ضمیمه 42 . نامه های رفقا روبن ، تقی روزبه و محمد رضا شالگونی…

گره گاه ها، ضوابط ومنطق حاکم برآنها؟
تقی روزبه

این نوشته با 7پرسش همراه است ودرانتها نقدی کوتاه برمواضع وقطعنامه ر.محمدرضاشالگونی به آن اضافه شده است.
گره گورکلاف سردرگم ضوابط حاکم برسایت ونشریات و…سازمان را درکجاباید جستجوکرد؟ مسأله ای که اکنون پس ازگذشت نزدیک به دودهه ازتصویب مقررات کنگره اول دربرابرش قرارگرفته ایم این است که آیا میخواهیم به عقب برگردیم،یا درهمان نقطه درجا بزنیم ویا گامی به جلو برداریم؟ کدامیک؟. البته تقلیل صورت مساله به چند ضابطه فنی و یامیانگین گرفتن ازبین آنها، بدون داشتن افق روشن و بدون آنکه برای خودمان روشن کنیم که به کدام سومی خواهیم جهت گیری کنیم،نخواهد توانست گره ای ازمشکل واقعی ما بگشاید وچه بسا حکم پرش درتاریکی ودوختن لباس تنگ وچسبان به قامت خودمان(به کدام قامت؟ قامت یک فرقه ازفرقه های چپ؟) را پیداکند.درتحلیل نهائی ضوابط ومقررات بطوراجتناب ناپذیر برتصوری ازمعنا واهداف تشکیلات مبتنی است .البته مساله برسرآن نیست که دراین نقطه معین-تدوین ضوابط- بخواهیم الزاما دست یابی به تصورمشترک درهمه حوزه های کلان را شرط تدوین وحصول به توافق قراردهیم. اما این هم مهم است که هرکس حتا الامکان برای خودش روشن کند که با چه افقی به این یا آن ضابطه می نگرد وبه آن جواب آره یا نه می گوید.پرسش های زیر درهمین رابطه مطرح شده اند:
ا- سوال اول
آیا تناقض ذاتی و ماهوی بین آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان با اصل تحزب وتجمع وجود دارد وجمع اینها ناممکن است وباپذیرش یکی ازآنها باید ازخیردیگری گذشت؟ویا اگرتناقض ذاتی بین آنها وجود نداشته باشد،این رابطه را چگونه باید فرموله کرد؟
رابطه آزادی بی قیدوشر اندیشه وبیان با حق تجمع وتحزب
بی شک بسته به آن که ازیک تجمع کمونیستی چه می فهمیم پاسخ های متفاوتی خواهیم داشت. امابنظرمن تضاد ذاتی بین آنها وجود ندارد.چرا که هرکدام ازآنها آبشخور ومنشأ خاص خود را دارند وبنابراین اصولی که نافی همدیگرباشند و الزاما بطورذاتی وماهوی دربرابرهم قرارداشته باشند نیستند:اصل اول به یک اصل رهائی بخش و جهان شمول اشاره دارد که کل تاریخ پیشروی و مبارزه انسان ازجمله درمبارزه علیه قیودات اندیشه وبیان،تجسم بارزآن است.تمامی دوره های تاریخی ازکمون اولیه وبردگی و فئودالیسم و نظام بورژوائی(صرفنظرازافت وخیزها و با اجتناب ازدرک خطی وغایت گرا ازماتریالیسم تاریخی) بیانگرسیرحرکت بشرازجبروضرورت بسوی آزادی ونفی قیدوبندهای هرچه بیشتربوده است.این فرایند محصول تقدیر واراده ای فراانسانی ویا قانونی اسرارآمیزو ازپیش تعیین شده نیست بلکه محصول مبارزه خودانسان با عوامل وشرایط محدودکننده واسارت آوراست،هم با جبرطبیعت وهم باجبرسلطه طبقاتی واستثمارانسان توسط انسان وازجمله آن نوع «جمع گرائی» که ازانسان اطاعت محض وبرده واررامی طلبیدومی طلبد. نظام های مستقردرقالب اصول واصول پرستی وموازین وفرهنگ وتابوها ومقدسات و خطوط قرمزو صدها قید وبند دیگرمشروط کننده، درقلمرواندیشه وبیان(والبته نه فقط دراین عرصه )،همواره سعی درخفه کردن انسان این پرومته ناآرام وبیقرار تاریخ داشته اند. بی شک سوسیالیسم اگرتأمین کننده آزادی ورهائی وازجمله قیود زدائی ازحوزه اندیشه وبیان به مثابه یکی از مهمترین تجلی گاه های این رهائی نباشد-که هست- هرگزحتا باندازه یک مثقال حقانیت وبرتری نسبت به بورژوازی نخواهد داشت.بستن قید وبند به آزادی اندیشه وبیان،صرفنظرازهرتوجهیی که درهرعصروزمان برایش پیداشود،که فراوان پیدامی شوند،هیچ نیست مگربازتاب قیدوبندها وباید هاونبایدهای نظام های سلطه طبقاتی مستقرودرونی شدن آن ها درانسانهای پرورده شده درمتن این شرایط.تمامی روح رهائی بخش کمونیسم درنبردعلیه علیه نظم جهان طبقاتی موجود وعلیه هرگونه طبقه بندی کردن انسان وبایدها ونبایدهائی است که هم وجودشان وبدترازآن پذیرفته شدنشان به مثابه بدیهیات واحکام عقل سلیم، به منزله زنجیرهای نامرئی است که با مشارکت خودمان به دست وپایمان، پیچیده شده است.
اما اصل دوم اصل تجمع برپایه اشتراکات و اهداف مشترک است.اصل اقدام جمعی ومشترک برای تغییرآگاهانه شرایط تاریخی حاکم برما.این اصل نه فقط دربنیاد خود معارض اصل قبلی نیست ودربرابرآن قرارندارد،بلکه خود نشأت گرفته ازاصل اول واز مصادیق ومشتقات آن است که علیرغم یکدست سازی های برده وارناشی ازجبرطبقاتی وتبدیل انسان به اشیاء وابزارتولید جانداروتحت کنترل صورت گرفته است. وبنابراین ذاتاو الزاما نمی تواند درجهت خلاف آن ومحدودکننده آن باشد. نباید تصورکرد که اصل آزادی وبی قید شرط گویا یک اصل بورژوائی است و هرچه ازآن به تراود الزاما خلاف آگاهی سوسیالیستی است وبنابراین جائی برای آن درتجمع سوسیالیستی وجود ندارد.هیچ چیزغریب ترازاین سخن نیست که بگوئیم کمونیست ها گویا خود به آزادی مطلق اندیشه وبیان نیازندارند! برعکس یک کمونیست وبطریق اولی یک تجمع کمونیستی بیش ازهرتجمع دیگری به این اصل رهائی بخش برای درهم شکستن نظم موجود وانداختن طرحی نو نیازدارد وگرنه درمتن همین نظام های مستقرمستحیل شده ودرجا خواهد زد.درواقع بنابه تعریف هرچه علیه قیدو بندهای جامعه طبقاتی وعلیه رسوبات آن(هم درمصادیق عینی آن وهم درحوزه های اندیشه وباور) مبارزه شود،آگاهی کمونیستی شفاف ترمی شود .پس:
الف-اصل آزادی بی قید وشرط یک اصل ذاتا رهائی بخش و سوسیالیستی است .اصلی است جهان شمول ونمی توان آن را برای بخشی ازجامعه پذیرفت وبرای بخشی نپذیرفت.هرچند که نظام های طبقاتی با محدودومشروط کردن آن درسطوح واشکال بی نهایت گوناگون، بدیهی بودن منطق آن را به عقل سلیم وغریزه ثانوی ما تبدیل کرده باشند.ب-البته مبارزه برای رهائی ازهرقیدوبند به معنی آن نیست که انسان دردنیای واقعی ودرعمل هم هرلحظه می تواند بطورمطلق رها وآزادباشد. بدیهی است که این یک فرایند تاریخی است ومابا واقعیتی درحال شدن مواجهیم.اما فضیلت ساختن ازمحدودیت ها و قید بندها و بدترازآن سنگرگرفتن درپشت آنها وتبدیل آنها به مهمات، وتعبیرشان به اصولی خدشه ناپذیرولاجرم زنجیری پیچیده به دست وپای خود،نادرست بوده و کمونیست ها ضمن درنظرگرفتن این واقعیت های هرچند سرسخت ونیرومنداما میرنده ومتعلق به»پیش تاریخ» بشری،اما جهت گیری اشان درراستای رهائی وعلیه هرگونه قیدوبندی است که آزادی اندیشه وبیان وکنش انسانی را به انقیاد می کشد.
وبنابراین به گمان من کموینست ها بیش ازهرکس برای مبارزه با نظم مستقروقیدوبندهای آن،وبرای گسستن ازبندناف «پیش تاریخ» بشر،همچون نیاز ریه به اکسیژن به آزادی بی قیدوشرط بیان واندیشه نیازدارند وتنها درفرایند متحقق ساختن آن است که می توانند به کنشگری کمونیستی-نفی هرگونه طبقه وطبقه بندی انسانها- بپردازند.آنها هیچ وقت نمی توانند واردمعبدی بشوند که بربالای آن نوشته شده باشد: شرط ورود پذیرش اصل محدودیت اندیشه وبیان!
آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان،فی نفسه و الزاما، موجب زایش نظرات مخالف جهت گیری سوسیالیستی برای یک تجمع نمیشود که آن را مغایراصل تحزب وتجمع بدانیم.(وبفرض اگرچنین می بود، آنگاه مقابله با «تجمع وتحزب و..» هم،بطوراجتناب ناپذیر اهداف رهائی بخش این این پرومته بیقرار تاریخ تبدیل می گشت،به زنجیرهائی که باید گسسته شوند.همانگونه که مقابله باآن گونه وآندسته از ساختارها وتشکل هائی که ازانسان انقیادواطاعت می طلبند وازاوسلب حق گزینش واختیارمی کنند چنین اند. اما خوشبختانه چنین نیست. همانگونه که تشکل هائی قادرند اورامسلوب الاراده ومسلوب القدرت به کنند و اورابه شئ تبدیل سازند،او نیزمتقابلا قادراست این تشکل هارا درجهت رهائی و آزادی وشئ واره زدائی بکارگیرد. نباید فراموش کنیم که تشکل وساختارمندی آن یک ظرف خنثی وبیطرف برای جامعه طبقاتی وبرای طرفداران جهانی خالی ازاستثمارطبقاتی نیست.جامعه طرازنوین تشکل های طرازنوین وهم سنخ باخود واهداف خود را می طلبد که بالکل باساختاروماهیت تشکل های حافظ سلسله مراتب طبقاتی متفاوتند.خودویژگی اصلی این نوع تشکل های طرازنوین،داشتن ویژگی ها منتاسب با امرخودحکومتی وخود رهانی است.
درهرحال اگربفرض کاربرداصل آزادی بدون قیدو شرط اندیشه وبیان دریک تجمع-صرفنظراز چگونگی فرایندمتحقق شدنش- موجب شود که عضوی باصطلاح جرئت کند که بااستفاده ازآن، آنچه را که درذهنش می گذرد برزبان بیاورد وبه فرض نظراتی مغایربا موازین پایه ای وموردقبول تاکنونی اش ارائه کند،نباید اصل آزادی را شوم ونامیمون پنداشت وعلت را باشرایط وعواملی که موجب آشکارشدن آن میشود درهم آمیخت وکاربرد اصل آزادی بی قیدوشرط اندیشه را مسبب آن دانست.فی الواقع وجود فضای مناسب برای ابرازبی قیدوشرط اندیشه ونظرتنها موجب ابرازکنش درشفاف ترین ودرعین حال سالم ترین وانسانی تریش شکل خودشده است.حال ازدوحال خارج نیست: یااندیشه های ابرازشده واجد چنان مختصاتی است که ازشمول اشتراکات پایه ای وهویت جمعی که عضو آن بوده است خارج می شود ویا درچهارچوب آن ودرنقد آنها وازقضا غنابخشیدن به آن قراردارد.درهرصورت اگردامنه اختلافات چنان باشد که امکان اقناع وتفاهم وجود نداشته باشد واقدام مشترک برمنبای اهداف مشترک را ناممکن سازد،فی الواقع دیگرمبنای بوجود آورنده وقوام بخش تجمع وتشکل برمبنای هویت واهداف مشترک منتفی شده است که درآن صورت قاعدتا باید به جدائی و تلاق باصطلاح متمدنانه اندیشید.بهمین دلیل حق جدائی هم بهمان اندازه حق تجمع ازمصادیق ولوازم آزادی بی قیدوشرط بشمارمی رود.امامهم است بدانیم که بروزاین گونه اختلافات پایه ای می تواند تنها فلسفه تجمع مشترک را منتفی سازد و نه نادرستی اصل اندیشه بدون قیدو شرط وکاربرد آن درتجمع را.یک تجمع کمونیستی براساس آزادی ورهائی ودرراستای اهداف کمونیستی قابل تعریف است وکارکردوپراتیک وضوابط حاکم برآن نمی تواند ناقض فلسفه وجودیش باشد وهرتجمعی که بامحدودیت ذاتی ونهادی شده اندیشه وبیان اعضایش همراه باشد(چیزی فراترازمحدودیت های عملی انسان که باید با آن همواره مبارزه شود ونه فضیلت سازی) نمی تواند یک تجمع کمونیستی وبرای رهائی باشد.چراکه چنین تجمعی اجتناب ناپذیرا براساس انقیادواطاعت وقانون سربازخانه ای وفرایندشئی سازی وانسان زدائی استوارخواهد بود وتاریخ نشان داده سیستم سلسه مراتبی وجداکردن قدرت ازتوده ها ونهادن آن درچنگ نهادها ورهبران باهمه تلاشی که پرای پوشیده نگهداشتنش ازطریق تزئین با اهرم های باصطلاح نظارتی همراه شده است، عالی ترین اختراع سارمانی بوده است که بشربرای اعمال سلطه وانقیاد انسان برانسان آن را آفریده است.مگرنه آنکه اقتدارمستقیم توده ای و خودحکومتی همواره شعارهای بنیادی کمونیست ها را تشکیل می داده است؟ با این وجود گوئی هنرآنها چیزی جز کپیه برداری ازاین ماشین های دست ساخت بورژوازی وافزودن ضمائمی برآنها ومهیب ترساختنشان ونردعشق باختن به چنان سیستم سلسه مراتبی نبوده است.وحاشا! که تاریخ درسهای بزرگی برای آموختن دارد!
پس ما با دواصل موازی و ذاتا متناقض مواجه نیستیم.فی الواقع حق تجمع وتحزب ومبتنی بر اشتراکات پایه ای تنها محدوده جمع آمدن افرادهم هویت وهم راستا را تعیین و محدودمی کند ونه محدوده اصل آزادی بی قید وشرط بیان درآن تجمع را.دراصل وبطورقاعده یک تجمع کمونیستی که بادفاع ازرهائی کیفیتا عمیق تری ازدیگرتجمعات وگرایشات مدعی آن مشخص می شود،برای آنکه بتواند نقش سازنده ای درجامعه و درجهت اهداف خود داشته باشد باید درعمل ودرلحظه لحظه آن تجسم ممکن آن باشد وگرنه مصداق خفته را خفته کی کند بیدار شامل حالش خواهد شد وشاید بدترازآن کسانی باید بیدارشان کند!. تصورکنید چگونه می توان دربرنامه خود دفاع ازپرنسیپ آزادی بی قیدوشرط ووظیفه تبلیغ وترویج آن را گنجاند و پذیرشش رابعنوان بخشی ازبرنامه، معیارعضوگیری قرارداد،ولی درهمان حال گفت درمورد جمع خودمان آن را قبول نداریم واجرائش نمی کنیم!. گرچه همانطورکه اشاره کردم این به معنی حصول مطلق-ونه نسبی آن- درهرلحظه تاریخی نیست. مابازای عینی این اصل درهرلحظه تاریخی درمواجهه با محدودیت های تاریخی ولی میرا قراردارد واین بارسنگین ازمنزل گاه های متعدد ومهمی همچون عصر رنسانس وخردانتقادی و.. گذشته است و ازمنزلگاه هائی دیگری هم خواهدگذشت ،اما از این نارسائی ها نباید فضیلت وپرنسیپ ساخت. ماهمواره باخود وشرایط نیمه بردگی ونیمه انسانی حاکم برخود درحال ستیزهستیم وسرنوشتمان را همین نبردها تعیین می کند!

سوال دوم

2- ازمقوله سازمان(نظیرمواضع سازمان،سیاست های سازمان ،مصوبات سازمان…)زیادسخن گفته می شود.براستی مرادمان ازسازمان در قطعنامه ها ومباحثات چیست؟ آیا سازمان قبل ازهرچیز به معنی اشتراکات پایه ای وپیونددهنده اعضاء یک سازمان و همه کسانی است که به مثابه یک جمع هم هویت ودارای هدف وبرنامه مشترک گرد می آیند واساسا ناظر برتنه مشترک است و یا آنکه آن را درمعنای مشتق شده،محدودتر،تقلیل یافته درشاخ وبرگها و تحت عناوین اکثریت واقلیت و یا مواضع رسمی این یا آن نهاد وفرادستی این یا آن نظرواین یا آن سیاست،درک می کنیم. بدیهی است که اصالت دادن به هرکدام ازاین ها، ودرخت را در شاخه ها یا تنه وریشه دیدن نتیجه گیری متفاوتی راببارمی آورد. درهرحال لازم است که وقتی مثلا دربالای سایت می نویسیم درچهارچوب مواضع عمومی سازمان ویا درقطعنامه ها قیدمی کنیم مواضع سازمان،برای خودمان روشن کنیم کدامیک ازآنها -تنه یا شاخه ها – را درمدنظرداریم ولباس را درچه قامتی برش می دهیم؟.

درپاسخ به این سوال به گمان من یک سازمان دروهله نخست یعنی همان تنه وریشه مشترک(اهداف کلان ). وضوابط وتنظیم مناسبات فی مابین شاخ وبرگها نیز بادرنظرگرفتن آن صورت می پذیرد وبهمین دلیل قبل ازهمه باید معطوف به مشاهده تنه وفراهم ساختن لباسی فراخورآن باشد.همانطورکه دررابطه با بیرون ازخود باید به مثابه بخشی ازجنبش بزرگترووسیع ترکمونیستی ودرنظرگرفتن واقعیت پلورالیستی آن باشدوگرنه تن پوشی جز به قدو قامت خود وفرقه ماندن وکودکی خود تهیه نمی کنیم. واین البته بادرک تقلیل سازمان به یک صدا و یک گرایش برتروتقسیم آن برمبنای اکثریت واقلیت و صرفا معادل نهادهای برگزیده شده و مواضع رسمی این نهادها دانستن متفاوت است. چنین تقسیم بندی های مبتنی برتک صدائی وسلسله مراتبی، درتجربه نشان داده اند که تنها به دردتولید سیستماتیک انفعال ودنباله روی کورکورانه، شقه شقه کردن وتنی وناتنی ساختن دایمی صفوف می خورند وبا افق اتحاد بزرگ طبقاتی ونیزاتحاد بزرگ سوسیالیستی هیچ سنخیتی ندارند(همانگونه که واقعیت عینی زیست وتلاش آنان و سرگذشت ومشغله اشان چیزی ومطلقا چیزی بجزاین را نشان نمی دهد.یک انرژی سوزی بی پایان وچرخش بی پایان دریک دایره محدود وتنگ ). درنگاه دیگر، سازمان اساسا برروی قاعده وسیع وپایدارش معناداشته وتعریف می شود و نه فقط توسط نوک هرمش ونهادهای رسمی اش(یعنی نگاهی که دربهترین حالت،نقش اعضاء را درشرکت وحضور درکنگره ها ومجامع عمومی می داندو درفواصل این مجامع،آنان را قشون وابواب جمعی نهادهای رسمی ومنتخبی می پندارد که نقششان با وساطت وخوردن مهرنهادها ورهبران،تعین ومشروعیت پیدامی کند.یک کپیه برداری نمونه وارازساختارهای طبقاتی بورژوائی!).وحال آنکه رویکرد دیگرمتضمن درنظرگرفتن اصل پلورالیسم سوسیالیستی والزامات آن است.ممکن است پرسیده شود پس دفاع ازمواضع رسمی ویا مواضع اکثریت وحقوق مربوط به آن چه می شود؟پاسخ روشن است ومی توان آن را دردوسطح کلی وپاسخ مشخص تربشرح زیرارائه کرد:
درست است که ما سازمان کارگران انقلابی راه کارگرهستیم ودرتبارشناسی نحله ها وفرقه های چپ ما را بااین ویژگی ها می شناسند و این یک واقعیت است.ولی نه یک واقعیت خودبسنده،بلکه یک واقعیت فرارونده. چراکه درکناراین واقعیت،واقعیت های مهم دیگری هم وجود دارند. ازجمله پراکندگی وسیع سوسیالیست ها درنحله ها و فرقه های بیشمار که وظیفه هم گرائی واتحاد بزرگ طرفداران سوسیالیستی را درکناراتحاد بزرگ طبقاتی کارگران وکلیه مزذ وحقوق بگیران به وظیفه ای مبرم وحیاتی تبدیل کرده است و ثانیا ماسازمان کارگران انقلابی ایران این اقبال را داشته ایم که فریفته توهم خودبسندگی فرقه ای نشویم و خود را بخشی جدامانده ازپیکر جنبش چپ وسوسیالیستی بدانیم که درتفرقه وجدائی بیمارگونه اش ازاصل خویش دورمانده است.ولاجرم تلاش های معطوف به مبارزه علیه آنرابه یکی ازمشخصه های اساسی خود تبدیل کرده ایم(گواینکه درتلاشی تناقض آمیز برای رفع این گسست ها،ازاسب افتادیم ولی ازاصل که نه!).ما میدانیم وصدبارتکرارکرده ایم که ضمن داشتن افتراقات ویژه خود،اما هویت های مشترک وپایه ای ترواساسی تری داریم که درجهت تشکیل صفوف بزرگ تربرخرده هویت ها وخودویژه گی ها مزیت دارند. ازآنجا که قرارنیست که هویت بزرگ ومشترک برپایه این خرده هویت هاشکل بگیرد،نمی توان حول یکی ازاین خرده هویت ها،ستون خیمه را برافراشت. درهرحال فرایند اتحاد بزرگ طبقاتی واتحاد سوسیالیستی با اصالت دادن به خرده هویت ها ومواضع رسمی وفرادستی این یا آن بخش وجریان (یعنی مواضع درهم وآمیخته ای ازخردوکلان،پایه ای وگذرا،خود ویژه و بنیادهای فرارونده) ممکن نمی شود.
همیشه این طوربوده است ولی درجهانی که دهکده اش می خوانیم وانترناسیونالیسم بودن فقط شعارنیست بلکه درهرگامی که برمی داریم بادهها رشته مرئی و نامرئی جهانی مرتبط بوده و عملکردعینی دارد،هیچ سلول واحد ویکدست،بسان الماس خالص،وجود خارجی ندارد ورد پای تنوع گرایشات را می توان درهریاخته وسلول اجتماعی که رویش انگشت بگذاریم یافت. یا باید سرنوشت روبه زوال فرقه هارا پذیرفت ویا واقعیت تکثرپلورالیستی صفوف طبقه کارگر وصفوف سوسیالیستها وبرهمین بستربسوی اتحاد پلورالیستی وبزرگ همت گماشت.گزینه دیگری وجود ندارد. مدل اول همراه احزاب سنتی وفرجام تجربه آنان به پایان خود رسیده است.مدلی که درموفق ترین حالت خود برزوروسرکوب وخلع ید ازپرولتاریا ونظام فرماندهی وفرمانبری استواربود.آن مدل تک صدائی وسازمان دادن برمبنای فرادستی یک صدا بهمراه یک زیر مجموعه اقماری وکنترل شده دورانش بسررسیده است. دیگرتمایزدرون وبیرون معنای گذشته را ازدست داده است.نمی توان دردرون تک صدائی بود و دربیرون برسبیل روزآمدبودن ازاتحاد بزرگ وپلورالیستی سخن به میان آورد. تنوع گرایشات درهمه جا وجود دارند.آری امروزدیگردرون وبیرون بی معناشده است. وهرمجموعه ای ناگزیراست مناسبات خود را برپایه عوامل درونی و بیرونی مشابه وهم راستای محلی وملی وجهانی تنظیم کند.

اما درپاسخ مشخص ترباید گفت که اساس بحث فوق ربطی به اکثریت واقلیت ندارد. بلکه ازرابطه فردوجمع دریک جمع کمونیستی ومعنای امضاء های فردی منشأ می گیرد که ضرورتش به یکسان برای هرفرداعم ازاکثریت واقلیت مطرح است،هرچند که اکثریتی بدلیل دراکثریت بودن ممکن است ضرورت آن را کمتراحساس کند.ثانیا مساله برسرنفی مواضع اکثریت ویا مواضع رسمی نهادهای سازمانی ونادیده گرفتن حق وسهم آن ها درکل این مجموعه نیست(بلکه درنقدتقلیل سازمان به این نهادها ومواضع آن است). هدف قراردادن مناسبات اکثریت واقلیت درداخل یک جمع دارای تنه واحد وریشه مشترک و دارای شاخه وبرگ های گوناگون و حل وفصل مناسبات وقواعد کار وتنش ها براین پایه است. بدیهی است که دراین رویکرد نهادهای رسمی و اکثریت دارای حق وحقوق خود است و دراین بحث مشخص ما ازطریق ستون رسمی و ویژه خویش هرچقدرکه لازم بداند می تواندبه اشکال گوناگون تبلیغ کند. بحث مشخص ما آنست که سازمان را فقط معادل اکثریت ویا فقط معادل مواضع رسمی نگیریم.بحث هم این نیست که گویا کسانی آگاهانه به دنبال رعایاسازی هستند.تجربیات تلخ را دیگران پیش ازما انجام داده اند ونشان داده اند که چگونه با نیت خیرراه جهنم را مفروش ساخته اند وبا فرجام خودبه ما هشدارداده اند که راه رفته آنان را تکرار نکنیم.بله! سازمان درکلیت خویش همواره چیزی فراتراز اکثریت وازآن هم مهمتربیشترازمواضع رسمی وخردوریز نهادهاست.غالب مطالب با امضاهای فردی وگفتارهای فراوانی که صورت گرفته ومی گیرد ونمی توان انکارکرد که دیرزمانی است که این هردو، بخش کارسازی ازفعالیت وتبلیغ وترویج آزاد وخلاق وبه روز ما را تشکیل میدهندودرعین حال بدون آنکه برای کسی الزام آورباشند،وکسی ازقبل متن ارائه شده ای را قرائت کند،بسهم خودتشکیلات را سالیان سال است که برسرپانگهداشته اند.وجود اثرگذارآن را شاید نتوان درگزارشات وفرمول های رسمی بطورملموس نشان داد،اماواقعیت انکارناپذیری است که فعالیت آزاد و رسماغیرتعهدآورآنان بخش مهم ونامرئی ازباصطلاح «تولید ناخالص ملی» ما را تشکیل میدهند.آنها البته مشروعیت خود را نه ازقبل بازگوئی مواضع رسمی-جاری سازمان بلکه ازباورهای ریشه دوانده درخود،ازآبشخورهای معطوف به تنه مشترک وازمجامع عمومی و خود بنیادمی گیرند وازقضا نقطه قوت و منشأ جوشش و برد آن نیزدقیقا بدلیل همین خود انگیختگی ونوآوری های نهفته در آن است. بنابراین اگرخواهان خشکاندن این پویش های درونی و خارج ازبده وبستان های رسمی می شویم ،فی الواقع نشسته برروی شاخ مشغول زدن بن هاهستیم.
بحث مشخص مااین است که درشرایطی که ستون اول هم به اولویت ارائه مواضع رسمی اختصاص دارد وحتا سردبیران نهادها(طبق مفادقطعنامه کنگره اول )میتوانند به نوشتن مطالب ومقالات رسمی وبدون امضاء به بپردازند، اصلا قابل فهم نیست که چرا باید وجود ستونی با مشخصات امضاء فردی و باقید اینکه مسئولیت هرنوشته با خودنویسنده استوباتوجه به اینکه مطالب آن برآمده از ابتکارات فردی است و نه حاصل مأموریت وسفارش مواضع یک نهاد و بالأخره دربرگیرنده درج مقالات سایرسوسیالیست هائی که درسازمان ما عضو نیستند واصلا اطلاعی ازمواضع رسمی ما ندارند وازمنظرخود به نگارش موضوعات می پردازند ولی می توانند بعنوان بخشی ازصفوف گسترده سوسیالیست ها درنبردمشترکمان حضورداشته باشند،وفرض هم براین است که همه اینها هم درچهارچوب مواضع عموی وسبزشده ازتنه مشترک ولاجرم درجهت تبلیغ وترویج بنیادهای مشترک قراردارند،موجب واهمه وعقب گرد گردد؟.اگر مشخصات این ستون چنین است چرا باید مارا پریشان خواب کرده و به صرافت حذف آن وحراست از خلوص گویا بخطرافتاده امان بیاندازد؟ براستی منشأچنین دغدغه ای چیست؟
منبع مطالب این ستون همانطورکه گفتم اساسا برخودانگیختگی،دربرابربرانگختن وازبالاسازمان دادن استواراست وباید آنرابا تعبیربازومنعطف برسمیت شناخت و بعنوان بخشی ازتبلیغ وترویج آزاد وخلاق افراد یک سازمان ویا نیروهای همسوی بیرون ازسازمان تلقی کرد ودرجای مناسب خود قرارداد. می دانیم که معمولا کنترل ومداخله وهدایت حکم سم مهلک برای هرگونه تلاش های خود انگیخته دارد.ظاهرا منشأ نگرانی باید ازخطرپائین بودن سهم تبلیغ وترویج مواضع اخص سازمان دراین ستون باشد واین که بیش ازآنکه بتواند تریبون اخص یک گرایش باشد تبدیل به تریبون چندصدائی سوسیالیست های انقلابی بشود. دغدغه ای که برخی را به صرافت دخل وتصرف دراین ستون و تجیدنظردرمعیارهای آن انداخته است.اگربفرض میزان سهم حضوروتبلیغ وترویج مواضع اخص سازمان وبویژه مواضع نهادهای رسمی دراین ستون رضایت بخش نباشد (که الزاما نبایدچنین باشد)،.اماواقعیت آن است که مشکل به وجود وکارکرداین ستون برنمی گردد.اولا نظررسمی می تواند هرچه می خواهد درستون اصلی بنویسدوتبلیغ کند(بنابراین نه جا کم دارد ونه مشکل موقعیت برتر برای ابرازوجود) وثانیا این گرایش بجای سیاست حذفی وپاک کردن صورت مساله-وجود گرایش های گوناگون واتحاد صفوف سوسیالیستها-باید درپی جستجوی ضعف خود وجبران آن ازطریق جلب مشارکت هرچه بیشتراعضاءدرتدوین سیاستها وتبدیل کردن این سیاستها به مواضع عملی هرچه بیتشری ازاعضاء سازمان کندتاپناه بردن به مقررات انضباطی ومحدودکننده. وگرنه با حذف دیگرگرایش ها وتک صداکردن خود(این سراب همواره اغواگر) جزستون لاغرونزاری که هیچ گونه احساس وانگیزه ای برنخواهد انگیخت و احیانا دربرابر ستون فربه وجذاب تری تحت عنوان دیدگاه که مهرمواضع خارج ازسازمان آن به پیشانی آن حک شده است غافلگیرشود. اگرقراباشد که با معیاراین گرایش به ستون بندی پرداخته شود،به جرأت می توان گفت که بیش از90% مطالب گفتاری ونوشتاری موجود-ازجمله بدلیل تازه بودن!- بایدخارج ازمواضع قراربگیرد!وبهمین دلیل یااصلا قابل اجرانیست و یا همراه با تبعیض واستانداردهای دوگانه-بیشترین احتمال- قابل اجراست که این ازاولی هم بدتراست.
بله!ماتافته جدابافته ای ازجامعه اهریمنی که علیه اش مبارزه می کنیم نیستیم. وتنها درمبارزه علیه رسوبات درونی شده درخودمان زنده ایم وزنده خواهیم ماند! و خلاصه آنکه، شکستن آینه-حذف ستون دیالوگ متعلق به آزادی بیان اعضاء به عنوان عضو سازمان و هم سنگربیرون ازسازمان- چاره دردنیست بلکه عیب را باید برطرف کرد.

3-سؤال سوم
هم چنین درنوشته ها و مباحثات، به عنوان یک شاخص عینی برای ارزیابی مقالات،ازمقوله مصوبات سخن به میان می آید.بایدازخود بپرسیم که ازمفهوم مصوبات چه دریافتی داریم؟بی شک یکی ازگره های کوردرمباحثات وتفسیر ضوابط موجود،همین ابهام مربوط به کلمه مصوبات است. یک گرایش تلاش می کند که برای هرچه بیشترروشن کردن این ابهام وگشودن قفل آن، آنرا به اجزاء متعدد وفی الواقع به صدها وهزاران مصوبه تعمیم دهد.یعنی بسوی بی شمارخرده معیاروبه گمان من برخلاف تصورخویش بسوی بی تعینی. چراکه حتا اگربتوانیم لیست کنیم، لیستی بسیار بلند بالا ازاین گونه معیارها وشاخص ها خواهیم داشت که هرلحظه هم برتعداد آنها افزوده میشود وبه تعداد آدم ها وتمایلات آنان هم قابل تفسیراست وباتوجه به بعد زمانی آنها بامسائل پیچیده ای هم چون کهنه شدن،وفورتناقضات سرگردان کننده،یامنسوخ وغیرمنسوخ بودن، ویاناسخ ومنسوخ ومعتبروغیرمعتبربودن ،اینکه ازنوع تحلیل مشخص است یاازنوع استنتاجات عام و نظائر آن مواجهیم.گرایش دیگری درست بر خلاف آن تلاش دارد که درجهت تبدیل کردن مفهوم ناروشن وغیرمتعین مصوبات به مواضع عمومی و به چهارچوب وفراترازآن تبدیل آنها به چند مبنا ومصوبه پایه ای روشن وکمترتفسیربردار، یعنی به شاخص هائی که جنبه کاربردی وحتی الامکان یکسان برای همه داشته باشد، حرکت کند (باین ترتیب فی الواقع گرایشی براصالت شاخه ها و تفوق مواضع خردوریزآنها درتعیین ضابطه ها تأکید می کند و دیگری براصالت ریشه های مشترک وضوابط الهام گرفته ازآن).
براستی اگربه دنبال یافتن شاخص های عینی وقابل قبول برای همه اعضاء سازمان و دارای قابلیت تفسیرهرچه کمتر وقابلیت تأثیرپذیری هرچه اندک ترازتمایلات فردی وازمنشورگرایش ها هستیم واگرخواهان آن چنان شاخص هائی که دارای قابلیت های کاربردی و نظارت پذیری توسط نهادهای مسؤل ویامجامع عمومی،به ویژه درسازمانی با چرخش مسؤلیت ها هستیم،به چه نوع معیارهائی نیازداریم؟:معیارهای هرچه خاص ترومتعددتریا معیارهای هرچه عام ترومحدودتر؟ ازیکسو قاعدتا سازمان یعنی دربرگیرنده همه اعضاء سازمان که خود را درمواضع هرچه عام تروپایه ای تربازتاب می دهد،ازسوی دیگرازمواضع رسمی سخن می گوئیم که شامل مصوبات ازخردتلاکلان را شامل می شود وازسوی سطوح گوناگون تشکیلاتی اتخاذمیشود با درجه اهمیت های بسیارمتفاوت.ازمجامع کنگره تا مثلا جلسات هفتگی نهادها و ازسیاست گزاری های کلان وعمومی ودوره ای تامواضع خردوروزمره .یکی ازمشکلات کاربردمقولاتی هم چون مواضع رسمی ویا مصوبات رسمی به عنوان شاخص همین بی توجهی به اهمیت بسیارمتفاوت مصوبات گوناگون هم بلحاظ نهاد تصمیم گیرنده ودخیل داشتن فاکتورمیزان مداخله ومشارکت اعضاء درتصمیم های اتخاذ شده است،وهم هم ارزکردن تصمیمات خرد با سیاست کلان،بطور درهم وبا اهمیت یکسان به مثابه شاخص. که مطلقا فاقد مشخصات تشکیل دهنده «شاخص بودن»هستند.این گونه تناقض ها را چگونه باید حل کرد؟ تنها باتفکیک تصمیمات کلان وپایدارتراز تصمیمات جاری وخرد و درنتیجه انطباق تجانس نسبی بین عنوان ومحتوا.درهرحال اگریک ضابطه بخواهد،جنبه عینی، فراگیروکاربردی داشته باشد ودرعین حال با کمترین تبعیض همراه گردد،هیچ راهی جزکاستن ازکثرت ها وکانونی کردن آن دریک یا چند شاخص عام وحتی الامکان فراگیر نداریم. البته دربرخی مصوبات سازمان بدرستی ازمواضع عمومی وچهارچوب ها سخن به میان آمده است که گام مهمی است درفاصله گرفتن ازمفهوم کنگ و بی شمارمصوبات وبه معنی نزدیک شدن است به اشتراکات پایه ای و جامع به عنوان یک شاخص عینی ومشترک برای همه اعضای تشکیلات است. ولی گوئی هدف برخی قطعنامه های پیشنهادی،نادیده گرفتن همین تابلوهای الهام بخشی است که درمسیر پرپیچ وخممان قراردارد.
به یک تعبیرمی توان حرکت بسمت این گونه معیارهای عام را یافتن وگشودن گره کوری دانست که بدنبالش هستیم.
4-سؤال چهارم
بازهم درخلال مباحثات و نوشته ها،به وفوربا با پارادوکسی مواجهیم که از جمع بین دونقیض ناشی می شود. ازیکسو موافق عدم تعهدآوربودن مقالات با امضاء فردی (که بابتکار خود فرد به نگارش درمی آیند) هستیم. یعنی آن را به مثابه دستاوردمان درقطعنامه دودهه پیش پاس می داریم وحتا خاطرنشان می کنیم که لازم است آن را درسایت وبالای مقالات و…بطوربرجسته حک کنیم. وازسوی دیگردرتلاشی منافی با آن، آن چه را که بایک دست به جلورانده ایم بادست دیگربه عقب می رانیم:تقلیل معنا وکارکرد امضای فردی به یک عمل فرمالیستی وحداکثردرحد اعمال سلیقه و ابتکارات جزئی فردنویسنده(که خودمقوله ای مبهم وتفسیربرداراست). امادراین صورت هیچ تفاوت معنا داروروشنی بین این حالت وستون اصلی در دسته بندی مطالب که با امضاء ودرج مواضع نهادهای رسمی متمایزمیشود وجودنخواهد داشت.درواقع اعمال سلیقه وگرایشات جزئی درهمان شق نخست هم بطور اجتناب ناپذیر وجود دارند.ازاین رو هرطرحی برای داشتن حداقل انسجام باید پاسخ بدهد که نسبت به این تناقض چه می گوید و برای امضاهای فردی اساسا چه فضائی قائل است؟فضای فرمالیستی ویا فضای واقعی؟ فرمالیستی ویا واقعی انگاشتن امضاهای فردی ما را به وادی بزرگتر یعنی به چگونگی درکمان ازرابطه فردوجمع رهنمون میشود(امری که عام ترازمقوله اکثریت واقلیت است).
پرسش این است که چه درکی ازرابطه سازنده وخلاق فردوجمع داریم؟.وبرهمین پایه،آیا مرزهای مشخص ومتمایزکننده ای بین تبلیغ وترویج رسمی( نوع اول که متعلق به نهادهای سازمان است) با تبلیغ وترویج آزاد وابتکاری افراد(بازهم فراترازاقلیت واکثریت) هست یانه؟ آیا دریک سازمان اساسا چیزی بنام ترویج وتبلیغ خود جوش وخود انگیخته ومبتنی برتفسیرآزاد اعضاء سازمان ازمواضع سازمان(به یک تعبیروجودیک جامعه مدنی برچوش وخروش مستقل ازنهادهای رسمی وبدورازدست اندازی آنها،درچهارچوب وراستاهای همان اهداف کلان و حوزه های مشترک ) وجود دارد یانه؟ یا به سازمان به مثابه یک امر بسیط و یک دست و دارای یک صدا(صدای رسمی) باسلسه مراتب فرماندهی و به مثابه ابزاری برای فرمانبرداری نگاه می کنیم؟.بی شک هرپاسخ مثبت یا منفی به این سوال به جایگاه امضاء های فردی وفضائی که تحت این عنوان برایش قائل هستیم،معنای متفاوتی خواهد داد.هرنگرشی به سازمان وبه رابطه فردوجمع داشته باشیم بطوراجتناب ناپذیری نمود خود را دراین ستون بندی ها منعکس خواهد کرد.
وقتی بالای مطلبی نوشته می شود درراستای سوسیالیسم وآزادی قراردارد وتعهدی برای سازمان و اعضاء بوجود نمی آورد،درواقع داریم به خودمان وبه همه دیگران اعلام می کنیم که مطالب مندرج دراین ستون فقط به درج مواضع رسمی ویا اکثریت ویا مواضع جاری ورسمی سازمان محدودنمیشوند.بلکه تمامی نظراتی که درچهارچوب مفهوهم سوسیالیسم وآزادی و یا مهفوم چپ می گنجد دربرمی گیرد.حال اگربخواهیم آن را ازیکسوغیر تعهد آوربخوانیم وازسوی دیگر فقط درانطباق با مواضع رسمی بایک تناقض جدی درکاراکتراین ستون مواجه میشویم. دراین صورت باصطلاح هم چوب رامی خوریم وهم پیاز را. چونکه ازیکسو عدم تعهد آوربودن مطالب را عنوان کرده ایم وازسوی دیگرمیدانیم که مطابق این گرایش قلمرواختیارفرد دفقط درحد اعمال سلیقه وجزئیات است(که درقلمرواندیشه ونگاریش یعنی هیچ و مطلقا هیچ!).ضمن آنکه همواره خواننده را دربرابراین سؤال آزاردهنده قرارمیدهیم که براستی کجایش جزئی است و کجایش غیرجزئی،کجایش سلیقه است و کجایش ادای تکلیف!
برای حل تمامی این تناقضات مناقشه برانگیز،کافی است که وجود بخش خودبنیاد تبلیغ وترویج آزاد اعضاء سازمان وسوسیالیست های انقلابی بیرون ازسازمان را برسمیت شناخت وشکل ومحتوا رابرهم منطبق کرد:ستون اول محل ابرازمواضع رسمی با امضاهای سازمان است.ستون دوم محل ابرازخودجوش وغیررسمی اعضاء سازمان است و تاجائی که درمخالفت با مواضع پایه ای سازمان قرارنداشته باشد. به جایگاه وتعریف مشخصه عمومی ستون سوم درسطوربعدی خواهیم پرداخت.
تنها چیزی که می توان به پاراگراف بالااضافه کرد این است که دردنیای امروز نمی نوان ازهیچ عضو سازمان ولوبا تصویب وتنظیم ضوابط شدادوغلاظ سلب آزادی بیان واندیشه کرد.هرعضوی تواند وحق دارد که به ابرازنظرخود ازمواضع سازمان(ازمغایرت تامخالفت با نظررسمی) بپردازد.بدون آنکه باین جرم مهر داغ خارج ازمواضع سازمان برپیشانی اش حک گردد و به حاشیه سازمان رانده شود.باین دلیل ساده که سازمان فقط معادل مواضع رسمی نهادهانیست به گمان من هرکس تازمانی که بنیادهای مشترک وپایه ای یک سازمان را بزیرسوال نبرده باشد،عضواست وازهمه حقوق برابربرخورداراست(ازجمله درج مطالب خوددرستون متعلق به اعضاء).بنابراین بهتراست که بجای اتلاف انرژی وتوان خود درآنچه نشدنی است،آن را درجهت مثبت وشکوفاترکردن هرچه بیشترخلاقیت ها بکارگیریم.

5-سوال پنجم
رابطه مسائل نو ومستحدثه با مواضع سازمان .یکی دیگرازعوامل آشفتگی ما چکونگی درکمان از رابطه بین مطالب معطوف به تحلیل وتفسیر رویدادهای تازه ومواضع رسمی وعموما پیشینی است. وازآنجا که بخش مهمی ازکنش افراد چه داخل سازمان وچه بیرون سازمان متعلق به حوزه تحلیل های مشخص ازرویدادهای مشخص وباصطلاح ازنوع مستحدثه هستند، تنظیم رابطه نادرست بین ایندو می تواند عواقب ناگواری درتصلب مواضع سازمانی ازیکسووخشکاندن ابتکارات وخلاقیت های اعضاء سازمان ازسوی دیگرداشته باشد.
سوال این است که آیا اصولا پرداختن به مسائل تازه(یعنی یک تحلیل مشخص که معمولا دارای نکات تازه وغیرپیشینی خواهدبود) توسط اعضاء سازمان باید با هرچه که قبلا مصوب شده هم خوانی داشته باشد وگرنه بیرون ازمواضع سازمان ومتعلق به ستون دیدگاه تلقی خواهد شد؟.آیایک سازمان زنده وپویا می تواند مصوبات پیشینی خود را عینا حدفاصل بین خود وجهان بیرون ازخود که آکنده از پویش های تازه و رویدادهای غیرقابل پیش بینی است قراردهد؟ آیا یک سازمان به مثابه پدیده دایما درحال حرکت می تواند فقط با تکیه به مصوبات پیشینی خود ازخود عکس العمل خلاق ومنطبق با شرایط نشان بدهد؟ یاباید رابطه خلاق ومنعطف تری را باجهان بیرون برقرارساخت؟ سوال این است که تحلیل مسائل نو وباصطلاح مستحدثه را(بامفروض انگاشتن عنصری ازنوپردازی واجتناب ازکلیشه سازی)الزاما باید بیرون ازمواضع سازمان قرارداد شود(درستون دیدگاه) ؟یک گرایش وجود داردکه دربحث های مربوط به این عرصه برآن است که جای بررسی مسائل نوومستحدثه(جنبه های تازه ای ازرویدادها ویامسائل تازه ای که سازمان درمورد آنها نظرندارد ویاهنوزندارد) نه درستون دوم بلکه درستون دیدگاه –بیرون ازمواضع سازمان-قراردارد.والبته گرایش دیگری–تامادامی که مخالف مواضع پایه ای واهداف بنیادی نباشد- جای طبیعی ومناسب آن را در ستون مقالات با امضاء های فردی می داند و آن را بالقوه بخش مهم وخلاقی ازکنش افراد سازمانی وبخشی ازتبلیغ وترویج آزاد وحتا بسترساز برای موضع گیری های سنجیده تر آتی می داند.وقتی ما مثلا بحران سرمایه داری ویا اعتصاب بازاریان را تحلیل وتفسیرمی کنیم،هردوموضوع تازه ای هستند که سازمان درمورد آنها هنوز نظرندارد.با این وجود این مواضع که ازقضا اکثرمطالب ازهمین جنس اند،تامادامی که مواضع پایه ای سازمان را بزیرسوال نبرده باشند، وتاکنون هم معمولا درستون دوم جای داشته اند وبردن آنها به دیدگاه یعنی جائی که بیرون ازمواضع سازمان محسوب می شود،سازمان را فاقدبرخوردخلاق با رویدادها وجذرومدهای بی شمار مبارزه طبقاتی می کند.واساسا یک سازمان چراباید درشرایطی که مطالبی خارج ازچهارچوب مواضع عمومی اش نیستند و تعهدی هم برایش بوجودنمی آورد،باید تفسیرها وتحلیل های نو وخود جوش اعضای سازمان ویا سوسیالیست های بیرون ازسازمان را درببرون ازمواضع خود جای دهد؟.مگرهرچیزنوبه صرف نوبودن خارج ازمواضع سازمان قرارمی گیرد؟(چنین پیش فرضی غریب ودارای منطق شکننده متأسفانه یکی ازعناصر رویکرد مدافعان «یک سازمان،یک صدا «را تشکیل می دهد.درواقع هرتحلیل مشخص وغیرکلیشه ای وزنده ازهرلحظه مبارزه طبقاتی حاوی عنصرنو ولاجرم مستلزم نوپردازی است. واین نوپردازی ها نیز فی نفسه وبه صرف تازه بودن نمی تواند مغایرمواضع پایه ای سازمان باشد و بنابراین نمی توان به این عنوان آن را به ستون دیدگاه وبه حاشیه سازمان راند.همانطورکه صرف نوبودن هم الزاما به معنی آن نیست که حتما درانطباق با مواضع سازمان است.بسته به آن که این نوپردازی چه نوع استنتاجاتی وچه درجه ای ازتعمیم را دربرابرخود قرارداده باشد واینکه شاخص ها ومعیارها را چه بدانیم،شاخص های عام یاهرتصمیم خردوریزنهادهای رسمی و جاری، نتیجه گیری ها متفاوت خواهند بود.
اساسا تحلیل مشخص فی نفسه وبدلیل مشخص بودن،وبهمین دلیل نوبودن،نمی تواند دربرابرمواضع سازمان(چه مصوبات معمولی وچه سیاست های عمومی) قرارگیرد. مبنای تحلیل مشخص براساس رویدادهای مشخص و شرایط مشخص است و نمی توان آن را دربرابرتحلیل های مشخص متعلق به شرایط پیشینی قرارداد، چون قاعدتا هرکدام ازایندو ناظربه شرایط مشخص زمانی ومکانی متفاوتی هستند ونمی توانند درتقابل باهم باشند(مگردربرابر یک واکنش سریع نهادهای رسمی ، درشرایط جدید قراربگیرند. ویا آنکه یک تحلیل مشخص به دلیل تعمیم ونتیجه گیری های عام ازمتن یک رویداد مشخص دربرابرمواضع عمومی سازمان قرارگرفته باشد).
پرسش این است که اگر مسئولیت یک نوشته را بعهده خود نویسنده می گذاریم،چه اشکالی دارد اگربفرض نظراو درمورد حوادث جاری وروزمره وفاقد اهمیت تعیین کننده(ونه مواضع عمومی وپایه ای سازمان)با مواضع سازمان مخالف باشد،چراباید به ستون دیدگاه برده شود؟من تاکنون دلیل قوی وقابل قبولی ازسوی مدافعان این نظرنشنیده ام. اما دلیل من برای درج چنین مواردی درستون مقالات آن است که اولا مواضع رسمی دراین موارد مواضع جاری یک نهاد رسمی هستند ونه مواضع عموم سازمانی و متعلق به مجامع آن وبهمین دلیل با امضاء خود آن نهاد ونه تمام سازمانی منتشرمی شوند تاباندازه خود سازمان را متعهد کنند. ثانیا مخالفت موردی دراین یا آن مورد همیشه برای هرفردی و برای هرموضعی بالقوه ویا بالفعل فراوان جودخواهندداشت وبخاطر وجودچنین مخالفت های موردی درمسائل جاری نباید مطالب را به ستون دیدگاه کشاند وسازمان ومنتقدرا دربرابرهم قرارداد.دیدگاه،جائی است برای اختلافات پایه ای ترونه هراختلاف خردوبی اهمیت ).
ازنظرعملی هم احراز تطبیق وعدم تطبیق تحلیل مشخص درهرمورد با مواضع سازمان دشواروغالبا ناممکن است.نه فقط بدلیل کثرت معیارها،بلکه هم چنین بدین دلیل که اصلا دربیشترمواقع چنین مواضعی وجودندارند. برای آنکه مثلا کمیسیون سایت بتواند حول این گونه موارد قضاوت قانونمند ومنصفانه ونه سلیقه ای داشته باشد،نیازبه شاخص ومبنای مشخص دارد.نهاد ذی صلاح درساختارکنونی ما ک.م است ودرغیاب وجود چنین مواضعی، بناچار اختیارسیاست گزاری (نه فقط عمل انطباق با موارد مشخص) به نهادی مثل کمیسیون سایت ویا مسول هرارگان واگذارخواهد که طبعا نادرست است(بگذریم ازاینکه دراین حالت حتا خود کمیسیون سایت هم بهمان دلیلی که ک.م قادربه سیاست گزاری نشده است، قادرنخواهد شد ازعهده این مهم-تدوین سیاست جمعی- حول بی شمارویدادهای مشخص برآید.
پس ضوابط این سایت وکلا ضوابط حاکم برطبقه بندی مطالب-به خصوص با توجه به پیوستگی جهان امروزوپدیده پراکندگی چپ ها- نه صرفا با قامت خودما بلکه با درنظرگرفتن خودبه مثابه بخشی ازجنبش چپ وکمونیستی(گردانی ازآن ) می تواندتنظیم میشود(درراستای اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیست با گرایشات گوناگون آن).
هم چنین باتوجه به نکات فوق،می توان گفت که ترویج وتبلیغ خلاق وآزاد افراد بدون نوپردازی وتحلیل مشخص ازشرایط مشخص وجود خارجی ندارد وازآن جداناپذیراست.وبهمین دلیل ایجاد ستون بندی براساس تمایزاین حوزه هابی پایه و فاقد مرزهای روشن وقابل تعریف است.

جایگاه ومشخصه اصلی ستون دیدگاه چیست؟
همانطورکه مشهوداست منطق حاکم برستون بندی دراین بحث برایجاد تمایزکیفی وقابل تعریف بین ستون ها (ونه براساس خرده مرزبندی ها که منشأآشفتگی واعمال سلیقه های فردی می گردد)استواراست
اگر مشخصه عمومی ستون دوم در عدم مخالفت با مواضع عمومی تعریف می شود،معنای وجودی ستون دیدگاه درمخالفت با مواضع پایه ای ویا طرح آن گونه مسائل نوئی که این موازین پایه ای را بزیرسوال می برد تعریف میشود وشامل فقرات زیراست:.
الف-کلیه مطالب دریافتی که که درمخالفت با مواضع پایه ای سازمان باشند(درمورد اعضاء سازمان برای رعایت هرچه بیشتردمکراسی درون تشکیلاتی، مناسب تر آن است که احرازتشخیص فوق بامشارکت خود عضونویسنده صورت گیرد).
ب-کلیه موضوعاتی که سازمان تصمیم می گیرد برای عمیق مواضع خود وسیاستگزاری حول آن مباحثه راه اندازی کند.(مثلا بحث حول تشکل های توده ای و مشابه آن).
ج-کلیه مطالب دریافتی ازبیرون که هیچ ربطی به مواضع سوسیالیتسی نداردولی ضمن مغایرت آشکاربامواضع عمومی،اما سازمان بهردلیل درج آنها را مفیدتشخص می دهد(مثلا نظریک دموکرات ویاسوسیال دمکرات ویاحتا لیبرال را درباره موضوعاتی که ازهمین منظرنگاشته شده اند ولی درج آن را بدلایلی –مثلا بدلیل داشتن اطلاعات مفیدویانکات مهم- مثبت ارزیابی می کنیم. بعنوان مثال مقاله اخیرفوکویا ما درمورد فروپاشی هژمونی آمریکا، ویا مثلا درج نامه انتقادی یک مخالف سوسیالیسم به مواضع سازمان.نباید فراموش کرد که همواره چنین مطالب مفیدی برای درج وجود دارند وخواهندداشت.
بی شک هیچ تعریف جادوئی که بتوان دگمه ای را فشاردادومطالب رابدون دردسر ویک باربرای همیشه طبقه بندی کردوجودندارد.گرچه ضرورت طبقه بندی کردن مطالب بدرجاتی اجتناب ناپذیراست اما مهم آنست که این طبقه بندی درحدمینیمم باشد واجازه نداد که به رصد کردن وکنکاش مواضع اعضاء انجامیده و از حد لازم برای یک دسته بندی کلی فراتربرود، کمترین وقت وانرژی،این عظیم ترین سرمایه انسانی را بسوزاند.درجهت تقویت مشارکت هرچه بیشتراعضاء سازمان وجلب مشارکت سوسیالیست های بیرون باشد،وضمنا دسته بندی مطالب دارای مرزهای روشن وحتا الامکان شفافی باشد تا هرچه بیشترازتداخل آنها وازبرخوردهای شخصی آنها بکاهد.

سوال 6
آیا دیوارچینی بین تبلیغات گفتاری وکتبی( ازجنبه محتوائی ونه شکلی) ویا بین نوشته های اعضاء سازمان ومطالب دریافتی ازبیرون وجود دارد که توجیه کننده حساسیت وضوابط متفاوت وسفت وسخت تری درقیاس باهم باشند؟ آیا می توان استانداردهای دوگانه ای دراین دوحوزه قائل شد یا آنکه این دوگانگی حکایت ازآشفتگی ذهنیت ومنطق یک بام ودوهوای ما داشته و یاازعدم ناتوانی ما درکنترل اولی وتوانائی نسبی امان درکنترل دومی سرچشمه می گیرد؟ اهمیت این سوال وقتی بیشترمی شود که افزایش وزن تبلیغات گفتاری نسبت به نوشتاری را درفعالیت های تبلیغ وترویجی سازمان خودمان درنظربگیریم. این سوال باسوال تکمیلی دیگری همراه است وآن اینکه آیا تفاوتی درضوابط ناظربر نوشته های اعضاء سازمان ونوشته های بیرون ازسازمان(مثلا نوعی تبعیض منفی برای اعضاء سازمان یا بالعکس قائل شدن) وجود دارد یاآنکه منطق وضوابط مشترکی برآنها حاکم است؟
بنظرمن دیوارچین وتفاوت معنا داری بین تبلیغ کبتی و شفاهی_ازنظرمحتوائی- وجود ندارد. این گفتارها،چنانکه درعمل هم شاهدیم،بعضا تبدیل به نوشتارهم میشود ویا بالعکس.حتا می توان گفت که این گفتارها بدلیل ترکیب صداوتصویروبرجسته کردنش درسایت ودیگرارگان ها، می تواند دربیرون باشدت بیشتری به مواضع رسمی سازمان تعبیرشود تانوشته های باامضاء فردی. بهمین دلیل دیوارچینی بین آنها نهادن کاملا مصنوعی بوده و به کامل ترین وجهی تناقض ما و استانداردهای دوگانه ما را به رخ می کشد.باهیچ منطقی نمی توان یکی را رها ویله تصورکرد و دیگری را به زیرمهمیزکشید.مساله یک بام ودوهوا درگفتارها ونوشتارها ازآنجهت برای ما مهم ودرس آموزاست که عموما درعرصه گفتاری ضرورت واکنش فی البداهه وغیرپیشنی ودرعین حال دشواربه لحاظ مهارکردن ازپیش رابه نمایش میگذارد.بی شک منطق عمومی این قبیل گفتارها (صرفنظرازخودویژگی های هرکدام)نیزشامل همان قاعده عمومی ترویج وتبلیغ آزاد افراد سازمانی میشود.یعنی برداشتها وتفاسیر آزاد (غیرسفارشی وازقبل تعیین نشده) یک عضو سازمان ازرویدادها که تعهد آور برای سایراعضاء وکل سازمان محسوب نمی شود. مگرآنکه به نمایندگی ازسوی سازمان صورت پذیرد.ضمن آنکه دراین نوع موارد نیز هرجا که لازم بود می توان مواضع شخصی را ازمواضع سازمانی متمایزکرد.

سؤال 7
پراتیک وتجربه عملی همواره نقش مهمی درتدقیق مفاهیم وگشودن راه های بجلو دارد. درباره پراتیک وتجربه نزدیک به دودهه خود درپی تصویب قطعنامه کنگره اول ودررابطه با مقالات دارای امضاء های فردی چه می توان گفت؟ آیا این پراتیک را علیرغم وجود برخی کاستی ها و ناروشنی ها منفی ارزیابی می کنیم یا مثبت؟
بنظرمن این تجربه-تاحدی که پای بندی به آن صورت گرفته است- بطورکلی امرمثبتی بوده است وتاحدزیادی توانسته ازبروزتنش های بالقوه موجود ممانعت کندویکی ازتجلی گا های عینی دموکراسی درسازمان ماباشد. وهم طبعا برخوانندگان و نیروهای دیگر وبه نفوذ سازمان دراذهان دیگران مبنی برپای بندیش به موازین دموکراتیک تأثیرمثبتی گذاشته است.وبروز بحران اخیرهم نه برغم آن بلکه بدلیل عدول ازآنها صورت گرفت.
درکناردست آوردهای مثبت ،برخی ضعف ها نظیرعدم وجود شفافیت لازم دربرخی حوزه ها وازجمله ستون بندی ها زمینه مساعدی را برای اعمال سلیقه ها وگرایشهای فردی وتبعیض آمیز وگاها سیاست یک بام ودوهوا فراهم ساخته است. درهرحال بروزاین نوع مشکلات ضرورت تدقیق وشفافیت بخشیدن به این گونه ضوابط را نیزخاطرنشان سازند.
درتجربه تاکنونی ستون با امضاهای رسمی وسازمانی همواره روشن وفاقد ابهام بوده است و لی مرزستون امضاهای فردی وستون دیدگاه ها تاحدی ناروشن. مثلا دردوره ای عنوان وآرم مقالات ودیدگاه ها باهم ادغام شده اند ومرزی بین آنها نبوده وزمانی ازهم جداشده اند.گاهی قید مسؤلیت نوشته به عهده نویسنده است باصراحت بیشتری ذکرشده و گاهی با صراحت کمتری. گاهی قرارگرفتن مقالات ومطالب دراین دوستون با استانداردهای متفاوتی برای مسئولان جدید ویا حتا توسط خود مسئول قبلی درزمان های متفاوت صورت گرفته است.البته همانطورکه اشاره کردم بدلیل آنکه این اغتشاشات اساسا با روح واحد ومعیارواحد واعمال سلیقه درجهارچوب آن صورت گرفته کمتر موجب مشکلات وبحران حادی شده است و درصورت وقوع هم برطرف شده است.
این روح ومعیارواحد را می توان درعبارت زیرکه بصورت یک نوارچرخان شبانه روزی دربالای سایت -که هم اکنون هم نک پامی توانیدنگاهی به آن بیاندازید- نظرهرتازه واردی را بخودش جلب می کند، مشاهده کر:
« به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران( راه کارگر) خوش آمديد. سايت راه کارگر مجموعه ای است از سايت های کارگری, زنان, صوتی, ضد سرمايه داری, تجديد آرايش چپ و …. . . تمامی مطالب ارسالی به سايت راه کارگر, در صورتی که در چارچوب مفهوم وسيع چپ قابل گنجاندن باشد, در سايت درج خواهند شد.»
بدلیل وجود یک شاخص عام وکلی یعنی «درچهارچوب مفهوم وسیع چپ» مفهومی که کمابیش پوشش یکسان به گرایشات درونی وبیرونی می داده است(وبه دلیل قائل نبودن به امتیازويژه ای برای این یا آن گرایش وتقسیم اعضاء به موافق مواضع رسمی ومخالف آن وحتا به داخل وبیرون )کمترمناقشه برانگیزبوده است.براساس همین معیارتمامی مطالبی که درچهارچوب عمومی مواضع چپ قابل گنجاندن بوده است،ازکلیه مطالب بیرون ازآن تفکیک شده ومتناسب با آمکاناتمان درستون های موضوعی گوناگونی(نظیرمقالات سیاسی،کارگری،تجدید آرایش و…) دسته بندی میشدند.مواضع نهادهای رسمی درواقع اولویت اول بوده اند ودرکنارستون فوق دیدگاه هم به انعکاس مطالبی می پرداخته است که خارج قاعدتا خارج ازمواضع عمومی چپ می بوده است.
اما درنگاهی به این تجربه دونکته مهم جلب توجه می کند:
نخست آنکه باوجود سلیقه های مختلف در مسولان وگردانندگان هردوره در نحوه چیدن مطالب وتعداد وعناوین ستون بندی ها ووجودبرخی ابهامات درشفاف بودن ضوابط، ودرنتیجه اغتشاشاتی دردسته بندی مطالب، امااین تفاوت ها دارای چنان معنائی که معیارهای موجود(ازجمله «مفهوم کلی چپ» وعدم تعهد آوربودن نوشته هابرای سازمان و..)را دگرگون کرده باشد نبوده است. چنانکه کلیشه زیرکه متعلق یه یکی ازدوره هاست صراحتا مسولیت نوشته ها راعهده خود نویسندگان واگذارمی کند:

بدلیل وجود تقریبا همان روح ومعیار مشترک درگزینش مطالب این ستون تا زمان بحران اخیر، علیرغم وجودخطاها وبرخی تنش ها بحران حادی ایجادنمیشده است و خطاهای عملی هم که بهرحال وجود داشته اند ومی توانند هرلحظه بوجود بیاید دراین راستا حل وفصل میشده است. ودیگر آنکه درطی همین تجربه دیده میشود که مهمترین اغتشاش مربوط است به تمایزستون مقالات وستون دیدگاه. باتوجه به این تجربه وبادرنظرگرفتن مثبت بودن کلیت آن ،ضمن تلاش برای کاستن ازابهامات وناروشنی ها می توان درجهت تداوم این تجربه وارتقاء آن(ونه البته بازگشت به عقب) دردوعرصه گام های اصلاحی برای شفاف ترکردن بیشتربرداشت: الف روشن تر کردن آن والبته تنزل آن به مواضع رسمی یک جریان.دوم، تعریف وصراحت روشن تردادن به تمایز ستون دیدگاه وستون متعلق به مقالات ومطالب ویافتن شاخص کمابیش روشن تر برای آن است.
واقعیت آنست اگرآنطورکه نوارچرخان می گوید ما مقالات خارج ازمفهوم وسیع چپ را درج نمی کردیم وچنین مقالاتی را نمی داشتیم، نیازچندانی –مگراستثنائا- به ستون دیدگاه به مفهوم مقالات خارج از مواضع عمومی سازمان نداشتیم. ولی درواقعیت چنین نیست.ما درهرحال همیشه مقالاتی داریم که می تواند خارج ازمفهوم کلی چپ باشد.مثلا ازموضع سوسیال دموکراسی یا یک دموکرات انقلابی ویا حتا یک لیبرال ویک ضدانقلابی باشد و ما درج آن را بهردلیل مفید تشخیص بدهیم ویامطالبی باشند که مواضع عمومی سازمان را به نقد بکشند ونظائرآن . بنابراین وجود یک ستون دیدگاه اجتناب ناپذیراست اما بشرط آنکه برای آفریدن فضا جهت آن،ازفضای ستون دوم نزنیم و به این بهانه فضای آن را تنگ ترنکنیم.دراین ستون می توان موارد برشمرده شده دربالا را قرارداد.
نتیجه گیری: وقتی دراین نوشته ازسه ستون صحبت می شود،غرض دسته بندی مفهومی ومحتوائی مطالب است ونه دسته بندی موضوعی آنها که خود می تواند درستون های گوناگون ومتنوع ومتناسب با نیازصورت گیرد ودرطول زمان کم وزیاد بشود،همانطورکه تاکنون هم بوده است.براساس این تقسیم بندی مفهومی می توان ازسه دسته کلی مطالب صحبت کرد:ستون نخست اختصاص به مواضع رسمی سازمان دارد.دسته دوم تعلق به مطالب غیرتعهد آوربرای سازمان و ازنوع تحلیل وتفسیر آزاد چه ازسوی اعضاء سازمان وچه سوسیالیست های بیرون ازسازمان تامادامی که مخالف مواضع عمومی ونقض کننده فصل مشترک چپها وسوسیالیست های رادیکال وآزادیخواه نباشد. ودسته سوم نیزاختصاص به مطالبی دارد که درمخالفت با مواضع عمومی سازمان قرارداشته باشد. چه ازسوی اعضای سازمان باشد وچه ازخارج سازمان که بهردلیلی درج آنها را مفید بدانیم.
شاخص های عام گزینش برای ستون 2 را می تواند منطبق برعام ترین واساسی ترین مولفه های سیوسیالیست های رادیکال و آزادیخواه باشند که می توان آنها را درسه مولفه های زیر بیان کرد:
«مبارزه برای سوسیالیسم ازامروز(وبه مثابه آلترناتیو نظام سرمایه داری) ومبارزه علیه نظام سرمایه داری وامپریالیسم،مبارزه برای آزادی های بی قیدوشرط سیاسی،مبارزه علیه ارتجاع جمهوری اسلامی و سرنگونی انقلابی آن»( ویاهرفرمول بندی دیگر که بتواند به شکل رساتری مواضع پایه ای سوسیالیست های انقلابی ومواضع عمومی سازمان را منعکس کند)
علی العموم همان سه شاخصه اصلی می توانند به عنوان شاخص های مطنق لازم برای گزینش مطالب را فراهم آورند. ولی اگربفرض تحت شرایط معینی،یکی از مصادیق آن درعینیت مبارزه طبقاتی برجسته گردید و به گره گاه اصلی صف آرائی های انقلاب وضدانقلاب تبدیل شوند، بی شک،مجامع عمومی سازمان می توانند درصورت ضرورت بااستناد به این عینیت– موضوع گیری نسبت به این گونه موارد ازعیینتی برخاسته را به شروط گزینش ها بیفزایند.(مثلا تحت شرایط جنگی چگونگی موضع گیری سوسیالیست ها به له ویا علیه آنها می تواند مهم وتعیین کننده باشد وازاین گونه مواردباشد).
مهم است آنست که بدانیم که حتا اضافه کردن چنین تبصره هائی درشرایط مشخص وضروری نمی تواند نافی بهم ریختن منطق کلی این ستون مبنی برتنوعات سوسیالیستهای انقلابی ورادیکال باشد.یعنی همان بهم ریختن آن تمایزی که خط فاصل دوگرایش موجود دراین مباحثات را تشکیل می دهد:گرایشی که آن را فقط برای درج مواضع اخص ورسمی سازمان خودمان محدودمی کند وگرایشی که علاوه برآن درج مواضع اخص خود آن را تجلی گاه مواضع سوسیالیستهای انقلابی وپلورالیسم سوسیالیستی می داند.

************

موخره ودونکته:
1-بخش عمده این نوشته –ادیت نشده -پیش از جلسه پالتاکی حول قطعنامه های مربوط به ارگانهای تبلیغ وترویج سازمانی وبرای درج دربولتن داخلی نوشته شده بود.اما متأسفانه بدلیل ضیق وقت وگرفتاری نتوانستم آن را به موقع تکمیل کرده وبه پایان برسانم. خوشبختانه هنوزاین بحث تمام نشده ومن برآن شدم که کارنیمه تمام خود را تکمیل نمایم.نوشته حاضربخشا وتنها بخشا درنقد مواضع ر.شهاب برهان وقطعنامه وی نگاشته شده. منتها برآن بودم که حالت پلمیک نداشته باشد و با طرح مواضع اثباتی همراه باشد*1.
درهمان روز.رمحمدرضاشالگونی قطعنامه جدیدی به نشست ارائه کرد که آنهم به گمان من نیازبه نقد دارد.باتوجه به طرح شماری ازمسائل دخیل به تنظیم ضوابط حاکم بررسانه ها درمطلب فوق، دراامه مطلب به نقد بسیارتلگرافی آن می پردازم

تقی روزبه
2008-11-22

یک گام عظیم به عقب؟!
ر.محمدرضاشالگونی درتوضیحات خود حول قطعنامه اش می گوید که این قطعنامه را براساس دفاع از ضوابط موجود وجمع وجورکردن آنها دریک قطعنامه تنظیم کرده است. اشکال مهمی درضوابط موجود نمی بیند وعلت اصلی مشکل را درتغییرنگرش های تشکیلاتی میداند ونه ابهام درضوابط.ازقضا من نیز به یک تغبیرهمین طورفکرمی کنم و ضمن تصدیق اصلاحاتی درضوابط حاکم بررسانه ها-البته دراستای نه تنگ کردن وبازگشت به گذشته- مساله اصلی را نه خود ضوابط بلکه پایان بردباری برخی ازرفقا ویک گرایشی میدانم که خواهان بازگشت به دوره سپری شده «یک سازمان، و یک صدا»است.اما واقعیت وجودی سازمان وعملکرد آن درطی این دودهه ودستاوردهای آن وهمانگونه که تجربه اخیربحران و مواضع ک.م نشان داد بسادگی نمی توان به گذشته ها بازگشت.همانطورکه خود ر.محمدرضاشالگونی هم درنقد مواضع ر.شهاب آن ها را دستاورهای تثبیت شده ای میداند که بازگشت به آنها کشنده وناممکن است.
واما دلایل ر.محمدرضاشالگونی درتوجیه ضرورت این قطعنامه:
1-ر.محمدرضاشالگونی مدعی است که قطعنامه کنگره اول درمورد نحوه برخورد بامطالبی که کمیته مرکزی درمورد آنها موضع ندارد سکوت کرده است. اما آیابراستی چنین است؟ اگرچنین بوده است درطی این دودهه چگونه توانستیم به فعالیتمان که ازقضا نوشتن و گفتگوکردن ازاقلام اصلی آن را تشکیل میداده است ادامه دهیم ؟وچرا پس ازدودهه این رفقا تازه به یاد مسکوت مانده شدن نحوه برخورد با مطالب تازه در قطعنامه کنگره اول ،که حول آنها نظررسمی وجود ندارد واهمیت این ضعف افتاده اند؟! ازحکمت به صرافت افتادن نسبت به این حلقه مفقوده هم بگذریم اما واقعیت چیست؟
ازقضا قطعنامه کنگره اول درهمان بند ج یعنی مقالات مرتبط با تبلیغ وترویج مواضع سازمان با امضاء فردی، به صریح ترین وجهی به مقالاتی با امضاء فردی اشاره کرده است که نه فقط مشمول مواضع ازقبل تعیین شده رسمی نیستند بلکه خود اینها قراراست درخدمت تدارک آنها قرارگیرند.البته این اشاره دربیست سال پیش به هیچ وجه یک اشتباه لپی نبوده است .هرکس می داند که بدون عنصرنو تحلیل مشخص معنای واقعی ندارد و بدون تبیین مسائل ورویدادهای نو درمبارزه طبقاتی نوشته های با امضاء فردی جزکلیشه پردازی ودرجا زدن درگذشته نخواهد بود و هیچ افقی وحتا به یک عبارت مواضع رسمی بدون آنها وتکیه به آنها نخواهد توانست به عنوان مواضع سنجیده و مستحکم باشد.همواره تلاقی مواضع عمومی وراهبردی سازمان با رویدادهای تازه و در تحلیل های مشخص است که پویش شناخت های مشخص وتحلیل مشخص را فراهم می سازد. درهرحال همواره وجود عناصر نو درپرداخت ها و تحلیل ها اجتناب ناپذیراست وبطورقاعده مواضع رسمی ازچنین پویش هائی عقب تراست . بهمین دلیل قطعنامه کنگره دربندج خود،علاوه برتبلیغ وترویج مواضع اتخاذشده سازمان، وظیفه دیگر نوشته ها ی باامضاء های فردی را تدارک برای موضع گیری های آتی دانسته است. البته ادعانمی کنم که کنگره حتمابهترین فرمول را برای بیان نظرخود برگزیده است ولی مسلم است که مطالب بند ج دوفقره یعنی از مواضع روشن شده سازمان و مواضعی که هنوزروشن نشده ومی تواند تدارکی برای آینده بشود،تشکیل شده است .واین هیچ تشابهی با این ادعا که مقالات با امضاء های فردی فقط با مواضع سازمان باید خوانائی داشته باشند نیست.ممکن است کسی بااین بند موافق نباشد-همانطورکه واقعیت چنین است-اما نمی توان گفت که قطعنامه دراین مورد سکوت کرده است.
2-ر.محمدرضاشالگونی همین ادعا را درمورد قطعنامه کمیسیون موقت کنگره سابق هم می کند. وحال آنکه این قطعنامه با فرمولی رسا وروشن تأکید داردکه تنها هرنوع مطالبی که مخالف مواضع عمومی هستند به دیدگاه میرود و بقیه وازجمله تمامی مطالبی که تازه هستد و لی مخالف مواضع عمومی نیستند درستون مقالات با امضاء فردی جای می گیرند. پس دراین مورد هم سکوتی درکارنیست که قطعنامه ر.محمدرضاشالگونی درصدد پرکردن خلاء آن است.
ج- هم چنین ر.محمدرضاشالگونی می گوید که ر.شهاب برهان اشتباه می کند که این دوقطعنامه را(قطعنامه کنگره اول وک.م را) دربرابرهم می گذارد آنها به ترتیب درطول ومکمل هم هستند واعتبارشان نسبی است.
لازم به اشاره است که ر.شهاب برهان(باتوجه به درک وتفسیر خود ازمصوبه ک.م)، ودرمتن ارائه وبررسی ضابطه گوناگون وگاه متناقض دراسناد این دوره،ازجمله به جایگاه مصوبه ک.م درمقابل مصوبه کنگره اول اشاره می کند وضمن مقایسه آنها به عدم اعتبارمصوبه ک.م در برابرمصوبه کنگره بدلیل آنکه نه ازجنس تفسیربلکه تغییر بند آن است اشاره می کند.من خودم نیزدرمباحثات ومجادلات کتبی وشفاهی مربوط به سایت چندین بارروی تفسیرنادرست این رفقا ازمصوبه ک.م که عملا آن را دربرابرسند کنگره قرارمی دادند پرداخته و گفته بودم که اگربفرض چنین هم باشد بلافاصله این مصوبه ک.م است که درمقابل سندکنگره کان لم یکن می شود.بهمین دلیل آن «تفسیر» را بی اعبتارمی دانستم.
د-ر.محمدرضاشالگونی برای اثبات شأن قطعنامه خود وبرای کاستن ازجایگاه قطعنامه کنگره اول که درتمامی این مدت درحکم منشور وخط راهنما برای روشن کردن ضوابط حاکم برادبیات سیاسی ورسانه ای ما عمل کرده است، وبانسبی ومشروط کردن جایگاه آن ومواضع آن راعملا با قطعنامه ک.م مشروط کرده است .ودراین رابطه به ویژه مصوبه ک.م رابرجسته کرده وعملا به سندی موازی کنگره ودرسطح اهمیت آن ارتقاء داده است.بطوری که باتکیه برترتب منطقی ومکمل بودن آن قادراست محتوای سندکنگره را تغییربدهد.ولی واقعیت درمورد قطعنامه ک.م چیست؟
د-مصوبه کمیته مرکزی اولا مطلقا قصد تغییرقطعنامه کنگره و بند ج را نداشته است ودرهمان قطعنامه هم آن را موردتأکید قرارداده است و اگرهم به فرض ناخود آگاه چنین کاری را صورت می داد،فاقد هرگونه اعتباربود.بنابراین اگرکسی به سند کمیته مرکزی با این تفسیر وبرداشت نگاه کند و آنراهم ارز مصوبات کنگره وناسخ درحوزه ای بداند نادرست است.امااگرسندکمیته مرکزی را درجای واقعی خودش قرار دهیم هدف کمیته مرکزی ازتهیه این قطعنامه بدلیل برخی آشفتگی های بود که برخا درنشریه (ویاسایت) سازمان حول تداخل ستون مقالات وستون دیدگاه بوجود می آمد.مطابق این سند کمیته مرکزی درتفسیرخود برآن شد که درچهارچوب مصوبه کنگره مشخصا برسه نکته صراحت دهد: اولا مفهوم کلیدی درچهارچوب مواضع عمومی را بکارگرفت وآن را درتمایزبا مفهوم گنگ مواضع رسمی ومصوبات و…که دربرگیرنده مواضعی درهم و مرکب از خردوریزتامواضع کلان می شد موردتفسیرقرارداد.و ثانیا تأکید کرد که حتا دراین چهارچوب مواضع عمومی هم نویسنده ملزم نیست که تمامی اجزاء نوشته اش را با مواضع عمومی سازمان طابق النعل بالنعل تطبیق دهد. چنانکه مشهوداست نویسنده مانوری درحد چهارچوب، آنهم، چهارچوب نه هرمصوبه خردوریز بلکه صرفا مواضع عمومی(مواضع کلان و ناطربه سیاست گذاری ها) دارد وبرای محکم کاری درهمانجا قیدمی کند که سازمان هم درمورد همه محتویات وهمه اجزاء این گونه نوشته ها خودرا پاسخ گونمی داند.درواقع این قطعناه دربند ب خود،محتوای دوگانه بند ج سندکنگره را که شامل تبلیغ وترویج مواضع وتهیه مطالب تازه بود درقالب دیگری فرمول بندی کرده است: درقالب تأکید برچهارچوب مواضع عمومی(یعنی ایجاد فضای آزاد برای نویسنده درچهارچوب های مواضع عمومی وکلان ).یعنی مطالب وتحلیل های تازه اگر که دراین چهارچوب مواضع عمومی(نه هرموضعی) باشند هیچ مشکلی ندارند. ثالثا فقط آن دسته ازمطالب نو را –ونه هرنوع مطالب نو را که اساسا معطوف به نقد وزیرسوال بردن مواضع عمومی باشند به ستون دیدگاه می رود .
باین ترتیب هدف کمیته مرکزی شفافیت بخشیدن به مرزهای دیدگاه ومقالات مربوط به امضاء های فردی بود بدون آنکه دراین رابطه بخواهد مطالب ومقالات تازه را قربانی کند.چرا که اساسا فرمول بندی درچهارچوب مواضع عمومی همزمان هردووجه سند کنگره را دربرمی گرفت. البته من ادعا ندارم که کمیته مرکزی بهترین ورساترین فرمول بندی را برای بیان مقصودخود بکارگرفت.همه به شیوه کارکمیته های مرکزی خود آشنائیم. بدیهی است که ک.م متناسب با توانائی ها وفرصت اندک نمی توانست ویانتوانست کارکارشناسی لازم روی فرمول بندی های خود-برخلاف مصوبات کنگره که بهرحال بادقت ومباحثه وآلترناتیوهای گوناگون مواجه است- داشته باشد و حتا آنچه را که هم تصویب کرد بدون توضیح لازم وبحث عمومی ودرعباراتی کوتاه به اطلاع سازمان رساند که خودبی اشکال نبود.ولی تأکید می کنم که مطلقا ک.م حول این مساله تعییربند ج کنگره کوچکترین بحثی نکرد وهیچ تصمیمی نگرفت .
ولی حتا اگربپذیریم ک.م چنین تصمیمی راولوناآگاهانه گرفته باشد،فاقد قانونیت بوده ونمی تواند به عنوان یک سند معتبربه موازات سند کنگره تلقی شود.
البته خود آنچه که درصحنه عمل هم پیش برده شده است، پس ازتصویب، نیزمؤیدعدم تغییردرمعنای ستون بندی ها بوده است. نگاهی به صحنه عمل اززمان تصویب سند کمیته مرکزی بدین سو نشان میدهد که اگربراستی آنچه را که این رفقا دررویکرد سند کمیته مرکزی می گویند-که البته باید گفت که این هم کشف جدیدی است که اخیرا به آن رسیده اند- واقعیت داشته باشد پس چرا ازآن زمان به بعد درعملکردارگانهای سازمان تغییرات معنا داری رخ نداد وکسی هم متوجه آن نشد؟ وچرا خود کمیته مرکزی درمورد مواضع اکثریت سایت-راندن مقالات به ستون دیدگاه- مواضعی خلاف آن اتخاذکرد همانطورکه کمیته مرکزی جدید هم همان رویکرد را درمورد دیگری اتخاذکرد.واقعیت آن بوده است که کاردرج براساس همان روال سابق قبل ازتصویت سند ک.م ادامه داشته است.

اما اشکالات قطعنامه ر.محمدرضاشالگونی فقط منحصربه نکات فوق نیست :دراینجا تنها به سه فقره ازمهمترین آنها اشاره می کنم:
1-مفهوم پایه ای به عنوان شاخص دراین سند «مواضع رسمی» سازمان است. چنانکه درمطالب بالا بطورمفصل آمد این این مفهوم فاقد مشخصات یکی شاخص عینی وارزیابی کننده است. هم بدلیل کثرت مصوبات که هیچ ذهنی نمی تواند آنها را بدون فراموش کردن و نایده نگرفتشان شاخصی برای مقالات قراردهد. هم بدلیل سیاهه بلندی ازمصوبات بدون اولویت بندی شده و ناسخ ومنسوخ بودن و ده ها مشکل مشابه. بنابراین چون چنین شاخصی جنبه کاربردی نخواهد اشت فقط موجب ایجاد آشفتگی و میدان دادن به حساسیت و گرایشات فردی واعمال تبعیض ها خواهدشد.
2-خارج کردم تحلیل ها و مطالب نووتازه ازستون مقالات با امضاء فردی، اساسا هم یک نوشته را تبدیل به تمرین مشق نویسی کسالت آور ازروی متون خواهدکرد وهم دامنه وتوان تبلیغ وترویج سازمان را دربرابر رویدادهای دائما تازه شونده با تقلیل به مواضع رسمی وازقبل تعیین شده به کمترین حد ممکن خود خواهد رساند. چگونه ممکن است کسی مثلا درمورد هفت تپه نه گزارش خبری بلکه تحلیلی بنویسد و لی نشانی ازمسائل نو وتازه مبارزه طبقاتی درآن نباشد.ومشروط کردن آن به مواضع پییشنی وحتامواضعی که طبعا نمی تواند همه جنبه های واقعیت پیچیده را منعکس کند جزسترون ساختن تبلیغ وترویج چه معنائی خواهد داشت؟روشن است که هیج نهاد سازمانی هرچه هم که متحرک باشد و هرچه هم که بخود اجازه دهد درهمه عرصه ها برای سازمان موضع بگیرد،نخواهد توانست دربرابررویدادهای تازه وسرایط دایما متحول موضع داشته باشد ویا موضعی همه جانبه داشته باشد.وبدترین چیزدرحوزه اندیشه وتحلیل زدن قیدوبندهای ضوابط آمرانه بردست وپای آنست.باین ترتیب سازمان بطوردائم محکوم است که درمقابل حواث غافگیرشود بدون آنکه حتا اعضا ونیروهایش استنباط وواکنش های خود را با الهام ازبنیادهای پایه ومواضع تاکنونی بتوانند بگویند ویا بنویسند(بدون خوردمهرخارج ازمواضع سازمان).واقعیت این است که اگرقرارباشد همه مطالب نورا که سازمان در آنها موضع نگرفته باشد، ازستون دوم خارج کنیم ودرستون دیدگاه درج کنییم باقطعیت می توان گفت که بییش 90% گفتارها ونوشته ها را باید دراین ستون جای داد.چرا که قریب باتقاق مطالب وتحلیل زنده نوهستند وفاقدموضع رسمی سازمان.
3-تبدیل کردن ستون مطالب با امضای فردی به یک نظرویک صدا، درستون تبلیغ وترویج متعلق به افراد با امضاهای فردی نه فقط حتا دوگرایش ازیک سازمان ویک تنه را درهرموردی برنمی تاید مگرآنکه درقالب مواضع رسمی سازمانی وبیرون سازمانی دسته بندی بشود، طبعا با رویکرد اتحاد بزرگ سوسیالیست ها نیزخوانائی نداشته وجزاصالت برتبلیغ وترویج اخص فرقه هاومواضع رسمی وغالب آن نمی اندیشد.
وهمه اینها بخاطرآنست که تبلیغ وترویج آزاد وخلاق افرادسازمانی درچهارچوب مواضع پایه ای سازمان صرفا به تبلیغ وترویج مواضع رسمی نهادها تبدیل می شود.ومی دانیم که علیرغم نیات افراد درتأکید برنهادهای رسمی،اما آنچه درجریان عمل پیش میرود جزپوششی برای مواضع معین و یک گرایش معین نخواهد بود. آیا ماباید ضمن حفظ وتبلیغ صدای خود درعین حال خود را به مثابه بخشی ازجنبش سوسیالیستی و پلورالیستی سازمان بدهیم یا آنکه صرفا به عنوان یک نیرو و فرقه ای جداگانه که حتا می خواهد درستون متعلق به افراد با امضاء های فردی و غیرتعهد آوربرای تشکیلات دیوارکشی کند. البته مشکل این نظربا گرایش مخالف خودنیست .چرا که حتا برای افراد هم گرایش هم تحلیل مشخص ازشرایط مشخص را تامادامیکه نهادهای رسمی هم درموردش موضع نگرفته باشند برنمی تابد.باین می گویند گامی بزرگ به عقب!

2008-11-24

*-گرچه قطعنامه ر.شهاب برهان متأسفانه روبه گذشته ودوره سپری شده دارد،اما خارج ازانصاف خواهد بود اگراین نکته را به آن اضافه نکنم: واقعیت آن است که بین منش ورفتارعملی ر.شهاب برهان که من به عنوان همکاردرکمیسیون سایت شخصا شاهد آن بوده ام،نه فقط درمورد خودم بلکه درمورد دیگران هم، با رویکردی که درقطعنامه وی آمده است خوانائی ندارد ومن شخصا ازاین بابت متأسفم. به گمان من این شکاف معلول دوعامل است:نخست فرموله کردن نادرست رابطه اصل آزادی اندیشه وبیان با اصل تحزب وتشکل ودیگری حرکت ازمقولات وفرمول بندی های شکلی واصالت دادن بیش ازحد به فرم ها بدون توجه لازم به محتوای تاریخی ومعانی وعواقب آنها.

نوشته های ر. رضا سپیدرودی
در نقد مفاهیم تشکیلاتی طرفداران نامه سرگشاده!

اختلافات ما

محمد رضا شالگونی

رفقای عزیز راه کارگری!
نامه سرگشاده درونی به امضای … نفر از رفقا ، ضربه بزرگ و بی سابقه ای بر فضای اعتماد و همکاری رفیقانه در روابط تشکیلاتی ما وارد آورده است. نامه ظاهراً اعتراضی است به یک «رهبری در سایه» و «شماری اندک» از افرادی که گویا در «نهادهای غیرمنتخب که در واقع کارگزاران مرکزیت هستند» جا خوش کرده و چنان فضای مسمومی در «چند ما اخیر» به وجود آورده اند که حتی نفس کشیدن را بر اعضای سازمان دشوار کرده است. خواننده نامه ناگزیر از خود می پرسد که اینها مشخصاً چه کسانی هستند و چگونه و با چه قدرتی می توانسته اند بر «اکثریت اعضای سازمان» مسلط شوند؟ آیا کمیته مرکزی ( که اکثریت اعضای آن جزو امضاء کنندگان نامه سرگشاده اند ) نمی توانسته اینها را تحت کنترل در آورد یا از نهادهای غصب شده برکنارشان کند؟
این سؤال به جا و کاملاً طبیعی ِ خوانندگان نامه که در یک ماه گذشته مرتباً تکرار شده ، از طرف امضاء کنندگان آن همچنان بی جواب مانده است. آنها در پاسخ های شان به سؤالات مکرر خوانندگان نامه ، در باره هر چیزی صحبت کرده اند جز نام متهمان و موارد و دلائل اتهاماتِ مطرح شده. و این شیوه پاسخ گویی خود سؤال ناگزیر دیگری را به میان آورده که اگر امضاء کنندگان نامۀ سرگشاده خواهان حل مسأله از راه های اصولی هستند ، پس چرا از بیان موارد و دلائل مشخص اتهامات سر باز می زنند؟ آیا انتظار دارند ادعاهایشان بدون دلیل و حتی بدون ذکر موارد اتهام پذیرفته شود؟ آیا متهمان را چنان خبیث می دانند که حتی حق دفاع از خود را برای آنها زیادی می دانند؟ به نظر می رسد بعضی از امضاء کنندگان نامه مناسب ترین پاسخ به این سؤالات ناگزیر را درشت گویی ها و تهدیدهای بیشتر می دانند و حتی سؤال کنندگان را به ایجاد فضای پلیسی متهم می کنند. چنین پاسخ هایی هستند که لحن اولتیماتوم وار نامه سرگشاده را تکمیل کرده و ما را متقاعد می کنند که این نامه ، دست کم برای بعضی از امضاء کنندگان آن ، بیش از هر چیز دیگر در حکم یک اعلام انشعاب بوده است.
در حقیقت ، نقش اتهامات طرح شده در نامه سرگشاده این است که فضای لازم برای بیان دو محور تعیین کننده آن را فراهم سازند: یک اولتیماتوم در کنار یک طرح تشکیلاتی. نویسندگان نامه دقیقاً پس از اشاره به «مقوله دیدگاه» که مدعی هستند «در این چند ماه مشکل ساز و انرژی سوز شده» ، و پس از بیان ضرورتِ حذف آن ، هشدار می دهند که «علیه روش های ویرانگر» خواهند ایستاد و»بیش از این نه سکوت» خواهند کرد و «نه تمکین». این اولتیماتوم در شرایطی اعلام شده است که بحث در باره مساله «دیدگاه» از ماهها پیش در سازمان جریان داشت و «با فرصت های برابر» هم جریان می یافت. گرچه تسلیم شدن به اولتیماتوم زورگویانه در هر شرایطی خفت آور است ، اما گردن گذاشتن به آن در یک جمع داوطلبانه و کمونیستی غیر قابل بخشش است. بی تردید ، نویسندگان نامه با اولتیماتوم خود ، ادامه بحث در باره ستون «دیدگاه» را بلا موضوع کرده اند.
بعضی از امضاء کنندگان نامه اصرار دارند که تفسیر معترضان به آن در باره طرح تشکیلاتی اشاره شده ، بی پایه و دلبخواهی است. حقیقت این است که متن نامه درک تشکیلاتی آشفته و متناقضی را به نمایش می گذارد ، زیرا «شنا کردن در مسیرهای مختلف یا بیان و اتخاذ تاکتیک های متفاوت» با اتحاد در عمل قابل جمع نیست. با شناختی که از تک تک رفقای امضاء کننده نامه سرگشاده داریم ، بعید است که همه آنها طرفدار سازمان چند تاکتیکی باشند. اما تناقض در متن نامه جای تردیدی باقی نمی گذارد که نویسندگان نامه به سازش یا دست کم ، به ائتلاف ( شاید هم مصلحتی ) با طرفداران تشکیلات چند تاکتیکی دست زده اند. در هر حال ، نیت و طرح نویسندگان نامه هر چه باشد ، اولتیماتوم آنها در باره حذف «دیدگاه» ، جز جاده صاف کنی برای تشکیلات چند تاکتیکی معنای دیگری نمی تواند داشته باشد. نگاهی به سابقه بحران مربوط به «دیدگاه» به نحو متقاعد کننده ای نشان می دهد که نامه سرگشاده ، خواست و شیوه کار طرفداران تشکیلات چند تاکتیکی را با ضرب و زوری به مراتب خشن تر از خودِ آنها پیش می راند.
فحشنامه رفیق تقی روزبه به رفیق روبن مارکاریان و اتهامات او در باره توطئه های یک رهبری در سایه برای خراب کردن او در سال گذشته را فراموش نکرده ایم. هر چند کنگره گذشته سازمان با صراحت تمام آن فحشنامه و آن اتهام زنی ها را محکوم کرد ، ولی نامه سرگشاده درست همان فحش ها و همان اتهامات را با لحنی خشن تر از پیش به میان کشیده ، و امضاء کنندگان آن حتی حاضر نیستند دلائل و موارد اتهامات شان را بیان کنند. آیا این بازگشتی غم انگیز به فضای پیش از کنگره سیزدهم نیست؟
رفیق تقی روزبه حتی در صریح ترین نوشته ها و گفته هایش در باره ستون «دیدگاه» خواهان حذف کامل آن نشده بود ، اما اکنون نامه سرگشاده به ضرب و زور یک اولتیماتوم ، یک سره خواهان حذف آن شده است. آیا این صاف کردن جاده برای نه سازمان چند تاکتیکی مورد نظر رفیق تقی روزبه نیست؟
بحث های یک ماه گذشته در باره محتوای نامه سرگشاده برای من جای تردیدی باقی نگذاشته که اکثریت امضاء کنندگان نامه سرگشاده شاید نمی دانسته اند که اکثریت راه کارگری ها تسلیم اولتیماتوم زورگویانه آنها نخواهند شد ، ولی قطعاً می دانسته اند چه می خواهند. آن چه آنها می خواهند ، درعمل جز همان نه سازمان چند تاکتیکی و «شنا کردن در مسیرهای مختلف یا بیان و اتخاذ تاکتیک های متفاوت» نخواهد بود.
برای نشان دادن معنای عملی این «شنا کردن در مسیرهای مختلف» ، من سعی کرده ام نظرم را در باره «گره گاه ها ، ضوابط و منطق حاکم بر آنها» که رفیق تقی روزبه در نوامبر ٢٠٠٨ نوشته ، توضیح بدهم که دراینجا می آورم. حُسن نوشته مزبور این است که اولاً با تفصیل بیشتری درک تشکیلاتی او را بیان می کند و ثانیاً روی مسأله دیدگاه متمرکز است.
با درودهای صمیمانه خدمت همه رفقا – محمدرضا شالگونی /١٦ مه ٢٠٠٩

نگاهی به هفت سؤال رفیق تقی روزبه

رفیق تقی روزبه در نوشته ای با عنوان «گره گاه ها ، ضوابط و منطق حاکم بر آنها» ، اختلافات مربوط به ضوابط ناظر بر انتشار ادبیات سازمان را در هفت سؤال خلاصه کرده و جواب خود را به آنها بیان کرده است. من قبلاً یادآوری کرده بودم که «مشکل ما نبودِ ضوابط نیست ، بلکه شکل گیری دیدگاه های تشکیلاتی متفاوتی است که هنوز نتوانسته اند با دقت و شفافیت خود را فورموله کنند». ولی اکنون باید قبول کرد که رفیق تقی روزبه با بیان نسبتاً صریح مواضع اش این مشکل را ، لااقل تا حدی که به نظرات خود او مربوط می شود ، حل کرده است. من هم سعی می کنم در این نوشته نظرم را در بارۀ سؤال هایی که رفیق تقی روزبه مطرح کرده و پاسخ های او ، به اختصار بیان کنم.
اول – رابطه آزادی بیان و آزادی تشکل
سؤال اول رفیق تقی روزبه در بارۀ رابطه آزادی بیان و آزادی تشکل است. او می پرسد «آیا تناقض ذاتی و ماهوی بین آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان با اصل تحزب وتجمع وجود دارد وجمع اینها ناممکن است وباپذیرش یکی ازآنها باید ازخیردیگری گذشت؟ ویا اگرتناقض ذاتی بین آنها وجود نداشته باشد،این رابطه را چگونه باید فرموله کرد؟» و در جواب می گوید «رابطه آزادی بی قید و شرط اندیشه وبیان با حق تجمع وتحزب بی شک بسته به آن که ازیک تجمع کمونیستی چه می فهمیم پاسخ های متفاوتی خواهیم داشت. امابنظرمن تضاد ذاتی بین آنها وجود ندارد.چرا که هرکدام ازآنها آبشخور ومنشأ خاص خود را دارند وبنابراین اصولی که نافی همدیگرباشند و الزاما بطورذاتی وماهوی دربرابرهم قرارداشته باشند نیستند».
اصلاً بحث بر سر چیست؟ آیا کسی در سازمان ما گفته آزادی بیان با آزادی تحزب تناقض دارد؟ ظاهراً رفیق تقی روزبه به نوشته رفیق شهاب برهان جواب می دهد که نخستین بار در بحثِ مقررات مربوط به ادبیات سازمان ، در بارۀ رابطه این دو در مقدمه قطعنامه پیشنهادی اش نوشت: «آزادی بی قید و شرط بیان در یک حزب، موضوعیت وجودی آن حزب را بعنوان حزبی جدا از احزاب دیگر منتفی می کند. آزادی بی قید و شرط بیان در سطح جامعه اگر به داخل یک حزب تعمیم داده شود، اصل آزادی تعدد احزاب را نقض می کند». نگاهی به گفته رفیق شهاب برهان جای تردیدی باقی نمی گذارد که او اصلاً تناقضی بین این دو نمی بیند ، تا چه رسد به «تناقض ذاتی و ماهوی». کلمات کلیدی مربوط به بحث ما ، در استدلال رفیق شهاب برهان آنهایی هستند که من زیرشان خط کشیده ام و خودِ استدلال هم به حد کافی روشن است و احتیاجی به توضیح بیشتر ندارد. اما رفیق تقی روزبه به جای پرداختن به استدلال شفاف رفیق شهاب برهان ، حرف های درهم برهمی زده است که پرداختن به همه آنها این نوشته را بیش از حد مطول و کسالت آور خواهد ساخت. در اینجا من فقط به چند مورد از آشفتگی های مفهومی در حرف های او اشاره می کنم.
١
قبل از هر چیز باید موضع مان را در مقابل استدلال رفیق شهاب برهان روشن کنیم. من فکر می کنم حرف او کاملاً درست است. اما نظر رفیق تقی روزبه در این باره چیست؟ او ظاهراً مخالف استدلال رفیق شهاب برهان است ، اما به جای رویارویی سرراست با این استدلال مشخص ترجیح می دهد ، در بارۀ اهمیت آزادی بیان و عواقب شوم مخالفت با آن قلم فرسایی کند. نتیجه این که خوانندۀ نوشته او ، بعد از خواندن تمام نوشته بالاخره متوجه نمی شود که آیا رفیق تقی روزبه مشخصاً معتقد است که مثلاً کمونیست ها باید دفاعیه ای از سلطنت را در تشکیلات شان تحمل بکنند یا نه؟ او از یک طرف می گوید: «تصورکنید چگونه می توان دربرنامه خود دفاع ازپرنسیپ آزادی بی قیدوشرط ووظیفه تبلیغ وترویج آن را گنجاند و پذیرشش رابعنوان بخشی ازبرنامه، معیارعضوگیری قرارداد،ولی درهمان حال گفت درمورد جمع خودمان آن را قبول نداریم واجرائش نمی کنیم!.» و از طرف دیگر می گوید: «…ازدوحال خارج نیست: یااندیشه های ابرازشده واجد چنان مختصاتی است که ازشمول اشتراکات پایه ای وهویت جمعی که عضو آن بوده است خارج می شود ویا درچهارچوب آن ودرنقد آنها وازقضا غنابخشیدن به آن قراردارد. درهرصورت اگردامنه اختلافات چنان باشد که امکان اقناع وتفاهم وجود نداشته باشد واقدام مشترک برمنبای اهداف مشترک را ناممکن سازد،فی الواقع دیگرمبنای بوجود آورنده وقوام بخش تجمع وتشکل برمبنای هویت واهداف مشترک منتفی شده است که درآن صورت قاعدتا باید به جدائی و تلاق باصطلاح متمدنانه اندیشید». (خط زیر کلمات مال من است ). معلوم است که این دو نظر قابل جمع نیستند ، بنابراین رفیق تقی روزبه سعی می کند آنها را در طول زمان و در حین بالا رفتن از نردبان تکامل تاریخی آشتی بدهد: «…مابازای عینی این اصل درهرلحظه تاریخی درمواجهه با محدودیت های تاریخی ولی میرا قراردارد واین بارسنگین ازمنزل گاه های متعدد ومهمی همچون عصر رنسانس وخردانتقادی و.. گذشته است و ازمنزلگاه هائی دیگری هم خواهدگذشت ،اما از این نارسائی ها نباید فضیلت وپرنسیپ ساخت. ماهمواره باخود وشرایط نیمه بردگی ونیمه انسانی حاکم برخود درحال ستیزهستیم وسرنوشتمان را همین نبردها تعیین می کند!». بالاخره جواب سؤال ما چه می شود: آیا دفاعیه از سلطنت را در یک تشکیلات کمونیستی باید تحمل کرد یا نه؟ می دانم این سؤال رفیق تقی روزبه و رفقای هم نظر با او را ناراحت می کند. بعضی از آنها در جریان بحث گله می کردند که چرا در یک تشکیلات کمونیستی صحبت سلطنت پیش کشیده می شود. اما آنها فراموش می کنند که با مفاهیم مهم نمی شود ونباید بازی کرد. دفاع از آزادی بی قید و شرط ، یعنی دفاع از آزادی همه افراد انسانی و از جمله مخالفان و ( حتی می شود گفت ) به ویژه مخالفان ، در همه مسائل. بدیهی است هرکسی که از آزادی صحبت می کند ، قبل از همه از آزادی خودش صحبت می کند ؛ فرضی جز این نشانه هالوگری سیاسی است. اما تأکید بر آزادی مخالفان ، معیاری است که درک شما از آزادی را محک می زند و تأکید بر پذیرش آزادی جریان مخالفِ نهایی ( مارژینال ) در طیف سیاست ، معیار مشخصی است برای محک زدن حد تحمل شما. بنابراین وقتی کسی از آزادی «بی قید و شرط بیان» در داخل یک جمع صحبت می کند ، روشن کننده ترین سؤال از او این است که آیا حتی حضور طرفداران جریان مخالف نهایی طیف سیاست را هم در آن جمع قابل تحمل می داند؟ پاسخ ِ این سؤال این نیست که «ما داریم از جمع کمونیست ها صحبت می کنیم». نمی شود از «آزادی بی قید و شرط» صحبت کرد و در همان حال گفت منظورمان جمع کمونیست هاست و هر چیزی که «مبنای هویت» آنها را نفی کند ، باید کنار گذاشته شود. اگر منظورمان از آزادی بی قید و شرط ، آزادی با قید و شرط باشد ، حرف هامان به حدِ همان شعارهای داستان معروف «١٩٨٤» جرج اورول سقوط خواهد کرد: » همه با هم برابرند ، اما بعضی ها برابرترند» یا «جنگ همان صلح است».

٢
رفیق تقی روزبه ظاهراً برهان قاطعی دارد که آن را مانند ذوالفقار علی مدام بالای سرش می چرخاند و به اصطلاح ، «هَل مِن مبارز» می طلبد: «چگونه می توان دربرنامه خود دفاع ازپرنسیپ آزادی بی قیدوشرط … را گنجاند و… درهمان حال گفت درمورد جمع خودمان آن را قبول نداریم»؟ خودِ این سؤال نشان می دهد که رفیق تقی روزبه به تفاوت یک جمع داوطلبانه و جامعه توجهی ندارد. عضویت در جامعه را کسی انتخاب نمی کند ؛ ما همه بی آن که خود بخواهیم در جامعه ای ( مثلاً در ایران ، عراق یا امریکا ) به دنیا می آئیم و اکثریت قریب به اتفاق مان حتی اگر بخواهیم نمی توانیم جامعه خودمان را ترک کنیم. در حالی که جمع داوطلبانه جمعی است که عضویت در آن بنا به تعریف ، به تصمیم فردی خود ما بستگی دارد. و در جمع های داوطلبانه ای که برای مداخله در «فضای عمومی» ایجاد می شوند ( که احزاب سیاسی در دنیای امروز ، از آن جمله اند )، این تصمیم فردی معمولاً با محاسبه چشم گیرتری صورت می گیرد. بنابراین وجودِ جمع های داوطلبانۀ این چنینی (مخصوصاً آنهایی که در ارتباط با مبارزات طبقات محروم ایجاد می شوند ) خود نشانۀ وجودِ حدی از آزادی است که از آزادی بیان بالاتر است. در واقع ، آزادی تشکل ، هم به لحاظ منطقی و هم به لحاظ زمانی ، به دنبال آزادی بیان و در ادامه و گسترش آن ، شکل می گیرد و مستقر می شود و قاعدتاً با دشواری بیشتری به دست می آید.
با توجه به تفاوت یاد شده میان جامعه و جمع داوطلبانه ، ببینیم تأکید بر بی قید و شرط بودن آزادی بیان در هر دو سطح به چه نتایجی می تواند بیانجامد. تأکید بر بی قید و شرط بودن آزادی های بنیادی و از جمله آزادی بیان در سطح جامعه ، تأکیدی است بر عمومیت این آزادی ها ، یعنی شمول آنها در مورد همه افراد انسانی و در همه مسائل مربوط به زندگی شان. جهت این تأکید عمق و گسترش دادن به آزادی است. اما وقتی از این یا آن جمع داوطلبانه می خواهیم که مثلاً به آزادی بی قید وشرط بیان در درون خودش تن بدهد ، یا ( به قول رفیق تقی روزبه ) «طبقه بندی» انسان ها را کنار بگذارد ، جز این است که از آنها می خواهیم که از مرزبندی با دیگران دست بردارند؟ مثلاً کانون نویسندگان ایران از آزادی اندیشه و بیان » بی حصر و استثناء » دفاع می کند. معنای این اصل که هویت بنیادی این جمع داوطلبانه را تشکیل می دهد ، این است که آنها از آزادی بیان همه ، واز جمله مخالفان شان دفاع می کنند. حال اگر از آنها بخواهیم که عضویت کسی را هم که این اصل را زیر سؤال برده یا خواهان رقیق تر کردن آن شده ، در جمع خودشان تحمل کنند ، جز این است که در واقعیت امر از آنها خوسته ایم که از این هویت بنیادی شان «اصولی خدشه ناپذیر و لاجرم زنجیری پیچیده به دست و پای خود» ( عین سخنان رفیق تقی روزبه را نقل می کنم ) درست نکنند؟! یا اگر برای مقابله با «طبقه بندی» ( که از نظر رفیق تقی روزبه ، ضرورتاً از جامعه طبقاتی و دید طبقاتی ناشی می شود ) مثلاً از سندیکای کارگران اتوبوس رانی تهران بخواهیم که اعضای «کانون صنفی معلمان» را هم عضو خود تلقی کند تا با شکاف و «طبقه بندی» در درون طبقه کارگر مقابله بشود ، آیا جز این است که از آنها خواسته ایم که تشکل صنفی خود را کنار بگذارند؟ با اندکی تأمل در معنا و پی آمد تعمیم آزادی بی قید و شرط بیان به درون جمع های داوطلبانه می توان دید که چنین کاری ، با هر نیتی که صورت بگیرد ، خواه ناخواه ( همان طور که رفیق شهاب برهان یادآوری کرده ) «اصل آزادی [تجمع های داوطلبانه و] تعدد احزاب را نقض می کند» ، یا همان طور که خودِ رفیق تقی روزبه ناگزیر شده به صورتی شرمگینانه اعتراف کند ، «مبنای هویت» جمع های داوطلبانه را «منتفی» می سازد.

٣
رفیق تقی روزبه برای دفاع از آزادی بی قید و شرط بیان ، تصوری از مفاهیم مختلف و رابطه آنها به دست داده که بسیاری از آنها را بی معنا می سازد. به چند نمونه اشاره می کنم:
نمونه اول ، او در ستایش آزادی بی قید و شرط بیان چنین می گوید: این اصل «به یک اصل رهائی بخش و جهان شمول اشاره دارد که کل تاریخ پیشروی و مبارزه انسان ازجمله درمبارزه علیه قیودات اندیشه وبیان،تجسم بارزآن است.تمامی دوره های تاریخی ازکمون اولیه وبردگی و فئودالیسم و نظام بورژوائی(صرفنظرازافت وخیزها و با اجتناب ازدرک خطی وغایت گرا ازماتریالیسم تاریخی) بیانگرسیرحرکت بشرازجبروضرورت بسوی آزادی ونفی قیدوبندهای هرچه بیشتربوده است.این فرایند محصول تقدیر واراده ای فراانسانی ویا قانونی اسرارآمیزو ازپیش تعیین شده نیست بلکه محصول مبارزه خودانسان با عوامل وشرایط محدودکننده واسارت آوراست،هم با جبرطبیعت وهم باجبرسلطه طبقاتی واستثمارانسان توسط انسان وازجمله آن نوع «جمع گرائی» که ازانسان اطاعت محض وبرده واررامی طلبیدومی طلبد». در اهمیت حیاتی آزادی بی قید و شرط بیان تردیدی نباید داشت ، اما چنین توصیفی از سیر تاریخ انسانی بیشتر به شطحیات صوفیانه شباهت دارد تا درک ماتریالیستی تاریخی.
اولاً نه آزادی بیان «تجسم»ِ «کل تاریخ پیشروی» انسانی است و نه ربطی مستقیم به «حرکت بشر از جبر و ضرورت به سوی آزادی» دارد. زیرا آن مفهومی از «آزادی» که در مقابل «جبر و ضرورت» فهمیده می شود ، یک مفهوم عمدتاً فلسفی است ( تا سیاسی و اجتماعی ) و بیش از همه به حوزۀ آزادی (= اختیار ) نوع انسان ناظر است (تا آزادی فردِ انسان در مقابل همنوعانش). توجه به این تمایز اهمیت دارد ، زیرا لااقل تا این مرحله از تاریخ جامعه انسانی ، قلمرو آزادی نوع انسان از طریق گسترش آزادی بیان ِ افراد انسانی گسترش نیافته است ، بلکه بر عکس ، گسترش آزادی بیان ِ افراد انسانی تا حد زیادی محصول اقدام جمعی بخشی از انسان ها ( یعنی همان «جمع گرائی» که رفیق تقی روزبه آن را همچون یک مصیبت تلقی می کند ) در مقابله با بخش صاحب امتیاز و نیز گسترش قلمرو آزادی نوع انسان بوده است. نادیده گرفتن این حقیقت ، خواسته یا ناخواسته ، مسیر غلتیدن به ایده آلیسم تاریخی و نخبه گرایی را هموار می کند.
ثانیاً «کل تاریخ پیشروی» انسانی نه تاریخ «نفی قید و بندهای هر چه بیشتر» بر فردِ انسانی است و نه تاریخ کاهش «طبقه بندی» ها در جامعه انسانی. تردیدی نمی توان داشت که در چند سدۀ اخیر ، آزادی های فرد انسانی در بعضی حوزه ها ( از جمله حوزه اندیشه و بیان ) بیشتر شده و از قید و بندها کاسته شده است. و این بیش از هر چیز دیگر نتیجه استقرار شیوه تولید سرمایه داری بوده است. زیرا بنیاد بهره کشی در سرمایه داری عمدتاً بر اجبار اقتصادی است تا سیستم های اجبار فرا اقتصادی. بردۀ سرمایه «آزاد» است در مردن به گرسنگی یا تن دادن به شرایط کاری که سرمایه دار پیشنهاد می کند. بنابراین در سرمایه داری فضای مساعدی برای تقویت فردیت انسان به وجود می آید که هم به فرصت هایی واقعاً انقلابی می تواند دامن بزند و هم بردگان سرمایه را به رقابت با هم دیگر می کشاند. اما در هر حال ، باید توجه داشت که افزایش آزادی های فردی در بعضی از حوزه ها ، به موازات افزایش قید و بندهای اجتماعی و انواع «طبقه بندی» ها در حوزه های دیگر پیش می رود. مثلاً اکنون جمعیت شهری جهان برای اولین بار در تاریخ انسانی از جمعیت روستایی بیشتر شده است ، و شمار افرادی که در شهرهای بزرگ زندگی می کنند ، به سرعت در حال افزایش است. زندگی شهری ، بی تردید ، بعضی از قیودات زندگی روستایی را از بین می برد ، ولی در عین حال ، در بسیاری از حوزه های زندگی قیودات بیشتری به وجود می آورد. شهری ها نمی توانند بیش از حد معینی صدای شان را بلندتر کنند ؛ نمی توانند در حین رفت و آمد در خیابان ها و معابر به خط کشی ها و چراغ های ترافیک بی توجه باشند ؛ در خیلی از جاها نمی توانند بنشینند یا چیزی بخورند ، یا از حد معینی تندتر یا کندتر حرکت کنند. در حالی که در زندگی روستایی بسیاری از این محدودیت ها ناشناخته بود. امروزه شما مجبور هستید برای انجام بسیاری از کارها گواهینامه تخصص و مهارت داشته باشید ، از پزشکی گرفته تا رانندگی اتوموبیل و حتی موتورسیکلت. در جوامع سنتی هر کلثوم ننه ای به خود حق می داد بسیاری از بیماری ها را درمان کند ، اما حالا تواناترین پزشک ها در صورت تعلیق حتی موقت حق طبابت شان ، اجازه معالجه کسی را ندارند. بعلاوه ، اتحادیه ها ، انجمن ها و کانون های صنفی و حرفه ای بسیاری شکل گرفته اند ، که افراد جامعه را «طبقه بندی» می کنند و راه یافتن به هر یک از آنها بدون مجوز و شرایط خاصی ممکن نیست.
رفیق روزبه ممکن است بگوید همه اینها قید و بندهای بورژوایی هستند که با از بین رفتن جامعه طبقاتی از بین خواهند رفت. همان طور که قبلاً اشاره کردم ، او به ما اطمینان می دهد که با بالا رفتن در نردبان تکامل تاریخی ، همه این «طبقه بندی ها» و قید و بند ها از بین خواهند رفت: «… مابازای عینی این اصل درهرلحظه تاریخی درمواجهه با محدودیت های تاریخی ولی میرا قراردارد واین بارسنگین ازمنزل گاه های متعدد ومهمی همچون عصر رنسانس وخردانتقادی و.. گذشته است و ازمنزلگاه هائی دیگری هم خواهدگذشت ،اما از این نارسائی ها نباید فضیلت وپرنسیپ ساخت. ماهمواره باخود وشرایط نیمه بردگی ونیمه انسانی حاکم برخود درحال ستیزهستیم وسرنوشتمان را همین نبردها تعیین می کند!» یعنی در جامعه سوسیالیستی ، با رهایی از «شرایط نیمه بردگی ونیمه انسانی» ، مردم بی توجه به علائم ترافیک رانندگی خواهند کرد؟ دامپزشکان اجازه خواهند یافت به درمان انسان ها هم بپردازند؟ و کمونیست ها سلطنت طلبان را هم در جمع خودشان راه خواهند داد؟ کسی جامعه سوسیالیستی را ندیده است ، اما با توصیفاتی که رفیق از آن می کند ، آدم به یاد «صحرای محشر» می افتد و ترس بر اندامش می نشیند.

نمونه دوم ، رفیق روزبه از یک طرف ، می گوید: «اصل آزادی بی قید وشرط یک اصل ذاتا رهائی بخش و سوسیالیستی است» و از طرف دیگر ، از » انسان این پرومته ناآرام و بی قرار تاریخ» سخن می گوید.این مبالغه ها نه تنها دفاعیه او را تقویت نمی کند ، بلکه خودِ این مفاهیم را بی معنا می سازد. آزادی های بی قید و شرط سیاسی ، بی تردید ، اصولی رهایی بخش هستند ، اما ضرورتاً سوسیالیستی نیستند. نه این که بورژوایی باشند ، نه ؛ سوسیالیستی نیستند بلکه اصولی عام هستند که غیر سوسیالیست ها هم می توانند از آنها دفاع کنند و می کنند. مثلاً آیزیا برلین یک لیبرال است و حتی با سوسیالیسم ضدیت دارد ، اما از آزادی های بی قید و شرط دفاع می کند و تصادفاً درکی که از آزادی های فردی مطرح می کند با آنچه رفیق تقی روزبه می گوید ، قرابت انکار ناپذیری دارد ( در این مورد بعداً توضیح خواهم داد ). البته تحقق آزادی های بی قید و شرط ، یعنی تحقق برابری در آزادی ، مسلماً در سرمایه داری ناشدنی است. اما می دانیم که خیلی از چیزهای دیگری هم که بورژوازی وعده داده و می دهد ، در سرمایه داری دست نیافتنی می مانند. مثلاً اصل برابری در مقابل قانون یکی از قدیمی ترین شعارهای بورژوازی است ؛ اما معلوم است که چنین چیزی در سرمایه داری قابل دست یابی نیست ، ولی به این خاطر نمی توان آن را یک اصل سوسیالیستی نامید. اما رفیق تقی روزبه که اصل آزادی بی قید و شرط را یک اصل «ذاتاً» سوسیالیستی معرفی کرده ، در همان حال ، با تشبیه انسان به پرومته ، ظاهراً نوع انسان را فاعل پیکار برای این اصل معرفی می کند. اما می دانیم که نوع انسان برای آزادی نجنگیده است ، بلکه پیکار برای آزادی ، حتی در محدودترین روایت آن ، پیکاری میان انسان های محروم با انسان های صاحب امتیاز بوده است. و پیکار برای سوسیالیسم ، به طریق اولی ، چیزی نیست که همه ابناء انسانی در آن شرکت کنند. لااقل ، مارکسیست ها در این باره هرگز تردیدی نداشته اند. . فراموش نباید کرد که مارکس و انگلس هنگام تدوین مانیفست ، شعار » کارگران همه کشورها متحد شوید» را جایگزین شعار قبلی «اتحادیه کمونیست ها» ( یعنی » همه انسان ها برادرند» ) کردند. پرومته در اساطیر یونانی سمبل شورش است و در ادبیات مارکسیستی معمولاً به عنوان نمادی از پرولتاریا. «انسان» پرومته بی قرار تاریخ نیست ، در پیکار برای سوسیالیسم و نیز آزادی و دموکراسی ، ما با جنگ درون انسان ها روبرو هستیم. در حقیقت تا اینجا که در تاریخ انسانی پیش آمده ایم ، اکثریت انسان ها هر مصیبتی که کشیده اند ، بیشتر از دست انسان های دیگر ، یعنی انسان های صاحب امتیاز ، بوده است تا از جفای طبیعت و جانوران دیگر.

نمونه سوم ، رفیق تقی روزبه از یک طرف همه جا در نوشته اش از «آزادی اندیشه وبیان» صحبت می کند ، گویی این دو مفهومی واحد و جدایی ناپذیر هستند ، واز طرف دیگر ، آزادی تحزب و تشکل را «از مصادیق و مشتقات» آن می داند. حقیقت این است که هردو یک سان سازی نادرست است و می تواند به آشفتگی های مفهومی بزرگ تری دامن بزند.
اولاً «آزادی اندیشه» یک چیز است و «آزادی بیان» چیزی دیگر. اولی یک حق درونی است ، مربوط به خودِ فرد که با حقوق هیچ کس دیگری ارتباط و اصطکاک پیدا نمی کند ؛ دومی ضرورتاً آثار و عوارض بیرونی دارد و حتماً دارای مخاطب است ، یعنی با افراد دیگر ارتباط ایجاد می کند و بنابراین می تواند بر حقوق و منافع آنها اثر بگذارد. اولی بی هزینه یا لااقل ، کم هزینه است ؛ دومی هزینه مادی و غیرمادی ِ اجتماعی دارد. اولی بنا به طبیعت اش محدودیتی ندارد ، اما بر دومی خواه نا خواه محدودیت هایی تحمیل می شود. حتی جلوگیری از اولی کار آسانی نیست و جز از طریق رخنه در خلوت یک فرد نمی شود از اندیشه او با خبر شد یا جلوی آن را گرفت ؛ در حالی که دومی اسباب و شرایطی می خواهد که دیگران می توانند آن را از فرد بگیرند. به همین دلیل ، حتی رژیم های دیکتاتوری نیز معمولاً در جلوگیری از آزادی اندیشه موفق نیستند ؛ در حالی که جلو گیری از آزادی بیان یا محدود ساختن آن امر بسیار رایجی است ، گاهی حتی در دموکراسی های جا افتاده لیبرالی. آزادی اندیشه بیش از هر چیز ناظر بر مقابله با تفتیش عقاید است ؛ در حالی که آزادی بیان ناظر بر حق مداخله فعال در روابط اجتماعی است.
ثانیاً «آزادی تحزب و تشکل» را نمی توان مصداق آزادی بیان دانست. نخست به این دلیل که به کارگیری «مصداق» در اینجا گمراه کننده است و می تواند استقلال مفهومی «آزادی تشکل» را زیر سؤال ببرد. اصطلاح «مصداق» در منطق و معنا شناسی در مقابل اصطلاح «مفهوم» قرار دارد. مثلاً «گربه» یک مفهوم است ، ولی گربه های معینی که در اینجا و آنجا می بینیم مصداق های آن هستند. دوم به این دلیل که «آزادی بیان» و «آزادی تشکل» دو مفهوم هستند ، دو مفهوم متفاوت ؛ بنابراین تقلیل دومی به اولی نادرست و به لحاظ عملی خطرناک است. همچنین توصیف «آزادی تشکل» به عنوان یکی از مشتقات «آزادی بیان» نیز نادرست است. تردیدی نیست که همه آزادی ها با هم پیوند دارند و در حقیقت همه آنها را باید جنبه های مختلف یک اصل واحد ، یعنی حق فردیت یا حرمت فردی انسان ، بدانیم ؛ اما وقتی به تک تک آزادی ها می پردازیم ، باید توجه داشته باشیم که هر یک از آنها ناظر به جنبه خاصی از روابط اجتماعی است که یک سان سازی یا ملحق کردن شان به هم می تواند جنبه هایی از روابط اجتماعی را به سایه ببرد. اگر «آزادی تشکل» را از مشتقات ( یا به بیانی دقیق تر ، از زیرمجموعه های ) «آزادی بیان» تلقی کنیم ، عنصر بسیار مهمی که در «آزادی تشکل» مطرح است ، نادیده گرفته خواهد شد ، یعنی حق متحد شدن افراد مختلف یا حق فراتر رفتن آنها از فردیت خودشان. آزادی تشکل بدون آزادی های فردی ، یعنی حق پیوستن یا نپیوستن فرد به این یا آن جمع ، نمی تواند معنا داشته باشد ؛ اما در آزادی تشکل با چیزی بیش از آزادی های فردی سر و کار داریم ، یعنی با آزدای و حق یک جمع در مقابل جامعه و جمع های دیگر. البته در آزادی تشکل با آزادی بیان هم سر و کار داریم ، اما پیش از همه و بیش از همه با آزادی بیان آن تشکل در برابر تشکل های دیگر و جامعه تا آزادی بیان افراد آن تشکل در داخل تشکل شان ؛ و گرنه به تضعیفِ حق تشکل یا حتی بی معنا شدن آن خواهیم رسید. برای روشن تر شدن این نکته کافی است به یاد داشته باشیم که آزادی یک تشکل ، و از جمله آزادی بیان آن مساوی با حاصل جمع آزادی های فردی اعضای آن نیست بلکه چیزی بیش از این حاصل جمع است. به این نکته دوباره باز خواهم گشت.
٤
ثمره نظر رفیق تقی روزبه را آنجا می شود دید که می گوید: «آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان،فی نفسه و الزاما، موجب زایش نظرات مخالف جهت گیری سوسیالیستی برای یک تجمع نمیشود که آن را مغایراصل تحزب وتجمع بدانیم.(وبفرض اگرچنین می بود، آنگاه مقابله با «تجمع وتحزب و..» هم،بطوراجتناب ناپذیر اهداف رهائی بخش این این پرومته بیقرار تاریخ تبدیل می گشت،به زنجیرهائی که باید گسسته شوند.همانگونه که مقابله باآن گونه وآندسته از ساختارها وتشکل هائی که ازانسان انقیادواطاعت می طلبند وازاوسلب حق گزینش واختیارمی کنند چنین اند. اما خوشبختانه چنین نیست. همانگونه که تشکل هائی قادرند اورامسلوب الاراده ومسلوب القدرت به کنند و اورابه شئ تبدیل سازند،او نیزمتقابلا قادراست این تشکل هارا درجهت رهائی و آزادی وشئ واره زدائی بکارگیرد». به عبارت دیگر ، فتوای رفیق تقی روزبه این است که هر جا که آزادی تشکل در تناقض با آزادی بی قید و شرط بیان قرار بگیرد ، باید کنار گذاشته شود و احزاب و تشکل هایی که آزادی بی قید و شرط اندیشه و بیان» را در درون خودشان نمی پذیرند ، در حکم همان زنجیرهایی هستند که باید گسسته شوند. نمی دانم رفیق تقی روزبه به نتیجه عملی چنین نظری در عالم سیاست توجه دارد یا نه ، اما این نظر در تاریخ ِ نسبتاً کوتاه آزادی های سیاسی ، سابقه ای قدیمی دارد و غالباً هم علیه سازمان یابی طبقه کارگر به کار گرفته شده است. به عنوان نمونه بگذارید فقط به چند مورد اشاره کنم:
مورد اول ، مارکس ( در فصل ٢٨ جلد اول کاپیتال ) خود نمونه جالبی از ممنوعیت اتحادیه های کارگری به نام دفاع از آزادی فردی را می آورد و یادآوری می کند که بورژوازی فرانسه درست در اوج «یکی از نخستین توفان های انقلاب» در سال ١٧٩١ حق تشکل کارگران را به عنوان «تلاش علیه آزادی و اعلامیه حقوق بشر» ممنوع ساخت و اعلام کرد که متخلفان به پرداخت ٥۰۰ لیور و یک سال محرومیت از حقوق شهروندی محکوم خواهند شد.
مورد دوم ، «قانون تافت – هارتلی» یعنی خشن ترین قوانین ضد کارگری ٦۰ سال اخیر تاریخ امریکا نیز زیر پوشش دفاع از آزادی ها و از جمله آزادی فردی کارگران در مقابل اتحادیه های کارگری ، راه اندازی شد. این قانون که در سال ١٩٤٧ علی رغم وتوی هری ترومن ، رئیس جمهور وقت امریکا ، با دو – سوم آرای کنگره به تصویب رسید ، بسیاری از دست آوردهای مبارزات کارگران امریکا در دهه ١٩٣۰ را از بین برد و به یکی از حربه های اصلی مک کارتیسم علیه اتحادیه های کارگری رزمنده و جنبش چپ امریکا تبدیل شد و هنوز هم جنبش کارگری امریکا نتوانسته است خود را از چنگال خفه کننده آن برهاند.
مورد سوم ، دولت تاچر اعتصاب ٨٥ – ١٩٨٤معدنچیان انگلیس را به بهانه عدم رعایت دموکراسی در درون «اتحادیه ملی کارگران معدن» غیر قانونی اعلام کرد و صندوق اتحادیه را بلوکه نمود. ادعای آنها این بود که تصمیم به اعتصاب می بایست با رأی مخفی تمام اعضای اتحادیه مزبور در سطح ملی گرفته شود تا تک تک اعضاء بتوانند بدون فشار از طرف همکاران شان رأی بدهند. در حالی که حتی قبل از شروع اعتصاب سراسری ، هشتاد در صد تمامی اعضاء از طریق رأی گیری در واحدهای محلی شان اعتصاب را شروع کرده بودند. اما دولت تاچر بدون این بهانه نمی توانست بزرگ ترین حرکت کارگری انگلیس بعد از اعتصاب عمومی تاریخی ١٩٢٦ این کشور را ، به عنوان «جنگ علیه دموکراسی» محکوم کند و میلیتاریزه کردن نیروی پلیس را در مقابل آن «مانند مسلح شدن در مقابل خطر هیتلر» معرفی کند. لازم است به یاد داشته باشیم که بعد از درهم شکستن این اعتصاب تاریخی بود که یورش تاچریستی به کل طبقه کارگر انگلیس و تحمیل نئو لیبرالیسم بر کشور آغاز گردید.
می بینید! ابتکار و امتیاز ضدیت با تشکل های کارگری تحت عنوان دفاع از آزادی های فردی ، مدت ها پیش از این به نام بورژوازی ثبت شده است. ممکن است رفیق تقی روزبه بگوید بورژوازی از هر چیزی سوء استفاده می کند ولی این دلیل نمی شود ما از آزادی های فردی دفاع نکنیم. درست است ، اما وقتی نحوه دفاع از آزادی فردی با منطق مطلوب بورژوازی صورت بگیرد ، طبیعی است که خواه – ناخواه راه برای سوء استفاده طبقاتی هموار شده است. این منطق لیبرالیسم است که تاکنون همیشه در مقابل منطق سوسیالیستی و دموکراتیک قرار داشته است. تأکید این منطق روی دفاع از «آزادی منفی» در مقابل «آزادی مثبت» متمرکز است. منظور از اولی حمایت از فرد در مقابل قدرت است ، در حالی که دومی به معنای فرصتی است که فرد برای اقدام ، تأثیر گذاری روی محیط و تغییر آن در اختیار دارد. آیزیا برلین (که در ادامه خط فکری بنژامن کنستان (Benjamin Constant) و سنتِ لیبرالی جرمی بنتام و جان استیوارت میل ، آخرین صیقل کاری نظری میان این دو مفهوم از آزادی را پرداخته است) منظور از این دو مفهوم را به زبان ساده تر چنین توصیف می کند: «ما در برابر دو پرسش متفاوت قرار داریم. یکی این است که چند در به روی من باز است؟ دیگر این که چه کسی نگهبان اینجاست؟ … این پرسش ها درهم تنیده است ، ولی یکی نیست ، و به پاسخ های جداگانه نیاز دارد». گرچه آیزیا برلین می گوید هر دو مفهوم آزادی ضرورت دارند ، ولی مدعی است که آزادی مثبت تقریباً همیشه به سوء استفاده از قدرت می انجامد و بنابراین تأکید زیاد روی آن به توتالیتاریسم و جباریت منتهی می شود.او که این نظر را در سال ١٩٥٨ ( یعنی در اوج جنگ سرد ) پرداخت ، انکار نمی کند که آن را در مقابل سوسیالیسم پرداخته است ، و البته مانند کارل پوپر ( که سعی کرد رفرم های تدریجی را در مقابل انقلاب اجتماعی مورد دفاع قرار بدهد ) سوسیالیسم را با فاشیسم در یک بسته بندی واحد قرار می دهد.
اما اشکال منطق لیبرالی این نیست که از «آزادی منفی» دفاع می کند ، بلکه این است که آن را درمقابل «آزادی مثبت» قرار می دهد و می کوشد فرصت های اقدامات توده ای طبقات محروم برای «تغییر جهان» را از بین ببرد. تردیدی نیست که ما به عنوان افراد انسانی هم به «آزادی از دیگران» و هم به «آزادی با دیگران» نیاز داریم این دو لازم و ملزوم و مکمل هم دیگر هستند. و آزادی تشکل مخصوصاً از این لحاظ اهمیت دارد که حلقه واسط و پیوند دهندۀ «آزادی های منفی» و «آزادی های مثبت» است. اگر آزادی دادنی نیست ، گرفتنی است ، پس بدون آزادی ِ تشکل امکان جنگیدن موثر برای آزادی ها ، و از جمله «آزادی های منفی» وجود ندارد. مثلاً اگر منظورمان از آزادی بیان ، نه صرفاً آزادی بیان این یا آن فردِ به خصوص ، بلکه آزادی بیان همه افراد انسانی باشد ، برای دست یافتن به آن باید با قدرت های سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی در افتاد ؛ و این کاری است که به اتحاد و سازمان یابی افراد بسیار نیاز دارد. چنین ضرورتی مخصوصاً برای طبقات محروم که دست شان به جایی بند نیست ، اهمیت حیاتی دارد. آن شعار قدیمی کمونیستی ( که بیان کلاسیک اش در زبان فارسی در شعر معروف ابولقاسم لاهوتی آمده ) که «چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است» ، دقیقاً ناظر به همین ضرورت حیاتی است. به تجربه می دانیم که «وحدت و تشکیلات» گرچه تنها «چاره رنجبران» است ، اما از سنگلاخ پر درد و اشکی می گذرد که خورخه آمادو ( نویسنده نامدار برزیلی) آن را «زیر زمین های آزادی» می نامد. در بخش اعظم تاریخ تاکنونی «رنجبران» و در غالب کشورهای جهان هم الآن نیز ، موتورهای «وحدت و تشکیلات» را تشکل های مخفی و گاهی (از سر ناگزیری ) بسته ای تشکیل می دهند که برای حفظ موجودیت نمی توانند حتی بحث ها و اختلاف نظرهای درونی شان را به طور علنی منتشر کنند ؛ بعضی از اینها از سر ناگزیری حتی آرایش نظامی دارند و در جنگی نابرابر در گیرند. آیا رفیق تقی روزبه همه اینها را «زنجیرهایی» بر دست و پای «پرومته بی قرار تاریخ» می داند که باید برای گسستن شان جنگید؟ و آیا از اعضای اینها ( که داوطلبانه و گاهی حتی با به مخاطره انداختن زندگی و هست و نیست شان به این تشکل ها می پیوندند ) می خواهد که تن به این تشکل ها ندهند؟ امیدوارم پاسخ رفیق تقی روزبه به این سؤال مثبت نباشد و گرنه معلوم است که سر از کجا در خواهد آورد.
البته ممکن است رفیق تقی روزبه بگوید ، این نوع شرایطِ سرکوب و اضطرار را نباید مبنا قرار داد زیرا «ماهمواره باخود وشرایط نیمه بردگی ونیمه انسانی حاکم برخود درحال ستیزهستیم وسرنوشتمان را همین نبردها تعیین می کند». این جواب پراگماتیستی هر چند در ذهنیت رفیق تقی روزبه بیان گر یک عقب نشینی عاقلانه از تز انحلال طلبانه آزادی بی قید و شرط بیان در درون تشکل هاست ، ولی در عین حال فتوای او را در باره فداکردن «آزادی تشکل» در پای «آزادی بیان» بی اعتبار می سازد ، خواه او خود به معنای ضمنی حرفِ خود آگاه باشد یا نه. اما بگذارید یک لحظه از جامعه طبقاتی یا ( به قول رفیق تقی روزبه ) از «شرایط نیمه بردگی ونیمه انسانی حاکم» فاصله بگیریم و ببینیم معنای عملی فتوای رفیق تقی روزبه در بابِ ضرورت مبارزه با تشکل هایی که آزادی بی قید و شرط بیان در درون خود را نمی پذیرند ، در یک جامعه سوسیالیستی چه می تواند باشد. فرض می کنم رفیق تقی روزبه با من موافق است که: جامعه سوسیالیستی باید مدافع آزادی های بی قید و شرط باشد ؛ و بنابراین باید از آزادی تبلیغات و تشکیلات همه ، از «آنارشیست گرفته تا مونارشیست» دفاع کند. اما می دانیم که دفاع از آزادی تبلیغات و تشکیلاتِ مثلاً سلطنت طلبان ، در عمل یعنی دفاع از حق آنها در دفاع شان از پاره ای نابرابری ها. یعنی ما ناگزیر خواهیم بود نه فقط در «شرایط نیمه بردگی و نیمه انسانی حاکم» ، بلکه حتی در جامعه سوسیالیستی نیز از حق موجودیت تشکل هایی دفاع کنیم که آشکارا در این یا آن حوزه اجتماعی علیه آزادی و برابری تبلیغ می کنند. و وقتی از حق تبلیغات و تشکیلات کسانی دفاع می کنیم که مخالف آزادی و برابری در سطح جامعه هستند ، به طریق اولی نمی توانیم آنها را به دفاع از آزادی و برابری در درون جمع داوطلبانه شان وادار کنیم و گرنه باید بپذیریم که «پرومته بی قرار» رفیق تقی روزبه برای «آزاد» کردن اعضای مثلاً تشکل های مذهبی یا سلطنت طلب از «زنجیرهایی» که آنها را «مسلوب الاراده» و «شئ واره» می کنند ، مانند «برادر بزرگِ» جورج اورول یا حزب – دولت های «کمونیستی» وارد عمل بشود.
٥
دفاع رفیق تقی روزبه از آزادی بی قید و شرط بیان در درون تشکل ها و تصور آشفته او از رابطه آزادی بیان و آزادی تشکل ، از آنجا سرچشمه می گیرد که او فرد را نه در بطن روابط اجتماعی ، بلکه در انتزاع می نگرد. چیزی که انسان اجتماعی را محدود می کند ، فقط قدرت سیاسی نیست ، انسان های دیگر همانند خودش نیز او را محدود می کنند. با توجه به همین حقیقت است که مارکس یادآوری می کند که: «انسان باید نیروهای خودش را همچون نیروهای اجتماعی باز شناسد ، آنها را سازمان بدهد و بنابراین دیگر ، نیروهای اجتماعی را در شکل نیروهای سیاسی از هم جدا نکند. تنها هنگامی که چنین چیزی به دست آید رهایی انسانی کامل خواهد شد». معنای این حرف روشن است : ما نه تنها به «آزادی از دیگران» بلکه همچنین به «آزادی با دیگران» نیاز داریم و نمی توانیم و نباید اولی را درمقابل دومی قرار بدهیم. اگر از این دیدگاه به مسأله نگاه کنیم ، خواهیم دید که آزادی من با آزادی دیگران محدود و تعریف می شود و گرنه آزادی یک فرد به هزینه آزادی دیگران حاصل خواهد شد و در نتیجه ، همگانی بودن آزادی نفی خواهد گردید. زیرا همگانی بودن آزادی فقط از طریق برابری در آزادی قابل وصول است. در واقعیت زندگی اجتماعی مفاهیم و جنبه های مختلف آزادی نیستند که هم دیگر را محدود می کنند ؛ آزادی افراد مختلف انسانی است که حدود آزادی هر فرد را تعیین می کند. پس لازم نیست آزادی بیان را در مقابل آزادی تشکل بگذاریم ، بلکه باید به آزادی هر فرد ( و نیز هر جمع ) در کنار آزادی افراد دیگر ( و نیز جمع های دیگر ) نگاه کنیم. مانع دست یابی به برابری در آزادی ، نابرابری میان انسان ها در حوزه های مختلف زندگی اجتماعی است. پیکار برای از میان برداشتن این مانع نه به وسیله انسان های منفرد ، بلکه به صورت جمعی پیش می رود ؛ به وسیله جمع هایی که افراد به وجود آورنده آنها را ، آگاهی به اشتراک منافع ، اشتراک در ارزش ها و دیدگاه ها و نیز اعتقاد به امکان دست یابی به برابری اجتماعی دور هم گرد می آورد. تاریخ تاکنونی پیکار برای برابری در آزادی اساساً تاریخ تکوین و گسترش این جمع ها بوده است ، نه دفاع از برابری در آزادی به وسیله این یا آن فرد تنهای و لو بسیار دانشمند. چگونگی شکل گیری و مشخصات تشکیلاتی این جمع ها را هم معمولاً شرایط خودِ پیکار تعیین می کند و دادن الگوی ثابتی برای همه شرایط ، جز افزودن بر دشواری های به حدی کافی زیادِ پیکار نتیجه دیگری ندارد. اما اگر بپذیریم که پیکار برای از میان برداشتن موانع دست یابی به برابری در آزادی یک پیکار جمعی است ، ضمناً پذیرفته ایم که برای پیشبرد این پیکار ، در همه احوال ، علاوه بر «آزادی از دیگران» به «آزادی با دیگران» نیز نیاز داریم. و بنابراین ، ناگزیر باید بپذیریم که در همه احوال ( یعنی چه پیش از دست یابی به برابری در آزادی و چه پس از رسیدن به آن ، چه به عنوان فردی از افراد جامعه و چه به عنوان عضوی از این یا آن جمع داوطلبانه ) آزادی فردی هر انسان در کنار آزادی فردی انسان های دیگر قابل تصور است. به عبارت دیگر ، آزادی فرد جز حق او در رابطه با دیگران معنایی نمی تواند داشته باشد. و چگونگی این رابطه با دیگران است که به حق او معنای مشخص می بخشد. بگذارید با چند مثال بدیهی درباره آزادی بیان ، منظورم را روشن تر بیان کنم. من حق دارم آزادانه نظراتم را در باره همه مسائل عالم ( به هر وسیله ای که خودم انتخاب می کنم ، از صوتی و کتبی گرفته تا تصویری و موزیکال و غیره ) بیان کنم. اما معنای آزادی من این نیست که دیگران هم وظیفه دارند به آن توجه کنند ، یعنی مثلاً نوشته ام را بخوانند یا سخنانم را بشنوند. همچنین زمان و مکان ابراز نظر من نباید حقی از دیگران را ضایع کند. مثلاً من نمی توانم هنگامی که انبوه مردم خسته و کوفته از سر کار برمی گردند ، با صدای بلند در قطار شهری برایشان سخن رانی کنم و انتظار داشته باشم که با اعتراض کسی روبرو نشوم. یا نمی توانم برای سخن رانی علیه مذهب و مذهبی ها صحن فلان مسجد یا کلیسا را انتخاب کنم. من حق دارم اگر امکانات لازم را داشتم ، برای تبلیغ نظراتم روزنامه منتشر کنم یا رادیو و تلویزیون راه بیندازم ؛ اما روزنامه ها و رادیوهای موجود موظف نیستند فرصت ثابتی برای انعکاس نظرات من فراهم بیاورند. من حق دارم علیه همه افراد و جریان هایی که مخالف شان هستم ، مثلاً سخن رانی کنم یا تظاهرات راه بیندازم ؛ اما نه با به هم زدن جلسات سخن رانی یا تظاهرات سازمان داده شده از طرف آنها. در درون جمع های داوطلبانه این محدودیت ها بیشتر می شود. زیرا هر جمع داوطلبانه بنا به تعریف ، حدود و ثغوری دارد که با پذیرش آنها می توان به آن جمع ملحق شد. بنابراین وقتی کسی داوطلبانه به عضویت یک جمع معین در آمد ، با همین اقدام ، خود را مقید و متعهد به حدودی کرده است. او هر وقت خواست ، حق دارد به عضویت اش در آن جمع پایان بدهد ، یا از آن جمع بخواهد که حدود و ثغور خود را تغییر بدهد ؛ اما تا آن حدود و ثغور پابرجاست نمی تواند بی اعتناء به آنها هر چه خواست بیان کند. و گرنه آزادی تشکل اعضای آن جمع را لگدمال کرده است.
دوم – سازمان چیست و مصوبات سازمانی چه معنایی دارد؟
سؤال دوم رفیق تقی روزبه در باره هویت سازمانی و رابطه آن با اعضاء ، نهادهای سازمانی و اقلیت و اکثریت است. به عبارت دیگر ، این سؤال خود به چند سؤال تبدیل می شود که من سعی می کنم در زیر به هر یک از آنها جداگانه بپردازم.
١
قبل از هر چیز بگذارید به این سؤال رفیق تقی روزبه بپردازیم که سازمان چیست؟ جواب خودِ او به این سؤال چنین است: «سازمان قبل ازهرچیز به معنی اشتراکات پایه ای وپیونددهنده اعضاء یک سازمان و همه کسانی است که به مثابه یک جمع هم هویت ودارای هدف وبرنامه مشترک گرد می آیند». من با این تعریف مخالف نیستم ، اما لازم می دانم اندکی دقیق تر آن را بیان کنم. به نظر من ، منظور از «سازمان» در بحث های ما عبارت است از جمع افرادی که حول اهداف مشترکِ بیان شده در برنامه «راه کارگر» گرد هم آمده اند و فعالیت سیاسی مشترک شان را بر مبنای مقررات تنظیم شده در اساسنامه «راه کارگر» پیش می برند و از طریق مصوبات کنگره های «راه کارگر» سیاست های لازم برای ادامه فعالیت مشترک شان را تدوین می کنند و هر وقت که لازم بدانند تصحیحات و تغییراتی در برنامه و اساسنامه شان وارد ، یا کاملاً آنها را عوض می کنند. همان طور که می بینید ، تعریف من بر چند نکته تأکید دارد: اول این که نه اهداف مشترک ، بلکه جمع افراد متحدِ حول اهداف مشترک است که به سازمان معنا می بخشد. دوم این که ادامه موجودیت این جمع با پذیرش یا (لا اقل) تحمل برنامه و اساسنامه امکان پذیر می گردد. سوم این که برنامه و اساسنامه آیه ای منجمد نیست ، بلکه با اراده جمع تغییر می یابد. چهارم این که مصوبات کنگره ها نیز مانند برنامه و اساسنامه اعتبار دارند و نقاط اشتراک جمع را در جریان فعالیت سیاسی شان تدقیق و تکمیل می کنند.
اما مشکل از آنجا آغاز می شود که رفیق تقی روزبه درک خاص خودش از رابطه سازمان با تک تک اعضای آن را وارد میدان می کند. درک او ادامه همان نظری است که پیش تر در باره آزادی بی قید و شرط بیان در درون تشکل ها به آن پرداخته ام. تا آنجا که من از نوشته رفیق تقی روزبه می فهمم ، حرف او را می شود به صورت این استدلال خلاصه کرد: الف – منظور از سازمان ، جمع اعضای آن است ؛ ب – منظور از موضع سازمان ، حاصل جمع آرای تک تک اعضای آن است ؛ ج – پس متمایز کردن موضع یک عضو به عنوان موضعی متفاوت با موضع سازمان ، حذف نظر اوست و کنار گذاشتن او از سازمان. البته رفیق تقی روزبه حرف خود را سرراست به صورت این استدلال بیان نکرده است ، اما این چکیده حرف اوست و من فقط آن را خلاصه و شفاف تر کرده ام. به نظر من ، چنین استدلالی بی اغراق شبیه آن گفته معروف است که : «دیوار موش دارد ؛ موش گوش دارد ؛ پس دیوار گوش دارد». مقدمه اول این استدلال ، همان طور که گفتم ، درست است ، اما مقدمه دوم استدلال و نتیجه آن قطعاً نادرست. زیرا مساوی دانستن موضع یک جمع با حاصل جمع آرای همه اعضای آن ، به معنای این است که در آن جمع فقط تصمیم گیری از طریق اتفاق آراء را درست بدانیم. اما اتفاق آراء فقط در تجمع های ناهمگون و شکننده می تواند کارساز باشد ، و آن هم در موارد بسیار معدود و حوزه های بسیار محدود ؛ ولی در هر جایی که تصمیم گیری های فوری ، مکرر و روتین ضرورت داشته باشند ، متوسل شدن به اتفاق آراء باعث هرج و مرج و متلاشی شدن جمع می گردد. مثلاً تصمیم گیری از طریق اتفاق آراء در سطح جامعه جز از هم پاشیدن نظام اجتماعی ( که خود خواه نا خواه به نظم تحمیل شده از طریق پنجه آهنین ، یا به اصطلاح ، استبداد هابسی ، مشروعیت می بخشد ) معنای دیگری ندارد. فکرش را بکنید که اگر جدول ساعات قطارهای شهری را از طریق اتفاق آرای اهالی آن شهر تنظیم کنند ، چه محشری به پا می شود. اما دفاع از اتفاق آراء در جمع های داوطلبانه به طور عام و در تشکل های حزبی به طور ویژه مساوی است با متلاشی کردن آنها. تصادفی نیست که رفیق تقی روزبه سازمان شبکه ای را ایده آلیزه می کند و به عنوان تنها الگوی سازمان در تمام سطوح پیکارهای اجتماعی و سیاسی تجویز می نماید. و تصادفی نیست که او تشکل هایی را که آزادی بی قید و شرط بیان در درون شان را نمی پذیرند ، زنجیرهایی بر دست و پای «پرومته بی قرار تاریخ» می داند. البته رفیق تقی روزبه برای اثبات حقانیت ادعای خود دلائلی هم دارد که باید به آنها توجه کرد.
اتفاق آراء و دموکراسی. استدلال های مختلف رفیق تقی روزبه جای تردیدی باقی نمی گذارد که او اتفاق آراء را تنها راه دموکراتیک برای تصمیم گیری می داند. مسلماً این حرف نا معقولی است ، به دلائلی که قبلاً اشاره کردم. دموکراسی در یک جمع داوطلبانه عموماً از طریق اقدام بر مبنای رأی اکثریت و احترام به حق اظهار نظر و انتقاد اقلیت معنا پیدا می کند. البته در هر جمع داوطلبانه دموکراتیک ، بنا به تعریف ، همیشه نوعی اتفاق آراء به رسمیت شناخته می شود: ورود به جمع مشروط است و ترک آن آزاد ؛ یعنی تک تک اعضاء همیشه می توانند جمع را ترک کنند. بنابراین هیچ چیزی را بدون میل خودشان نمی توان بر آنها تحمیل کرد. اما آیا اتفاق آراء شیوه دموکراتیک تری نیست؟ آیا بهتر نیست هر تصمیمی با رضایت و رأی مثبت همه اعضای یک جمع اتخاذ شود؟ جواب منفی است. زیرا در غالب موارد «بهتر دشمن ِ خوب است» و اگر بخواهیم همه را داشته باشیم ، همه را از دست می دهیم. اولاً همان طور که گفتم ، اتفاق آراء جز در جمع های ناهمگون یا محدود و آن هم در حوزه های بسیار معدود و بسیار محدود کارآیی ندارد. ثانیاً در اتفاق آراء ، رأی مارژینال عملاً به حق وتو تبدیل می شود. مثلاً در یک جمع صد نفره ، نفر صدم می تواند رأی ٩٩ نفر دیگر را وتو بکند. آهنگ حرکتِ یک گروه کوهنوردی را نه میانگین سرعتِ حرکت همه افراد گروه ، بلکه سرعت حرکت کندترین آنها تعیین می کند. بنابراین کوهنوردان جدی ، برخلاف توصیه رفیق تقی روزبه ، به طبقه بندی دست می زنند و افراد حرفه ای را با افراد آماتور در یک تیم قرار نمی دهند ، مخصوصاً در سفرهای دشوار و خطرناک.
اتفاق آراء و سوسیالیسم. رفیق تقی روزبه تصمیمات غیر مبتنی بر اتفاق آراء را بورژوایی قلم داد میکند. آیا این نظر درست است؟ جواب منفی است. زیرا اولاً معنای ضمنی این داوری آن است که کارگران فلان کارخانه یا فلان اتحادیه حتماً باید از طریق اتفاق آراء تصمیم به اعتصاب بگیرند ، و گرنه به مواضع بورژوایی غلتیده اند ؛ یا در جامعه سوسیالیستی چگونگی اداره امور یک شهر از طریق اتفاق آراء تعیین شود. ثانیاً شیوه اتفاق آراء در تصمیم گیری های بورژوایی و حتی ماقبل بورژوایی نیز مورد استفاده قرار می گیرد و ربطی به سوسیالیسم ندارد. مثلاً همه می دانیم که تصمیم گیری های اوپک ، ناتو و ( نیز تصمیم گیری در بعضی سطوح در ) اتحادیه اورپا از طریق اتفاق آراء صورت می گیرد. و تصمیم گیری در اتحادها و ائتلاف های میان قبایل غالباً از طریق اتفاق آراء انجام می شد.
اما حرف رفیق تقی روزبه فقط به نفی دموکراسی غیر مبتنی بر همرأیی خلاصه نمی شود ، او برنامه سازمان را هم مزاحم دموکراسی مطلوب خودش و منشاء ایجاد سلسله مراتب و نظام فرماندهی و فرمانبری می داند. او هر چند در تعریف خود از سازمان ( که در بالا نقل کردم ) «هدف و برنامه مشترک» را مبنای هویت سازمان می خواند ، اما بعداً ( در ذیل سؤال هفتم خود ) مبنای هویت مشترک راه کارگر را «عام ترین واساسی ترین مولفه های سوسیالیست های رادیکال و آزادیخواه» می داند و آنها را » درسه مولفه» بیان می کند: «مبارزه برای سوسیالیسم ازامروز(وبه مثابه آلترناتیو نظام سرمایه داری) ومبارزه علیه نظام سرمایه داری وامپریالیسم،مبارزه برای آزادی های بی قیدوشرط سیاسی،مبارزه علیه ارتجاع جمهوری اسلامی و سرنگونی انقلابی آن». به این ترتیب معلوم می شود که از نظر رفیق تقی روزبه راه کارگر در صورتی می تواند «تنه مشترک» اش را سرپا نگهدارد که «برنامه مشترک» اش را کنار بگذارد.
اما حتی این تدبیر نیز از نظر رفیق تقی روزبه کافی نیست و نمی تواند «گره از کار فرو بسته» او بگشاید. زیرا او معتقد است که وقتی سازمان به هر دلیلی موضع یک عضو را متفاوت یا مخالف با موضع رسمی خود اعلام می کند او را خفه کرده و به حاشیه رانده است: «بحث مشخص مااین است که درشرایطی که ستون اول هم به اولویت ارائه مواضع رسمی اختصاص دارد وحتا سردبیران نهادها … میتوانند به نوشتن مطالب ومقالات رسمی وبدون امضاء به بپردازند، اصلا قابل فهم نیست که چرا باید وجود ستونی با مشخصات امضاء فردی و باقید اینکه مسئولیت هرنوشته با خودنویسنده است … موجب واهمه وعقب گرد گردد؟.اگر مشخصات این ستون چنین است چرا باید مارا پریشان خواب کرده و به صرافت حذف آن وحراست از خلوص گویا بخطرافتاده امان بیاندازد؟ براستی منشأچنین دغدغه ای چیست؟»
می بینید! از نظر رفیق تقی روزبه ، راه کارگر در صورتی می تواند رسوبات بورژوایی را از خود بزداید که اولاً فقط تصمیمات اتخاذ شده از طریق اتفاق آراء را مواضع سازمانی بداند ؛ ثانیاً برنامه را به عنوان مبنای هویت خود کنار بگذارد و فقط به «سه مولفه» مورد قبول او اکتفاء کند ؛ و ثالثاً موضع گیری هیچ عضو سازمان را متفاوت با موضع رسمی سازمان اعلام نکند. اینها سه شرط لازم برای رهایی «از ساختارهای طبقاتی بورژوایی» است. اگر مقصود او را هنوز نگرفته اید ، بگذارید مثالی بزنم تا قضیه روشن تر شود: فرض می کنیم که در کنگره راه کارگر که با حضور همه اعضای سازمان برگزار شده ، به اتفاق آرای همه اعضاء تصمیم می گیریم که مثلاً از اتحادیه های کارگری دفاع کنیم. اما بعد از پایان کنگره نظر یکی از اعضاء ( به هر دلیلی ) عوض می شود و مقاله ای در رد اتحادیه می نویسد. رفیق تقی روزبه می گوید مقاله او را نباید در ستون دیدگاه بگذاریم ، و گرنه صدای او را خفه کرده و او را به یک عضو ناتنی تبدیل نموده ایم.
٢
رفیق تقی روزبه هر تشکلی را که از طریق اتفاق آراء حرکت نکند ، محکوم به سلسله مراتب و نظام فرماندهی و فرمانبری معرفی می کند: «تقلیل سازمان به یک صدا و یک گرایش برتروتقسیم آن برمبنای اکثریت واقلیت و صرفا معادل نهادهای برگزیده شده و مواضع رسمی این نهادها دانستن متفاوت است. چنین تقسیم بندی های مبتنی برتک صدائی وسلسله مراتبی، درتجربه نشان داده اند که تنها به دردتولید سیستماتیک انفعال ودنباله روی کورکورانه، شقه شقه کردن وتنی وناتنی ساختن دایمی صفوف می خورند».آیا این ادعا درست است؟ نه. برای یافتن پاسخ به یک مسأله ، اول باید صورت مسأله را به درستی بفهمیم.
منظور از سلسله مراتب چیست؟ آیا حرکت بر مبنای رأی اکثریت یک جمع ، خود به خود سلسله مراتب و تنی و ناتنی به وجود می آورد؟ نه. به دلائل زیر:
اولاً اقلیت و اکثریت در یک جمع دارای هویت مشترک ، در غالب موارد ، گروه های غیر ارگانیک محسوب می شوند. یعنی نه شمار آنها ثابت است ، نه نفرات ثابتی هسته اصلی آنها را تشکیل می دهند ، و نه در همه حوزه ها مواضع شان متفاوت است. حتی در سازمان هایی که فراکسیون های کاملاً شکل گرفته و رسمی وجود دارد ، اختلاف میان آنها معمولاً در حوزه های بسیار محدودی است و گرنه دلیلی ندارد در درون یک سازمان واحد همزیستی کنند.
ثانیاً در یک سازمان دموکراتیک هر فرد فقط یک رأی دارد و نه بیشتر ، و نهادهای سازمانی انتخابی هستند و ترکیب اعضای آنها نیز معمولاً دوره به دوره تغییر می کند. در چنین سازمانی فردی که نظرش در مورد یا مواردی در اقلیت قرار گرفته ، قانوناً همان حقوقی را دارد که مدافعان نظر اکثریت. پس دلیلی ندارد اقلیت ناتنی تلقی شود و اکثریت صاحب سازمان. و دلیلی ندارد تصمیم گیری برمبنای رأی اکثریت ضرورتاً به سلسله مراتب و تنی و ناتنی سازی بغلتد.
اما آیا تصمیم گیری از طریق اتفاق آراء فضای نا مساعدتری برای سلسله مراتب به وجود می آورد؟ نه. به دلیل این که:
اولاً در چنین جمع هایی ( همان طور که قبلاً اشاره کردم ) فرد مارژینال از آنجا که عملاً به صاحب حق وتو تبدیل می شود و به قول معروف ، آب سرد در آش جوش جمع می ریزد ، خواه نا خواه خود را در موقعیت ناجوری قرار می دهد و هر چه مسائل مورد تصمیم گیری مهمتر و خطیرتر باشد ، این موقعیت ناجور ناجورتر و برای اکثریت غیر قابل تحمل تر می گردد.
ثانیاً در تصمیم گیری های مبتنی بر اتفاق آراء معمولاً راه های دیگری برای همراه ساختن عضو مارژینال با جمع گشوده می شود ، راه هایی که با تهدید و تطمیع پیموده می شود. بگذارید از زندگی واقعی مثالی بزنم: چند سال پیش که دولت ترکیه می خواست تاریخی برای پذیرش عضویت اش در اتحادیه اورپا تعیین شود ، دولت ( یونانی های ) قبرس که چندی پیش از آن عضو اتحادیه اروپا شده بود ، سعی کرد از حق خود برای جلوگیری از این کار استفاده کند. اما اعضای دیگر اتحادیه اروپا که نمی خواستند ترکیه را برنجانند ، از طریق فشارهای پشت پرده ، یونانی های قبرس را گوشمالی دادند که چنین کاری را نکنند. و اخیراً در کنفرانس ناتو ، دولت ( طیب اردوان در ) ترکیه که به خاطر همکاری های نظامی با اسرائیل شدیداً زیر فشار افکار عمومی مردم این کشور قرار دارد ، ظاهراً به عنوان اعتراض به چاپ کاریکاتورهایی از پیغمبر اسلام در دانمارک ، اعلام کرد که با کاندیداتوری نخست وزیر این کشور برای دبیرکلی ناتو مخالف است. باز دولت های اروپایی برای جلب رضایت دولت ترکیه ، از طریق مذاکرات پشت صحنه ، سبیل آقای اردوان را چرب کردند و حتی نخست وزیر دانمارک را وادار کردند ، رسماً از مسلمانان به خاطر اجازه انتشار دادن به آن کاریکاتورها عذر خواهی کند. در جمعی از افراد سیاسی نقش این مکانیسم های پشت پرده قاعدتاً برجسته تر می شود. و بسته به نقش فرد مارژینال در آن جمع ، تهدید یا تطمیع راحت تر به کار گرفته می شود. تصادفی نیست که در بسیاری از محفل های سیاسی ، ریش سفیدان و افراد با نفوذ عملاً حق وتو پیدا می کنند. به همین دلیل ، کنار گذاشتن رأی اکثریت به عنوان مبنای موضع جمعی در یک سازمان سیاسی ، با هر ژستِ لیبرتارینیستی هم که صورت بگیرد ، جز تقویت عده ای معدود ( که دستی بر اهرم های حساس سازمان دارند ) به بهای بی مقدار کردن رأی و نقش اکثریت اعضای سازمان معنای دیگری ندارد. مثلاً چنین کاری در شرایط کنونی سازمان ما جز نشاندن گردانندگان تبلیغات سازمان و مخصوصاً قلم زنان و سخنوران موجود بر گردۀ اکثریت اعضای سازمان ، چه معنایی می تواند داشته باشد؟
اما اگر منظور از سلسله مراتب ، ارگان های هدایت کننده یک سازمان ، مانند کمیته مرکزی یا کمیته های منطقه ای و امثال اینها ، و به طور کلی ، سازماندهی عمودی (در مقابل سازماندهی افقی) است ، باید بگویم:
اولاً هر نوع سازماندهی عمودی مساوی با نظام فرماندهی و فرمانبری ، یا به معنای «مسلوب الاراده» شدن اعضای سازمان نیست. در یک جمع داوطلبانه هر عضوی هر وقت بخواهد می تواند جمع را ترک کند. مخصوصاً در سازمان هایی که نه تنها در قدرت نیستند ، که زیر سرکوب هم هستند ، کدام نیرویی جز اعتقاد قلبی و عمیق خودِ عضو می تواند او را به ماندن با جمع وادارد؟ و در یک جمع داوطلبانه دموکراتیک که ارگان های هدایت کننده ، منتخب اعضاء هستند و ناگزیر به حساب پس دادن به آنها ، چگونه ممکن است اعضاء «مسلوب الاراده» شوند؟
ثانیاً تشکل افقی نیز ضرورتاً به معنای فضای مساعدتر برای «چند صدایی» و «تلاش های خود انگیخته» اعضاء نیست. مثلاً «کمپین یک میلیون امضاء» را در نظر بگیرید که رفیق تقی روزبه در نوشته ای آن را به عنوان نمونه ای درخشان از سازماندهی افقی یا «جنبشی – شبکه ای» معرفی کرده است و من هم از تحسین کنندگان آن هستم. در این کمپین همه فعالان برای جمع آوری امضای حمایتی برای مطالباتی معین تلاش می کنند که قبلاً توسط عده ای تنظیم شده است. آیا همه آنهایی که اکنون در آن کمپین فعالیت می کنند ، در تدوین آن مطالبات شرکت داشته اند؟ جواب منفی است. آیا آنها اکنون می توانند در آن مطالبات تغییری بدهند؟ جواب منفی است. هر تغییری در مطالباتِ قبلاً تدوین شده به معنای متلاشی کردن کاروانی است که به راه افتاده و دارد پیش می رود. آیا کسانی که مخالف مطالبات کمپین هستند ، یا فقط می خواهند در مطالبات بیان شده تغییراتی بدهند ، هم می توانند آن را امضاء کنند؟ جواب منفی است. کمپین فقط امضای کسانی را می خواهد که فقط مطالبات بیان شده را تأئید می کنند. بی گمان فعالان کمپین معتقد نیستند که مطالبات بیان شده آیه های آسمانی هستند که نمی شود چیزی بر آنها افزود یا چیزی از آنها کاست ؛ بی گمان بسیاری از فعالان کمپین خود هم اکنون انتقاداتی در باره آن دارند که در اینجا و آنجا هم بیان می کنند. اما هیچ یک از اینها باعث نمی شود که در مطالباتِ قبلاً تدوین شدۀ کمپین تغییراتی بدهند یا امضاهای منتقدان را هم جمع آوری بکنند. آیا این نمایشی از دیکتاتوری تدوین کنندگان مطالبات بر کل فعالان کمپین و کل امضاء کنندگان آن نیست؟ بسته به درکی که از معنای «دیکتاتوری» داشته باشیم ، می شود پاسخ آری یا نه به این سؤال داد. پاسخ مثبت است به این معنا که وقتی قطار کمپین به راه افتاد ، فقط روی ریل هایی که تدوین کنندگان مطالبات و سازمان دهندگان اولیه آن چیده اند ، پیش می رود و از همه مخاطبان خود قبل از هر چیز یک «تأئید می کنم» قاطع می طلبد. اما پاسخ منفی است به این معنا که هیچ کس «مسلوب الاراده» نشده و همه فعالان و امضاء کنندگان فقط داوطلبانه می توانند به آن بپیوندند. هر سازماندهی کمپینی ، هر قدر هم «جنبشی – شبکه ای» باشد ، ضرورتاً چنین خصلتی دارد. زیرا بنا به تعریف ، سازماندهی اقدام است. مثلاً آیا سازماندهندگان تظاهرات جهانی عظیم جنبش ضد جنگ ، علیه اشغال عراق در ١٥ فوریه ٢٠٠٣ که به روایتی ١٥ میلیون نفر را در یک روز واحد ، در شهرهای مختلف جهان به خیابان ها ریختند ، می توانستند به طرف داران جنگ هم اجازه ورود به صفوف تظاهرات بدهند؟ نه ، آنها مجبور بودند با انضباطی آهنین از صفوف خود دفاع کنند و طرح شان را پیش ببرند. می دانیم که آن تظاهرات ضدجنگ به لحاظ ترکیب نیروهای شرکت کننده و سازمان دهنده ، آشکارا رنگارنگ تر و چند صدایی تر از کمپین یک میلیون امضاء بود ، اما در حین اقدام فقط یک خط را پیش می برد که ضدیت با اشغال عراق بود.
ثالثاً سلسله مراتب در سازماندهی ضرورتاً چیز بدی نیست. ساختار هر مجموعه انسانی ، بسته به کمیت افراد آن ، فشردگی آن ، شرایط زمانی و مکانی موجودیت آن ، کارکردهای آن و بسیاری از عوامل دیگر ، خواه نا خواه پیچیده تر یا ساده تر می گردد و شکل گیری الگوهای مختلفی از سلسلسه مراتب را اجتناب ناپذیر می سازد. بدیهی است که اداره یک شهر میلیونی نمی تواند همان ساختاری را داشته باشد که اداره یک دهکده کوچک. آیا تنظیم روابطِ درهم فشرده شدۀ میان میلیون ها انسان در مانهاتان نیویورک می تواند با همان ساختاری صورت بگیرد که روابط میان کشاورزان مزراع پراکندۀ فلان منطقه در آرژانتین؟ آیا هم آهنگ کردن فعالیت کارکنان یک بیمارستان بزرگ امروزی و یک گروه توریستی با ساختار واحدی امکان پذیر است؟ و آیا پافشاری بر استفاده از یک الگوی سازماندهی مشابه در یک سازمان زیرزمینی انقلابی و یک حزب پارلمانی در یک دموکراسی لیبرالی کاری عاقلانه است؟
حقیقت این است که رفیق تقی روزبه با ایدآلیزه کردن سازماندهی «جنبشی – شبکه ای» و معرفی آن به عنوان الگویی مناسب برای فعالیت هر جمع سیاسی و اجتماعی ، بسیاری از قانونمندی های عینی سازماندهی را نادیده می گیرد. برای اجتناب از طولانی شدن نالازم این نوشته ، در اینجا من فقط به یک نکته اشاره می کنم. فرار از هر نوع سلسله مراتب ، خواه نا خواه ، مضمون فعالیت یک جمع سیاسی و اجتماعی را به در جا زدن در سطحی بدوی محکوم می کند. غالب سازمان های سیاسی و اجتماعی کارکردهای متعددی دارند که یکی از آنها سرویس دهی است. اما هر نوع سرویس دهی ، ساختار سازمان را پیچیده تر می سازد و حدی از سلسله مراتب را اجتناب ناپذیر می کند. بگذارید مثلاً سیستم پُست را در نظر بگیریم که نمونه بسیار شناخته شده ای است و همه قبول داریم که با مختل شدن آن زندگی امروزی به سرعت درهم می ریزد. در زندگی شهری امروزی ، ما برای فرستادن هر بسته کوچکی حتی به دوستی در چند کیلومتری محل زندگی مان ، معمولاً از سیستم پست استفاده می کنیم. ارسال بسته ها هر قدر مکررتر باشد و طول زمان رسیدن آنها به مقصد هر قدر اهمیت بیشتری پیدا کند ، اجتناب از سیستم پست دشوارتر می گردد. فرض کنید حسن و حسین که در فاصله ده کیلومتری هم در یک شهر واحد زندگی می کنند ، می خواهند بسته هایی را بین خود رد و بدل کنند. اگر این بسته ها گاه به گاهی باشند ، شاید آنها ترجیح بدهند خودشان مستقیماً آنها را به یک دیگر برسانند. اما اگر ارسال ها مکررتر گردد و آنها علاوه بر ارسال این بسته ها مشغله های دیگری هم داشته باشند ، ناگزیر خواهند شد از سیستم پست استفاده کنند. اما این کار یعنی نادیده گرفتن آن اصل بدیهی هندسه سطح که: «نزدیک ترین فاصله میان دو نقطه ، یک خط مستقیم است». زیرا آنها بسته ها را به دَم دست ترین صندوق یا دفتر پست خواهند داد و اداره پست آنها را همراه با بسته هایی که بعضی از آنها قرار است حتی به قاره های دیگر ارسال شوند ، به مراکز تفکیک و طبقه بندی خواهد برد. و بسته حسن بعد از دست به دست شدن های متعدد و به احتمال زیاد ، پیمودن چند برابر فاصله محل زندگی حسن و حسین ، بالاخره به دست حسین خواهد رسید. و مهم تر از همه ، عملی شدن این کار یک سلسله مراتب سازمانی و انضباطی آهنین را اجتناب ناپذیر خواهد ساخت. این نوع سازماندهی شاید برای افرادی که با زندگی امروزی آشنا نباشند ، غیر عقلانی به نظر برسد ؛ اما همه ما که با منطق زندگی امروزی آشنایی داریم ، آن را بسیار عقلانی و ضروری می یابیم. … بگذارید از جنبش کارگری مثال بزنم: فرض کنیم کارگران اتوبوس رانی تهران می خواستند و می توانستند برای دست یافتن به خواست های شان ، به جای یک اعتصاب ناقص چند ساعته ، یک هفته اعتصاب کنند. آیا این کار بدون داشتن صندوق اعتصاب می توانست عملی شود؟ آیا ایجاد صندوق اعتصاب بدون سازماندهی دقیق و بدون مسؤولان صاحب اختیار ( که حق داشته باشند در صورت لزوم منابع شان را مخفیانه طوری نگهدارند که مصادره آن برای رژیم ناممکن گردد) قابل تصور است؟
منظور از نظام فرماندهی چیست؟ رفیق تقی روزبه دوست دارد سلسله مراتب حزبی را با دادن عنوان «نظام فرماندهی و فرمانبری» باز تولیدِ نظام طبقاتی قلمداد کند و دفاع از ضرورتِ سیستم تبعیت در پیشبردِ فعالیت های سازمان ( مانند تبعیتِ فرد از جمع ، اقلیت از اکثریت ، یا ارگان های محلی از کمیته مرکزی ) را درک سربازخانه ای از سازماندهی بنامد. برای یک ارزیابی روشن از این اتهامات ، بگذارید نظرمان را اصلاً در باره خودِ سازماندهی نظامی روشن کنیم. آیا کمونیست ها می توانند با هر نوع سازماندهی و انضباط نظامی مخالف باشند؟ پاسخ قطعاً منفی است. تا زمانی که طبقه کارگر نیروهای مسلح بورژوازی را در برابر خود دارد ، مخالفت اصولی با مبارزه نظامی و بنابراین ، سازماندهی و انضباط نظامی نیروهای مسلح پرولتری ، جز سپردن گردن زحمتکشان به تیغ طبقه حاکم معنایی ندارد. قدرت گرفتن طبقه کارگر در یک یا چند کشور نیز نمی تواند از اهمیت و جایگاه مبارزه نظامی بکاهد ، بلکه برعکس ، تا زمانی که سلطه سرمایه در جهان پا برجاست ، ممکن است حتی آن را افزایش هم بدهد. این حقیقت مخصوصاً برای ما که ناگزیریم در کشوری استبداد زده مبارزه کنیم ، اهمیتی حیاتی دارد. در کشوری مانند ایران مخالفت اصولی با مبارزه مسلحانه ، با هر نیتی که صورت بگیرد ، توده زحمتکشان را ( به قول لنین ) » به توده رجاله ها» تبدیل خواهد کرد. تردیدی نیست که اطاعت کور کورانه در نیروهای مسلح پرولتری نباید وجود داشته باشد و هیچ فرماندهی حق استفاده ابزاری از افراد زیر فرماندهی اش را نباید داشته باشد ، اما در این هم تردیدی نمی توان داشت که مبارزه نظامی پرولتری نیز به انضباطی آهنین نیاز دارد. بعلاوه ، ضرورت انضباط فقط به مبارزه نظامی محدود نمی شود. مثلاً دفاع از امنیت یک سازمان زیر زمینی که کاملاً هم مسالمت آمیز فعالیت می کند ، آیا بدون انضباطی آهنین قابل تصور است؟ سازماندهی یک تظاهرات بزرگ کاملاً قانونی ( از جنس همان تظاهرات ١٥ فوریه ٢۰۰٣ ) چطور؟ اداره یک تلویزیون علنی روزانه چطور؟ می بینید ، مخالفت رفیق تقی روزبه با هر نوع سیستم تبعیت و «نظام فرماندهی» می تواند به نفی خیلی چیزها بیانجامد!
٣
رفیق تقی روزبه برای رهایی از هر نوع سیستم تبعیت سازمانی از دو سو هویت جمعی سازمان را زیر حمله می گیرد: یک بار (همان طور که دیدیم ) سعی می کند با کاهش موضع سازمان به موضع تک تکِ اعضاء آن ، هر نوع هویت و موضعی جمعی را بی معنا کند ؛ بار دیگر می کوشد با منحل کردن هویت سازمانی در هویت عمومی همه هواداران سوسیالیسم ، دلیل وجودی آن را منتفی سازد: «ما میدانیم وصدبارتکرارکرده ایم که ضمن داشتن افتراقات ویژه خود،اما هویت های مشترک وپایه ای ترواساسی تری داریم که درجهت تشکیل صفوف بزرگ تربرخرده هویت ها وخودویژه گی ها مزیت دارند. ازآنجا که قرارنیست که هویت بزرگ ومشترک برپایه این خرده هویت هاشکل بگیرد،نمی توان حول یکی ازاین خرده هویت ها،ستون خیمه را برافراشت. درهرحال فرایند اتحاد بزرگ طبقاتی واتحاد سوسیالیستی با اصالت دادن به خرده هویت ها ومواضع رسمی وفرادستی این یا آن بخش وجریان (یعنی مواضع درهم وآمیخته ای ازخردوکلان،پایه ای وگذرا،خود ویژه و بنیادهای فرارونده) ممکن نمی شود…آن مدل تک صدائی وسازمان دادن برمبنای فرادستی یک صدا بهمراه یک زیر مجموعه اقماری وکنترل شده دورانش بسررسیده است. دیگرتمایزدرون وبیرون معنای گذشته را ازدست داده است. نمی توان دردرون تک صدائی بود و دربیرون برسبیل روزآمدبودن ازاتحاد بزرگ وپلورالیستی سخن به میان آورد». استدلال عجیبی است. از یک سو شکایت از این است که تأکید بر هویت جمعی سازمان در مقابل نظرات فردی اعضای آن ، به تک صدایی و فرقه گرایی منجر می شود ، و در همان حال گفته می شود که چنین تأکیدی ما را در مقابل عموم هوادارن سوسیالیسم قرار می دهد. آیا وقتی «یک جمع هم هویت ودارای هدف وبرنامه مشترک» از عضو خود می خواهد ، ضمن حفظ نظرات فردی اش در باره این یا آن مسأله ، از تصمیمات جمعی برای پیشبرد فعالیت سازمانی در راستای برنامه مشترک تبعیت کند ، چند صدایی به خطر می افتد ، اما وقتی از همین جمع خواسته می شود که برای دست یابی به اتحاد با عموم هواداران سوسیالیسم ، دفاع از برنامه اش را کنار بگذارد ، چند صدایی به خطر نمی افتد؟! این استدلال رفیق تقی روزبه مرا به یاد آن شعر معروف عرفانی می اندازد که «مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه». مقصود رهایی از هرنوع قید و بند سازمانی است و برای رسیدن به آن ، حتی منطق را هم باید ادب کرد! قرار است همه هواداران سوسیالیسم و حتی همه کارگران جهان ، همه رها از تعلقات سازمانی ، به صورت الکترون های آزاد ، در یک سازماندهی «جنبشی – شبکه ای» دور هم گرد بیایند؛ تنها مانع این گردِ هم آیی بزرگ جهانی ، سازمان هایی هستند که با ابداع سیستم تبعیت از جمع ، افراد را به زنجیر کشیده اند! این تصور از اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیسم که به «راه کارگر» هم نسبت داده می شود ، کاملاً گمراه کننده است.
اولاً طرح ما برای «اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیسم» ( به شهادت اسنادی که موجود است ) به هیچ وجه دعوت به انحلال احزاب مختلف چپ و ادغام شان در یک سازمان واحد نبود. حرف ما این بود که جریان های مختلف هوادار سوسیالیسم ضمن حفظ برنامه ها و سازمان های خودشان ، حول نقاط اشتراکی که نقداً دارند ، به همکاری ها و اتحادهایی بپردازند و در عین حال در فضایی بردبارانه ، اختلافات شان را به بحث بگذارند.
ثانیاً هر طرحی برای رسیدن به اتحاد هواداران سوسیالیسم ، اگر بر مبنای پلاتفرم مشترکی نباشد ، خواه ناخواه ، انحلال طلبانه است. پلاتفرم می تواند بسته به شرایط و هدف های مشخص اتحاد ، بسیار کوتاه ، کلی یا تفصیلی باشد ، اما نمی تواند وجود نداشته باشد. ظاهراً خود رفیق تقی روزبه هم منکر این نکته نیست و نکاتی را هم به عنوان حداقل ها مطرح می کند. بنابراین هر پیشنهادی برای اتحاد ، ضمن این که تلاشی است برای گردآوردن شمار بیشتری حول یک هدف مشترک ، در همان حال تلاشی برای منزوی کردن مخالفان ( و نیز مدافعان دروغین ) آن هدف مشترک هم هست. مثلاً وقتی ما تأکید کردیم که اتحاد هواداران سوسیالیسم بدون تعهد به پیکار طبقاتی پرولتاریا بی معناست (و درست در همان قطعنامه آن را «اتحاد چپ کارگری» نامیدیم) با همان تأکید می خواستیم همه سوسیالیست های غیر کارگری را منزوی سازیم. تصادفی نبود که تأکید ما بر «فقط پرولتاریا» باعث رنجش و عصبانیت آنهایی می شد که خورده بورژوازی را متحد طبیعی پرولتاریا می دانستند.
ثالثاً معیاری عینی برای تشخیص بنیادی ترین و غیر قابل عدول ترین محورهای اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیسم وجود ندارد ، بلکه بسته به نگرش جریان دعوت کننده به اتحاد ، بعضی از محورهای مهم برای دیگران ممکن است ( به قول رفیق تقی روزبه ) «خرده هویت» شمرده شوند. مثلاً کافی است معیار خود رفیق تقی روزبه را در نظر بگیریم که از یک طرف «سه مؤلفه» مورد نظر خود را به عنوان «عام ترین واساسی ترین مولفه های سوسیالیست های رادیکال و آزادیخواه» مطرح می کند و از طرف دیگر ، هر نوع تشکل کمونیستی دارای سیستم تبعیت سازمانی را «کپیه برداری نمونه وار ازساختارهای طبقاتی بورژوائی» می داند و یا مبارزه برای دولت کارگری را منشاء فساد ( یا در خوش بینانه ترین برداشت ممکن از نظرش ) «خرده هویت» تلقی می کند و بنابراین از شمار «مؤلفه» های مورد نظرش بیرون می گذارد. در حقیقت اگر رفیق تقی روزبه روی حرف خودش بیایستد ، قاعدتاً افرادی مانند من را ( که به ضرورت حزب برای کمونیست ها و دولت کارگری برای رسیدن به سوسیالیسم تأکید دارند ) حتی از اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیسم نیز باید کنار بگذارد. او به عنوان «سوسیالیست رادیکال و آزادیخواه» والبته ضد اتوریته ، قاعدتاً حتی نمی تواند ما را در محدوده جبهه متحد کارگری نیز تحمل کند ، چرا که ما از اتحادیه های کارگری دفاع می کنیم و مبارزات اقتصادی کارگران را فی نفسه مهم و ضروری می دانیم.
رابعاً نمی شود هر نوع سازمان دارای سیستم تبعیت را بورژوایی خواند و در عین حال مدافع چند صدایی سوسیالیستی شد. اصلاً نفس ِ بورژوایی دانستن هر نوع سازمان دارای سیستم تبعیت ، و تجویز نسخه ای واحد برای هر نوع سازماندهی در هر نقطه ای از عالم ، نه فقط بسیار ساده لوحانه است ، بلکه با چند صدایی سوسیالیستی نیز ناسازگار است. باور اصولی و روشمند به چند صدایی به معنای این نیست که شما آماده اتحاد با مخالفان نظری خود باشید ، بلکه این است که بپذیرید که احتمالاً اختلاف نظرات و منافع میان سوسیالیست ها ، حتی در مسائل بسیار مهم از نظر شما ، ادامه خواهد یافت و بنابراین اتحاد آنها در زیر یک سقف امکان ناپذیر خواهد بود. رفیق تقی روزبه به دو دلیل چند صدایی سوسیالیستی را (دانسته یا ندانسته) نفی می کند: نخست به این دلیل که فقط چند صدایی درون «اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیسم» مورد نظر خود را به عنوان چند صدایی سوسیالیستی به رسمیت می شناسد ، و کسانی را که نخواهند در «خیمه» بزرگ او گرد آیند ، غیر سوسیالیست یا ( در بهترین حالت ) فرقه گرایان چسبیده به «خرده هویت» ها و بنابراین ، دشمنان چند صدایی قلمداد می کند. در حالی که اعتقاد به چند صدایی یعنی احترام به موجودیت جریان های کاملاً مخالف هم دیگر ، نه فقط در مسائل خرده ریز ، بلکه حتی در مسائل کاملاً مهم. چند صدایی سوسیالیستی این است که ما تعدد احزاب سوسیالیست/کمونیستِ کاملاً رقیب با هم دیگر را در داخل جنبش طبقاتی پرولتاریا قبول داشته باشیم ، نه تنها در دوره مبارزه برای سوسیالیسم ، بلکه حتی در خودِ جامعه سوسیالیستی نیز. دوم به این دلیل که بنیادگرایی اندیویدوالیستی رفیق تقی روزبه با بورژوایی قلمداد کردن همه جریان های سوسیالیستی معتقد به سیستم تبعیت سازمانی ، آنها را از جرگه هواداران سوسیالیسم بیرون می راند. بگذارید برای صراحت دادن به نگرش خودم یادآوری کنم که من هر چند از طرف مقابل به مسأله نگاه می کنم و هرچند با سیستم نظری رفیق تقی روزبه و هم گرایش های او در باره سازماندهی کاملاً مخالفم ، اما به خودم حق نمی دهم آنها را ( مادامی که علیه سرمایه داری و برای سوسیالیسم ، با هر نامی که روی اش بگذارند ، می جنگند ) نیروهای بورژوایی یا غیر سوسیالیستی بنامم. حتی از نظر من هر چند چگونگی برخورد به مسأله دولت در پیکار برای سوسیالیسم از اهمیت حیاتی و تعیین کننده برخوردار است ، اما نمی توان افرادی مانند جان هالووی را نیروهایی بورژوایی تلقی کرد و از جرگه هواداران سوسیالیسم بیرون گذاشت. بالاخره نباید فراموش کنیم که آنارشیسم رفرمیستی در جنبش طبقه کارگر پدیده تازه ای نیست و بعید است که به این زودی ها هم از بین برود. اما معنای عملی چنین نظری این نیست که با این گرایش حتماً می توان در یک حزب یا حتی در زیر یک «خیمه» بزرگ واحد جمع شد. حقیقت این است که با دنیا و از جمله با دنیای پیکارهای طبقاتی همیشه نمی توان با منطق «یا با ما / یا بر ما» برخورد کرد.
سوم – معیار تشخیص مواضع سازمان چیست؟
سؤال سوم رفیق تقی روزبه در باره «شاخص عینی» برای ارزیابی مقالات است: «هم چنین درنوشته ها و مباحثات، به عنوان یک شاخص عینی برای ارزیابی مقالات،ازمقوله مصوبات سخن به میان می آید.بایدازخود بپرسیم که ازمفهوم مصوبات چه دریافتی داریم؟بی شک یکی ازگره های کور در مباحثات و تفسیر ضوابط موجود،همین ابهام مربوط به کلمه مصوبات است.» توجه کنید که او نه از ابهام در مواضع سازمان ، نه حتی از ابهام در مصوبات سازمان ، بلکه از ابهام در مفهوم خودِ «مصوبات» صحبت می کند. تا آنجا که من می فهمم در مفهوم مصوبات ابهامی وجود ندارد و منظور از «مصوبات سازمان» هم به حد کافی روشن است: یعنی برنامه و اساسنامه و مصوبات کنگره های سازمان و کمیته مرکزی. همچنین بدیهی است که مصوبات کمیته مرکزی فقط در فاصله کنگره ها می تواند اعتبار داشته باشد و اگر تصمیمات آن از طرف کنگره (به طور مستقیم یا ضمنی) تأئید نشود ، از اعتبار ساقط است. پس در نهایت ، یعنی در یک دوره یک ساله ، قاعدتاً منظور از «مصوبات سازمان» مصوبات کنگره های آن است.
اما رفیق تقی روزبه شکوه می کند که اینها بسیار بیشتر از آنند که به شمارش در آیند و چنین کاری حتی اگر شدنی هم باشد ، لیستی بلند بالا خواهیم داشت که سر به صدها و هزاران مصوبه خواهد زد :یعنی «بی شمار خرده معیار و به گمان من … بی تعینی». به نظر من این شیوه استدلال جز مصادره به مطلوب معنای دیگری ندارد. اولاً ما بی شمار مصوبه نداریم. شمار مصوبات ما نه هزارهاست ، نه حتی صدها ، بلکه حداکثر چند ده تا بیشتر نیست. زیرا بخش بزرگی از مصوبات به مسائل تاکتیک می پردازند و غالب تاکتیک ها بدون عامل زمان معنا ندارند و معمولاً عمرشان هم کوتاه است. بنابراین مصوبات مربوط به آنها هم به دلیل انتفاء موضوع منتفی می شوند. ثانیاً وقتی سازمانی مسأله ای را آن قدر مهم می داند که در باره آن مصوبه تمام سازمانی می گذراند ، آن را دیگر نمی توان «خرده معیار» نامید. مصوبه ای که قرار نیست در عمل به اجراء گذاشته شود ، به چه درد می خورد؟ ثالثاً حتی اگر شمار مصوبات مان به هزاران هم برسد ، دلیل نمی شود آنها را نادیده بگیریم. مگر قرار است مصوبات را برمبنای حافظه فردی این یا آن عضو سازمان معتبر یا نامعتبر بدانیم؟ بهتر است از ضعف خود فضیلت نسازیم. تشکیلاتی که آرشیو و حافظه جمعی نداشته باشد (آن هم در عصر اطلاعات )، در دلیل وجودی خودش تردید دارد. چنین تشکیلاتی ممکن است از نظر رفیق تقی روزبه ( که سازماندهی «جنبشی – شبکه ای را به یک اصل جهان شمول تبدیل کرده است ) مطلوب باشد ، اما از نظر من برای لای جرز خوب است.
رفیق تقی روزبه که «سه مؤلفه» مورد نظرش را به عنوان «شاخص عینی» معرفی می کند ، یعنی لااقل برنامه سازمان یا ( دقیق تر بگویم ) سازمان دارای برنامه مدون را کنار می گذارد ، اصطلاحات مبهم تر از مصوبات را ترجیح می دهد: «البته دربرخی مصوبات سازمان بدرستی ازمواضع عمومی وچهارچوب ها سخن به میان آمده است که گام مهمی است درفاصله گرفتن ازمفهوم کنگ و بی شمارمصوبات وبه معنی نزدیک شدن است به اشتراکات پایه ای و جامع به عنوان یک شاخص عینی ومشترک برای همه اعضای تشکیلات است». این استدلال نیز جز مصادره به مطلوب معنایی ندارد. اولاً مفهوم «مصوبات» نه تنها گنگ نیست ، بلکه قطعاً روشن تر از مفهوم «مواضع عمومی و چهار چوب ها» است. زیرا اولی نشان می دهد که معیار مورد بحث از طریق کنگره ( یا حداقل کمیته مرکزی ) سازمان اتخاذ شده ، در حالی که دومی ضرورتاً چنین چیزی را صراحتاً بیان نمی کند. ثانیاً «مواضع عمومی و چهار چوب ها» در قطعنامه های موجود سازمان به معنای مواضع تمام سازمانی است که جز مصوبات کنگره و کمیته مرکزی نمی تواند باشد. مراجعه به همین مصوبات موجود نشان می دهد که با توجه به قرائن روشن در این اسناد ، معنