم  چون که از اولین لحظه تشکیل » تجمع مخالفین نامه سرگشاده » آن را یک تشکیلات مغایر با اساسنامه در درون تشکیلات دانستم و برایم تقریبا آشکار بود که این یک سازماندهی کودتائی برای بیرون ریختن یک عده است و نامه سرگشاده  تنها یک بهانه غیر منتظره برای آن فراهم کرده است.

خطاهای تشکیلاتی که امضا کنندگان نامه سرگشاده مرتکب شدند، روش محفلی و اتهامات نا روشن زدن به اعضائی بدون ذکر نام بود. برای رسیدگی به همه این خطاها راه های بررسی تشکیلاتی و در صورت اثبات جرائم، نهایتا تنبیهات اساسنامه ای وجود داشت که در بدترین حالت می توانست  تعلیق عضویت یا اخراج هم باشد. اما مخالفان نامه سرگشاده در واکنش به این نامه و تحت این ظاهر که با « نه تشکیلات » مخالف اند، به سه اقدام در سه مرحله دست زدند که تجسم بدترین « نه تشکیلات » بود: ابتدا، اقدامات ضد اساسنامه ای؛ بعد، اقدامات فرا تشکیلاتی، و بالاخره تشکیلات شکنی.

نفس فراخوان به ایجاد « تجمع مخالفان نامه سرگشاده » اقدامی کودتائی و بکلی غیرتشکیلاتی و ضد اساسنامه ای بود.

کمیته مرکزی در نشست سی و هشتم در ٤ ژوئن چنین ارزیابی کرده بود که: « تا ۱ ۲  مه  نشست جمعی از رفقا تحت عنوان «تجمع مخالفین نامه سرگشاده «حق طبیعی و قانونی  این رفقا بوده و» هیئت ارتباطات » این تجمع نیز مجاز به فعالیت برای هماهنگی نشست های این رفقا بود ولی …»

اگر کمیته مرکزی از روی ملاحظات پراگماتیک در باره جایگاه حقوقی و اساسنامه ای این تجمع موقتا سکوت می کرد، آن را بمثابه یک تدبیر عملی از ارگان مدیریت سازمان می شد پذیرفت اما  این ارزیابی نادرست کمیته مرکزی که گویا این تجمع حقی طبیعی و قانونی بوده است با اساسنامه سازمان مغایرت داشت. ایجاد چنین تشکیلاتی حق قانونی کسی نبود. ایجاد تشکیلاتی در درون تشکیلات هیچ مبنا و مجوز اساسنامه ای نداشت و در هیچیک از نهادهای ساختارهای تشکیلاتی ی تعریف شده در اساسنامه نمی گنجید. این تجمع اگر حول پلاتفرمی سیاسی – نظری ایجاد میشد، بمثابه یک فراکسیون نظری، مشروعیت می داشت – تازه آن هم  در صورتی که موازین اساسنامه ای ناظر بر فراکسیون های نظری را دارا می بود که یکی از آن ها انتشار پلاتفرم نظری در سازمان و دعوت به تشکیل فراکسیون و رسمیت یافتن فراکسیون نظری توسط کمیته مرکزی است – اما نه چنین بود و نه تشکیل دهندگان اش ادعا داشتند که فراکسیون نظری درست کرده اند. فراخوان داده شد که مخالفان نامه جمع شوید ببینیم با نویسندگان آن چه کنیم؟!  این، آشکارا یک فراکسیون تشکیلاتی، غیر اساسنامه ای در برابر بخشی از تشکیلات و بخصوص در تقابل با کمیته مرکزی بود. این فراکسیونی بود تشکیلاتی حول مخالفت با یک نامه سرگشاده، با اسم و امضا، با هیأت ارتباطات و با جلسات منظم هفتگی و در تقابل با کمیته مرکزی. این که ورود به جلسات اینترنتی شان را برای عموم آزاد اعلام کردند، مطلقا در خصلت فراکسیون تشکیلاتی و غیر اساسنامه ای بودن آن تجمع تغییری نمی دهد. برای سنگسار هم تماشاچی دعوت می شود ولی خصلت دموکراتیک به این کار نمی دهد.

اما این تشکیلات غیر اساسنامه ای در درون تشکیلات، پا را از یک فراکسیون ضد اساسنامه ای هم فراتر گذاشت و با دست زدن به مصوبات و ابلاغ آن ها به تشکیلات در حکم تصمیمات، بر فراز کل سازمان عمل کرد. اگر یکی از جرائم امضا کنندگان نامه سرگشاده از چشم مخالفین این بود که به « شماری اندک» اولتیماتوم داده اند که به فضائی که آنان ایجاد کرده اند تمکین نخواهند کرد، فراکسیون ضد اساسنامه ای از موضعی بر فراز همه اتوریته های قانونی سازمان و با لحن تحکم آمیز نسبت به کمیته مرکزی، تصمیمات و منویات اش را با اولتیماتوم و زیر پا نهادن همه موازین و مکانیسم های تصمیم گیری های سازمانی و با بی معنا کردن تبعیت اقلیت از اکثریت در کل تشکیلات، به سازمان تحمیل کرد. این تشکل ضد اساسنامه ای، کمیته مرکزی را تحریم کرده، آن را به گروگان گرفته، برای اجرای دستورات فرا سازمانی اش تحت شانتاژ قرار داد.

سازمانگران این تشکیلات کودتائی، با رد هر گونه راه حل تشکیلاتی و اساسنامه ای برای طرح و بررسی مسائل، با رد حضور  در جلسات عموم تشکیلاتی برای شنیدن پاسخ امضا کنندگان نامه سرگشاده به سئوالات شان در چنین جلساتی، با بایکوت جلسات عموم سازمانی یعنی با به رسمیت نشناختن تمامی آن بدنه سازمانی که به فراکسیون تشکیلاتی آنان نپیوسته اند، با رد همه پیشنهادات انعطافی کمیته مرکزی و بقیه اعضای سازمان از جمله استفاده از حق تقاضای کنگره فوق العاده یا رفراندم توسط این تجمع برای حتا خلع کمیته مرکزی، و خلاصه  با رد بی برو برگرد مطلقا همه راه حل های اصولی و اساسنامه ای و پیشنهادات اعضا و کمیته مرکزی برای ماندن بصورتی در زیر یک سقف با فراکسیون های متفاوت و نهایتا به تعویق انداختن جدائی برای سنجیده تر کردن آن، مقصود اولیه خود را به اجرا در آورده و تشکیلات را شکستند و همه این ها با ادعای مخالفت با « نه تشکیلات » و در زیر  تابلوی « مدافعان برنامه، اساسنامه و مصوبات تاکنونی سازمان»!!

آن ها حتا به شب جلوه دادن روز دست زدند و هنگامی که امضا کنندگان نامه سرگشاده به اصرار آنان مبنی بر این که نمایندگانی برای مناظره با نمایندگان تجمع مخالفان نامه تعیین کنند جواب دادند که ما سخنگو و نماینده ای نداریم و در جلسات عموم سازمانی که کمیته مرکزی برگزار می کند حاضریم هر یک به صفت فردی نظرات مان را بدهیم و پاسخگوی امضای نامه سرگشاده باشیم، گفتند: اینها اصل نمایندگی و انتخاب نماینده را نیز به کناری گذاشته و بنیان هر نوع توافق برای فعالیت مشترک را نیز می زنند زیرا وقتی فرد، محور می شود دیگر جایی برای کار متشکل باقی نمی ماند!!! این ها می خواهند به صفت فردی و شخصی وارد عمل شوند و راه خود را ظاهرأ از جمع جدا کنند !! این روال کار از سوی امضاء کنندگان نامه سرگشاده، دنباله همان سیاست انحلال طلبانه برای حاکم کردن کامل خط «نه تشکیلات» است!!

عجبا! امضا کنندگان نامه سرگشاده با رد نمایندگی امضا کنندگان نامه سرگشاده در حقیقت می گویند آن ها  یک بار با هم نامه امضا کرده اند و اقدام جمعی شان همانجا تمام شده؛ می گویند دیگر خود را یک تجمع تلقی نمی کنند و فراکسیون نیستند که نماینده و سخنگو داشته باشند بلکه بمثابه اعضای سازمان حاضرند هر یک به صفت یک عضو نظرشان را بدهند و می گویند در سازمانی هم که هیچ فراکسیون قانونی وجود ندارد، مناظره نمایندگان کاری غیر اساسنامه ای است؛ ولی مخالفان نامه سرگشاده برای آن که فراکسیون تشکیلاتی ضد اساسنامه ای و شیوه نمایندگی و مناظره ( دوئل ) ضد اساسنامه ای خود را توجیه کنند جواب کاملا اساسنامه ای و تشکیلاتی آن ها را  مصداق سلطه فرد بر تشکیلات، کنار گذاشتن اصل نمایندگی،  زدن هر نوع بنیان توافق برای فعالیت مشترک، انحلال طلبی، و همان « نه تشکیلات » قلمداد می کنند! این شیوه های وارونه کردن حقیقت، انسان را به یاد چه روش های زشتی نمی اندازد که حتا از آوردن مثال هایش شرم می کنم! سقوط تا به کجا؟!

در مرحله تجدید سازماندهی خودشان » تصویب » کردند که کمیسیون نظارت ابقا شود چون کنگره ۳ ۱ انتخاب شان کرده است. نام سه عضو از چهار عضو آن کمیسیون را آوردند و نفر چهارم را  به بزرگی خودشان از عضویت کمیسیون منتخب کنگره خلع کردند چون نظر اش در یک نهاد دیگر منتخب کنگره یعنی کمیسیون حقیقت یاب، باب میل شان نبوده است. خودشان را در مقام کنگره قرار دادند که تنها اتوریته مختار به خلع یا ابقا اعضای کمیسیون نظارت است. از آن هم گذشته، برای ابقای سه عضو دیگر کمیسیون نظارت، دلیل آورند که : چون کنگره ۳ ۱ این کمیسیون را انتخاب کرده است! اگر انتخاب کنگره معیار بود، مگر نفر چهارم را کنگره ۳ ۱ انتخاب نکرده بود؟! آن هم با رای بالاتر از سه نفر دیگر؟!  شرافتاً معیار، اراده و اختیار کنگره بود یا بیعت کردن یا نکردن ؟ باز هم سقوط تا به کجا؟ « نه تشکیلات» واضح تر از این هم ممکن است؟ اسم خودشان را گذاشند « مدافعان برنامه، اساسنامه و مصوبات تاکنونی سازمان» و اسم این کار را مقاومت در برابر « نه سازمان »!!

این عده با سازمان دادن فراکسیون ضد اساسنامه ای، با اقدامات فراتشکیلاتی، با نشاندن خود بجای کمیته مرکزی و کنگره و سرانجام با تشکیلات شکنی، درک شان از تشکیلات را به روشنی به نمایش گذاشتند: اساسنامه و قانون و مقررات، مائیم و میخ ما هر جا کوبیده شده باشد، تشکیلات همانجاست. تا وقتی و تا جائی تابع مقررات و اساسنامه و ضوابط عمومی می مانیم که  عموم تابع ما بمانند و ضوابط و تشکیلات در خدمت اقتدار ما باشند. تشکیلاتی که تابع اراده ما نباشد، « نه تشکیلات »است!

مخالفان نامه سرگشاده سراسر به این چسبیدند که نویسندگان نامه باید بگویند آن عده اندک که فراتشکیلاتی عمل می کنند و رهبری در سایه کیانند و چه کرده اند؟ اگر چه نامه سرگشاده از هر نظر بد تنظیم شده و اتهامات را در هاله ابهام و ایهام پیچانده بود، ولی خود مخالفین اش به بهترین طریق ممکن با اعمال خود نشان دادند که نامه سرگشاده با آن زبان الکن چه می خواسته است بگوید! آن ها نشان دادند که چه ظرفیت خارق العاده ای برای عمل کردن فراتشکیلاتی، زیر پا نهادن اساسنامه و همه قواعد و ضوابط تشکیلاتی و چه استعداد کشف نشده ای برای انهدام تشکیلات داشته اند!

***

من با آن که خوش بینی‌ و امید چندانی به حل بحران نداشتم اما خودم را موظف می دیدم ضعیف ترین شانس ها را بیازمایم؛ دندان روی جگر گذاشته با به رخ نکشیدن محرک های نا سالم و روش های ضد اساسنامه ای سازمان دهندگان » تجمع مخالفان …» و با اغماضی غیر اصولی اما آگاهانه و از روی پراگماتیسم در برابر اعمال غیر قابل هضم و حیرت آور و اقدامات فراتشکیلاتی » تجمع مخالفان …»، تلاش کردم با تظاهر به خونسردی، از هیزم ریختن در آتش برای خنک کردن درون سوزان خودم بپرهیزم و  بجای تحریک به گارد گرفتن بیش تر، آنان را به التزام دربرابرادعاهای تشکیلات مدارانه خودشان و پذیرش قواعد و راه و روش های تشکیلاتی برای حل مسائل توجه داده  و ناموجه بودن، غیر قابل دفاع بودن و دست کم، زود رس بودن جدائی را مستدل کنم.  من در این تلاش، همانطور که امضا کنندگان نامه سرگشاده را بمثابه یک جمع خطاب قرار ندادم، » تجمع مخالفان نامه سرگشاده » را هم به دلائلی که اشاره شد به رسمیت نشناختم و در همه مواردی که مداخله ای برایم میسر شد، عموم اعضای سازمان را مورد خطاب قرار دادم.

از جمله در دومین نوشته کوتاهم به تاریخ ۰ ۲ مه ٩ ۰ ۰ ۲ ، تقسیم بندی سازمان به دو صف موافقین و مخالفین نامه سرگشاده را یک تقسیم بندی محفلی غیر اساسنامه ای و مخدوش کننده صف بندی های واقعی مبتنی بر گرایشات نظری و تشکیلاتی دانسته و با تصریح بر وجود پاره ای اختلافات جدی در باره تشکیلات و تاکتیک ها، نوشتم که این اختلافات به صورتی در نیامده اند که انشعاب را توجیه کنند و افزودم که انشعاب با این دلیل که « چون به درخواست های ما جواب ندادند» انشعابی غیر سیاسی،احساسی و غیر قابل توجیه است که جز افتضاح سیاسی ثمری به بار نمی آورد.

گویا متوجه شدند که هویت دادن به خودشان تحت عنوان « مخالفان نامه سرگشاده » و سازماندهی انشعاب بخاطر جواب نگرفتن از امضا کنندگان نامه چقدر محفلی، نازل و اسباب آبرو ریزی است.  تابلو عوض کردند و اسم خودشان را گذاشتند « مدافعان برنامه، اساسنامه و مصوبات تاکنونی سازمان ». به خیال خودشان خواستند به یک تیر دو نشان بزنند: هم یعنی گویا بقیه اعضا مخالفان برنامه و اساسنامه و مصوبات سازمان اند، و هم یعنی صف آرائی ها میان مخالفین و مدافعین برنامه و اساسنامه است  و هرکس مدافع برنامه و اساسنامه و مصوبات تاکنونی باشد باید در تجمع این ها ثبت نام کند!

دلیلی که در مصوبه شان برای انشعاب اقامه کرده بودند بقدری غریب و غیر قابل دفاع بود که یکی از خودشان با دیدن واکنش های اعضا به یک چنین اقامه دلیل مضحکی برای انشعاب، خود را ناگزیر دید توضیح دیگری بر دلیل جدائی شان بنویسد و با این ادعا که گویا دیگران قادر به درک جوهر اختلاف نبوده اند، این جوهر را که منجر به تصمیم آنان بر جدائی شده است در دو پاسخ متضاد به این سئوال قلمداد کرد: « آیا ما می خواهیم یک سازمان باشیم  با گرایش های متنوع و آزاد که در آن نظر سازمان به شیوه دمکراتیک و از طریق حق رای اکثریت معلوم می شود یا این که هر فردی حق دارد نظر خودش را جایگزین نظر سازمان بداند؟ آیا سازمانی می خواهیم که در آن فرد از جمع و اقلیت از اکثریت تبعیت می کند ؟»

اقامه چنین دلیلی برای جدائی با آن دلیل قبلی شان که چون به خواسته های ما در باره اسامی آن عده انگشت شمار و رهبری در سایه جواب ندادند و حاضر به مناظره نمایندگان نشدند همکاری در یک سازمان امکان پذیر نیست، از زمین تا آسمان فرق داشت. من عمدا همین اقامه دلیل تازه را گرفتم و در سومین نوشته خودم در ۴ ۲ مه، آن را مبنائی منطقی و حقوقی برای حل بحران نامیده و یک پیشنهاد در سه بند خطاب به همه اعضای سازمان دادم:

« الف – همه اعضا سازمان بدون استثنا و به صفت فردی به این پرسش پاسخ کوتاه « آری » یا « نه » بدهند:

آیا مبانی برنامه ( مصوب کنگره اول ) و اساسنامه موجود سازمان را (حتا در صورت تمایل به اصلاح و تغییرشان و تا چنین اصلاحات و تغییراتی توسط کنگره ها  صورت نگرفته است ) قبول دارید و مبنای کار مشترک تشکیلاتی می دانید؟ پاسخ به این و فقط و فقط این پرسش است که تکلیف با هم بودن یا جدا شدن را روشن می کند.

ب – برای اصلاحات یا تغییرات احتمالی اساسنامه ای  و نیز حول مسئله جایگاه امضای فردی و ضوابط رسانه ها پیش نویس هائی در زمان بندی واقع بینانه توسط گرایشات مختلف تهیه شوند تا بعد از بحث به قطعنامه هائی قابل رای گیری تبدیل شوند و در صورت تمایل گرایشات، فراکسیون های نظری حول آن ها شکل بگیرد.

ج – روی مسائل مناسباتی و رفتاری که در نامه سرگشاده مطرح شده اند بحث های روشنگر و شفاف عموم تشکیلاتی صورت بگیرد و برای حل این قبیل مسائل از راه دیالوگ تلاش شود. برای چند و چون آن باید فکر کرد ».

این پیشنهاد من بخاطر آن بود که در صورت پاسخ « آری » اعضا به بند الف، پایبندی تک تک اعضا به مبانی برنامه و اساسنامه ( و طبعا بر اصول آن مثل تعیین شدن نظر سازمان با رای اکثریت و تبعیت اقلیت از اکثریت و …) و توخالی بودن دلیلی که جدائی طلبان برای توجیه جدائی می تراشیدند مستند شده و بصورت کتبی اثبات شود. این یک اتمام حجت بود تا واکنش به این پیشنهاد معلوم کند که جدائی آیا واقعا به  دعوای دفاع از تشکیلات و  نه تشکیلات مر بوط است یا دلیل دیگری دارد؟

در جلسات عمومی و سپس در جلسه خود کمیته مرکزی از این پیشنهاد حمایت شد اما سازماندهندگان انشعاب، بحث در باره آن را که در دستور جلسه خودشان گذاشته شده بود صلاح ندیدند و از دستور خارج کردند و ثابت کردند که ریگی در کفش دارند. دیدند صرف نمی کند پای قبول چنین پیشنهادی بروند که کتبا و رسما ثبت شود که اتهام شان بی پایه است. پس دوباره به مصوبه اجلاس پنجم شان برگشتند که : جدائی اجتناب ناپذیراست چون مخالفین نامه سرگشاده به خواسته های آن ها مبنی بر روشن کردن اسامی و اتهامات « شماری اندک » و « رهبری در سایه» پاسخ مثبت نداده اند.

واکنش یکی از همان ها به پیشنهاد  من بسیار پرمعنی بود که نوشت گیریم که امضا کنندگان نامه سرگشاده آمدند و در پاسخ به این سئوال جواب دادند که به اساسنامه و تبیعت اقلیت از اکثریت و غیره پایبند اند، از کجا که در عمل پایبند بمانند؟! تنها جوابی که این سفسطه گر لایق اش بود این بود که اگر ادعایش را می کردند و در عمل لگد مال اش می کردند، در بدترین حالت می شدند مثل شما « مدافعان برنامه و اساسنامه و مصوبات تاکنونی سازمان»! از این بدتر که نمی شد!

همه نوشته های موجود – که اینک به مجموعه ای از اسناد تاریخی  در باره این اجدائی تبدیل شده اند – گواه آن اند که اعضای « تجمع مخالفان نامه سرگشاده » ضمن متوسل شدن به مستمسک اختلاف نظر در باره تشکیلات، از همان اولین واکنش تا آخرین روز، مسئله اصلی شان این بوده است که : نویسندگان نامه سرگشاده باید بگویند منظورشان از آن « شماری اندک » و آن « رهبری در سایه » چه کسانی است؟ اسامی و اتهامات را باید روشن کنند و به متهمین حق دفاع بدهند وگرنه جدا می شویم.

من معتقدم که تک تک امضا کنندگان نامه سرگشاده حتا بدون این شانتاژ ها و اصلا بنا بر منطق اعتراض شان موظف بودند در قدم دوم پس از نامه سرگشاده یک به یک  به کل تشکیلات توضیح بدهند که فضای سنگین و مسموم دوره اخیر از طریق چه کسانی ایجاد شده و هر یک به تنهائی مصادیقی را که شخصا سراغ داشته و یا بر سرشان آمده بود شرح می دادند. اگر چه دائم تکرار می کردند که حاضریم تک تک در جلسات عمومی این کار را بکنیم ولی نمی بایست در انتظار بیهوده موافقت جدائی طلبان با این شکل کار، وقت را می سوزاندند. می بایست هریک با قلم خودشان می نوشتند. به این ترتیب هم حقایق روشن می شد، هم معلوم می شد که قصد اتهام زنی توخالی نداشته اند، هم تفاوت نظرات میان امضا کنندگان نامه را نشان می دادند، هم مستمسکِ بی پاسخ گذاشتن را از دست انشعاب طلبان می گرفتند و این حق بجانبی از انشعاب طلبان سلب می شد که چون حق دفاع به متهمین داده نشده جدا می شوند. اما آن ها این کار را نکردند و فقط تعدادی اندک از آنان در دفاع از نفْس درستی نوشتن نامه سرگشاده چیزی نوشتند و کسی در باره این ادعای نامه سرگشاده که در چند ماهه اخیر فضای سازمان مسموم و کشنده و نفس کشیدن برای اعضای سازمان سخت شده است و نیز در باره آن شمار اندک مسئول این کار و رهبری در سایه هیچ ننوشتند و بهانه را از دست انشعاب طلبان نگرفتند.

البته کاملا برایم قطعی بود و هست که چه با نوشتن یک به یک امضا کنندگان و چه با توضیح یک به یک آنان در جلسات عمومی،  انهدامگران از جدائی منصرف نمی شدند و قطعا با ذکر صریح موارد و اسامی، بُراق تر و مهاجم تر هم می شدند. در حقیقت جدائی طلبان خیلی هم به دنبال روشن شدن آن اسامی و موارد نبودند. همه آن ها کم و بیش می دانستند که اشارات سر بستهٴ نامه سرگشاده به چه رویدادهائی و چه کسانی است. بویژه سازماندهندگان انشعاب، درست از آن جائی که  خودشان جواب سوالات شان را بهتر از هرکسی می دانستند، از همان اولین واکنش شان به نامه سرگشاده، این عبور متجاسرین از خط قرمز را  نابخشودنی یافتند، از « سرزمین سوخته مناسباتی » حرف زدند و بر آن شدند که با آدم هائی که جسارت کرده و نه تنها رفتار تشکیلاتی آنان را به زیر سئوال برده اند بلکه اعلام کرده اند که از این پس به رفتارهای آنان تمکین نخواهند کرد، دیگر نمی توانند در یک تشکیلات بمانند.

نامه سرگشاده برای من قابل دفاع نیست اما این نامه و زخم هائی که زد، سرمنشا این عزم جزم و به هر قیمت برای جدائی نبود. سازماندهندگان جدائی از مدت ها پیش در پی بیرون انداختن لا اقل چند تن بودند و در مناسبت های گوناگون عدم امکان ماندن در یک تشکیلات با فلانی یا فلانی بر زبان ها آمده بود. ظاهر این ناهمسازی، گرایشات ضد تشکیلاتی این افراد عنوان می شد اما حقیقت این بود که برخورد نظری با این گرایشات برای مخالفان آن کار دشواری نبود که چنان عاجز شده باشند که بگویند من با فلانی و فلانی نمی توانم در یک تشکیلات بمانم. این اختلافات اصلا مسیر تشکیلاتی هم طی نکرده بود که مثلا به نظر اکثریت تبدیل شده باشد و کسی به اقلیت افتاده باشد و  بگوید من با صاحبان این نظر نمی توانم کار کنم. اختلاف نظرات، واقعی و جدی بود ولی جدائی بخاطر آن ها حقیقت نداشت و صرفا بهانه ظاهری بود. اگر جدائی حقیقتاً بر سر اختلافات تشکیلاتی صورت می گرفت، صف بندی ها بکلی چیز دیگری می بود. بسیار گویاست که اتفاقاً آن هائی که نمایندگان « نه تشکیلات » معرفی می شدند، جزو امضا کنندگان نامه سرگشاده نبودند و خیلی از امضا کنندگان هم از لحاظ بینش حزبی و تشکیلاتی به جدائی طلبان نزدیک تر بودند.

***

از همان یکی دو جلسه اول « تجمع مخالفین نامه سرگشاده » و » مصوباتی » که بیرون می داد برای من قابل تشخیص بود که مسأله اصلی با امضا کنندگان نامه سرگشاده، آماج گرفتن « رهبری در سایه » و آن « شمار اندک » است و بقیه همه بهانه و دستاویز است. سماجت بی حد و مرز بر کانونی کردن همه مسائل روی این نکته و همه چیز را بی قید و شرط و بی هیچ انعطافی منوط به پاسخ دادن به این مسأله کردن، برای من جای تردیدی باقی نگذاشته بود که جوهر مسأله، جریحه دار شدن است و نه مسائل تشکیلاتی و نظری.

اما اشارات سربسته و غیر شفاف نامه سرگشاده نمی توانست به خودی خود یک چنین واکنش حاد و آشتی ناپدیری را باعث شود.البته سوابق چند ساله بحران مزمن تشکیلاتی و مناسباتی، تخاصمات و کدورت ها و بغض و کین های تلنبار شده ای که همه از آن ها خبر داریم، در شعله رو شدن حریق از طریق جرقه نامه سرگشاده …. نفر و بخصوص در شکل گیری این ائتلاف جنگی برای تصفیه حساب های حیدری – نعمتی بسیار مؤثر بودند؛ اما عامل اصلی این واکنش انفجاری و ویرانگر، خود این نامه سرگشاده نبود، ربطی بود که از این نامه به نامه سرگشادهٴ یکی از اعضا به کنگره سیزدهم در سال گذشته داده شد. تلاش شد نامه سرگشاده….. نفر حتا به نامه حتاکانه یکی دیگر از اعضا هم که سال پیش بحران سایت را شعله ور کرد ربط داده شود.

اگر در کنگره سیزدهم شرائط برای اخراج کسی که حاضر به انتقاد از خود بخاطر هتاکی هایش به مسئول فنی سایت نشده بود فراهم نیامد و اگر نامه سرگشادهٴ عضو دیگر به کنگره سیزدهم غافلگیرانه بود و امکان سازماندهی یک واکنش متقابل سریع را نداد، انتشار نامه سرگشاده ….نفر بعد از چندین ماه، فرصتی غیر منتظره برای وارد کردن ضربه متقابل ایجاد کرد. سازماندهندگان جدائی، نامه سرگشاده …. نفر را نوعی دنباله  آن دو نامه و تکرار اتهامات آن ها با ابعادی گسترده تر و همراه با اولتیماتوم تلقی کردند و این که گویا نویسندگان آن دو نامه توانسته اند در فاصله بعد از کنگره، با سازماندهی مخفی سی و دو نفر دیگر را هم را با خود همراه سازند.  نامه سرگشاده … نفر، بهانه و فرصتی برای انتقام گیری از آن دو نامه و نویسندگان آن ها فراهم آورد.

این بود جوهر اصلی ماجرا. علم کردن اختلافات نظری در باره تشکیلات و تاکتیک فقط برای پنهان کردن این جوهر بود. بسیار گویاست که اتفاقا آن هائی که سخنگوی گرایش به « نه تشکیلات » قلمداد می شوند، جزو امضا کنندگان نامه سرگشاده نبودند و اکثر امضا کنندگان هم از لحاظ بینش تشکیلاتی به نظر تشکیلاتی انشعابگران نزدیک تر بودند. پس اختلاف نظری بهانه بود. برای همین بود که از همان ابتدای انتشار نامه ….نفر، بر جدائی پای فشردند  و بهیچوجه نمی خواستند این فرصت و مستمسکی را که نامه سرگشاده برایشان فراهم کرده از دست بدهند. آنان انتقادات  نامه سرگشاده را « جنگ » نامیدند و برای همین است که به هیچ منطقی گوش ندادند و هرچه امضا کنندگان نامه سرگشاده نرمش نشان دادند و هرچه کمیته مرکزی کوتاه آمد، بر طبل جدائی کوبیدند و جری تر شدند تا مبادا این فرصت طلائی برای تصفیه حساب نهائی با آن یکی دو نفر از دست برود. اصراری برای بیرون ریختن بقیه نداشتند کما این که هیچ واهمه ای هم از آن نداشتند ولی آن را  مشروط به پس گرفتن یا نگرفتن امضایشان از نامه سرگشاده کردند.

خیزش توده ای خرداد ٨ ٨ ۳ ۱  در ایران بازهم آزمونی برای محک زدن محرک و انگیزه واقعی این جدائی طلبی بود و من در آخرین یادداشتم به تاریخ ۹ ١ ژوئن ( بادبان ها را بکشید!) این محک را به کار گرفتم. خطاب به همه اعضای سازمان نوشتم:

« برای آن که هر وظیفه ای را در این شرائط بحرانی به درستی انجام دهیم، اولین و حیاتی ترین وظیفه این است که بر بحران درونی خودمان مهار بزنیم و با احیأ انسجام و یکپارچگی تشکیلاتی، به سراغ مداخله گری سیاسی برویم. سی سال در انتظار چنین خیزش توده ای، سراسری و سیاسی بوده ایم. اگر تا همین چند روز پیش انشعاب، تنها یک خسارت تشکیلاتی داشت، وقوع آن در شرائط کنونی ایران ما به ازای سیاسی مرگباری برای راه کارگر خواهد داشت. مسئولیتِ نه کمونیستی، نه انقلابی، بلکه فقط سیاسی هم حکم می کند که از انشعاب چشم پوشی شود، همه صف بندی ها تحت هر نامی منحل شوند، همه نیروهای سازمان در صفی یکپارچه و متحد شوند و با دادن اولویت مطلق به وظائف سیاسی سازمان در قبال ایران، حل و فصل مسائل بحران درونی بعنوان ضرورتی درجه دوم و تحت الشعاع و در خدمت وظائف سیاسی سازمان دنبال شود … »

همانطور که از پیش یقین داشتم، با این پیشنهاد هم مخالفت و ثابت کردند که حیثیت فردی و منیّت برایشان از هر چیزی که تصور شود بالاتر است.

آنچه در سازمان راه کارگر اتفاق افتاد انشعاب نبود. اگر در راه کارگر انشعابی بخاطر اختلافات نظری یا بر سر اصول تشکیلاتی پیش می آمد، می توانست انشعابی هرچند دردناک اما قابل دفاع و با سربلندی باشد. اما این شقه کردن سازمان سی ساله صرفا بخاطر جریحه دار شدن های شخصی و دفاع حیثیتی و آن هم در شرائط یک خیزش توده ای و فضای انقلابی در ایران، هیچ چیز غرور افرینی ندارد.

این یک انشعاب نبود، انهدام بود، انهدام تشکیلاتی، انهدام سیاسی و انهدام انسانی. این انهدام را به خیلی ها تحمیل کردند. خودشان را چنان صاحب انحصاری این سازمان و منیّت فردی شان را مساوی با تمامیت راه کارگر دانستند که به خود حق دادند سرنوشت سازمانی را که نه فقط مال آن ها بلکه مال بسیاری دیگر که اکثراً عمرشان را در برای بر پا نگهداشتن آن سپری کرده بودند، و مال جنبش چپ و کارگری ایران بود،  خودسرانه و با خود خواهی، قربانی تصفیه حساب با یکی دو نفر و هزینه دفاع از حیثیت و شرف خودشان کنند.  آنچه در سازمان راه کارگر صورت گرفت با انشعاب که در فرهنگ و سنت احزاب شناخته شده است تفاوت اساسی دارد.

***

مسئله فقط این نیست که انشعاب بر سر اختلافات لاینحل سیاسی و تشکیلاتی نبود، بلکه این است که این اصلا انشعاب نبود!

برای فهم این قضیه باید توجه کرد که « تجمع مخالفان نامه سرگشاده » در حالی که خودشان بودند که دائم بر ضرورت جدائی پای می فشردند، طرفداران نامه سرگشاده را خواهان انشعاب قلمداد می کردند، یعنی که مدعی نبودند خودشان دارند انشعاب می کنند. اما همه اسناد گواهی می دهند که طرفداران نامه سرگشاده دست به انشعاب نزده اند. اگر نه این طرف و نه آن طرف انشعاب نکرده باشد، پس جدائی به چه شکلی اتفاق افتاده است؟ شکلی که باقی می ماند، اخراج است. اخراجی هم صورت نگرفته است. اخراج « تجمع مخالفان نامه سرگشاده » از سوی دیگران مطرح نبوده و برعکس، بر حفظ وحدت و همکاری پای فشرده اند. « مخالفان نامه سرگشاده » هم در تمام دوره دعوا کلامی از اخراج طرفداران نامه سرگشاده نگفته اند و در واقع هم هیچ ارجاع به تنبیهات اساسنامه ای و هیچ اخراجی صورت نگرفته است. نه هیچ کدام از طرفین انشعاب کرده و نه طرف دیگر را اخراج کرده است. پس جدائی به چطور صورت گرفته است؟!

« مخالفان نامه سرگشاده » بر آن اند که با موافقان نامه سرگشاده نمی توانند در یک تشکیلات باشند. اما نه آنان را اخراج می کنند و نه اعلام انشعاب می کنند. می گویند راه کارگر مائیم و خودشان تشکیلات را بین خودشان تجدید سازماندهی می کنند. یعنی بقیه را – اعم از این که امضا کننده یا طرفدار نامه سرگشاده باشند یا نه –  بقیه ای را که به هر دلیل با « تجمع مخالفان نامه سرگشاده » نیستند – » نیست» حساب می کنند. این با بیرون ریختن هم تفاوت دارد. موجودیت شان را از سازمان سانسور می کنند. انگار اصلا نبوده اند، درست مثل عکس های دوره سانسور استالینی که تروتسکی ها  و ژیتکوف ها و دیگران، از عکس های قبلی در کنار استالین قیچی نشده بلکه » نیست » شده اند. تمامی فضای عکس ها همان است، فقط کسانی » نیست » شده اند انگاری که اصلا نبوده اند!

هنگامی که این » نابودِگان » تصمیم می گیرند » جدائی » را در بیرون اعلام کنند، نمایندگان « تجمع مخالفان نامه سرگشاده» به آنان می گویند ما قصد اعلام بیرونی نداشتیم ولی حالا که شما اعلام کرده اید ما هم بیانیه می دهیم.

قصد اعلام بیرونی نداشتند و انتظار اعلام آن از طرف بقیه را هم نداشتند! یعنی می خواسته اند از این عده طوری جدا شوند که گوئی این عده اصلا وجود نداشته اند. هیچ اتفاقی نیافتاده است، سازمان همان است و فقط عده ای از ارگان ها و نهادهای آن » نیست» شده اند؛ درست به همان شیوه که با » ابقای» کمیسیون مرکزی نظارت و رسیدگی به شکایات، نفر چهارم از این کمیسیون » نیست » شد بی آن که هیچ توضیحی لازم داشته باشد!

این است واقعیتی که در راه کارگر اتفاق افتاده است و نه انشعاب یا جدائی! این، انشعاب و جدائی نیست، انهدام است، نه فقط انهدام سیاسی و تشکیلاتی راه کارگر، بلکه همچنین انهدام انسانی. انهدام حق یکایک اعضا بر این سازمان و سرنوشتی که با این سازمان گره زده بودند. اسم اش را هم گذاشتند « جدائی متمدنانه »!! این مهم ترین نکته بعد از ضربه سیاسی است که این شقه شدن به راه کارگر زده است. این یک انهدام انسانی است.

این یک انشعاب مبتنی اختلافات نظری نبود، انهدامگری یک ائتلاف مبتنی بر منیّت ها، رو کم کنی، قدرت نمائی، تصفیه حساب های کهنه، رقابت ها، بغض و کین های شخصی و در یک کلام، انتقام گیری بود. این انهدامگری محصول یک فساد تشکیلاتی بود که برای کتمان اش، دروغ « اختلافات نظری » را هم بر آن افزودند؛ مثل عموی عرق خور من که برای پوشاندن بوی دهان اش از کمیته چی ها، دو حبه سیر خام هم روی عرق می جوید!

***

از شقه شدن سازمان کارگران انقلابی ایران ( راه کارگر )، دو تشکیلات بر جا مانده است و اعتقاد من مبنی بر مرگ سیاسی و تشکیلاتی  راه کارگر ابدا بمعنای انکار موجودیت این دو تشکیلات نیست. حرف من این است که آن سازمان راه کارگر دیگر وجود ندارد. اعتبار سیاسی اش از بین رفته و هر چه محرک واقعی این ماجرا بیش تر آشکار شود، آن اعتبار بیش تر از میان خواهد رفت. تاریخ راه کارگر سی ساله به پایان رسیده است و حالا دو تشکیلات دیگر حیات خود را بر خرابه های  آن آغاز می کنند. من قضیه را اینطور می بینم.

همانطور که در اطلاعیه ام به واحد پاریس نوشته بودم، من شکل گیری این دو تشکیلات را اساساً بر مدار صف بندی های سیاسی یا نظری در باره تشکیلات نمی دانم تا بر این اساس جایگاه ام را در قبال آن ها معین کنم و بر این باور هم نیستم که پرهیز مدلل ام از این یا آن طرف، بطور طبیعی یا ناگزیر در طرف دیگر قرارم می دهد. اما این ابداً بمعنای یکسان گرفتن این دو تشکیلات از طرف من نیست. من که طرفدار نامه سرگشاده نبودم و « تجمع مخالفین نامه سرگشاده» را از همان ابتدا بخاطر اقدامات ضد اساسنامه ای،اقدامات فرا تشکیلاتی، و بالاخره تشکیلات شکنی به رسمیت نشناخته و مخاطب قرار ندادم، امروز به طریق اولی بخاطر انهدامگری سیاسی، تشکیلاتی و انسانی که در قبال راه کارگر و بسیاری از راه کارگری ها مرتکب شد، این تشکیلات را به رسمیت نمی شناسم و مجرم تلقی می کنم که باید در برابر تاریخ پاسخگو باشد. اگر من نمی خواهم این تشکیلات را به رسمیت شناسم، بمعنی آن نیست که معتقد به بایکوت آن باشم. شخصا نمی توانم این خار سه پرِ خود محوری، ویرانگری، و دروغ را فرو ببلعم.

***

تا جائی که به شما مربوط می شود، آن ها چه در جریان مرافعه درونی و چه در اطلاعیه بیرونی شان چنین وانمود کردند که گویا آنچه همکاری را نا ممکن و جدائی را ناگزیر کرده است، اختلاف نظرات در باره تشکیلات بوده است. تکرار می کنم که اختلافات در باره تشکیلات و تحزب و حزب و سازماندهی و غیره وجود دارند و مهم هم هستند و پنهان نمی کنم که از نظر من با این جدائی، تعادل قبلی به هم خورده و گرایشاتی که من خودم را به آن ها نزدیک نمی بینم، در تشکیلات جدید شما وزن بیش تری یافته اند. این که این گرایشات مسلط شوند و تشکیلات شما با این گرایشات هویت پیدا کند، مسأله آینده است. اما حتا اگر روزی چنین شود، عطف به ماسبق نخواهد شد و انشقاق کنونی را توجیه و تبرئه نخواهد کرد.

شما در اطلاعیه بیرونی تان به نحوی بر ادعای آنان مبنی بر این که پایه جدائی تحمیلی از طرف آن ها اختلافات تشکیلاتی بوده است صحه گذاشته اید. گفته اید آن ها نگذاشتند این اختلافات مسیر درستی را طی کند و جدائی را تحمیل کردند. من در این صحه گذاری ضمنی با شما هم نظر نیستم. خود همین که نگذاشتند اختلافات مسیر درستی را طی کند بخاطر آن بود که برای این جدائی محرک های دیگری داشتند. آن ها عامدانه جلو مسیر اساسنامه ای و عقلانی تعیین تکلیف با اختلافات نظری  را سد کردند تا مبادا جدائی به عقب بیافتد و فرصتی طلائی که نامه سرگشاده برای تصفیه حساب شان با عده ای فراهم آورده است از دست برود. آنان برای توجیه این جدائی طلبی، شما را طرفدار « نه تشکیلات » قلمداد کرده و بعنوان مصادیق آن ( با سؤ استفاده از گاف های نامه سرگشاده) طرفداری از تشکیلات چند تاکتیکی، شنا در جهات مختلف، مخالفت با تبعیت اقلیت از اکثریت، برابری جایگاه اقلیت با اکثریت، برابری جایگاه فرد با جمع و غیره را عنوان کرده اند. می شد از کنار همه این ادعاها با بی اعتنائی گذشت اگر چنانچه آن ها را بعنوان دلائل جدائی شان از بقیه راه کارگری ها به خورد مردم نمی دادند. مصوبات این کنگره شما برای ناظران بیرونی ملاک درستی یا نادرستی چنین ادعائی خواهد بود. به گمان من نه تکذیب راحت طلبانه، نه اکتفا به روشن کردن ضوابط رسانه ها و نه جمله بندی های کلی در باره اعتقاد به تشکیلات، بلکه قطعنامه ای مشخص و روشن در باره تک تک موضوعاتی که بعنوان مصادیق طرفداری از « نه تشکیلات » در جریان کشاکش ها مطرح شده اند است که ملاک داوری و مبنای استناد خواهد بود.

این اصلی ترین چشم انتظاری من از این کنگره شماست.

برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

شهاب برهان ۵ ٢  ژوئیه ۹ ٠ ٠ ٢

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: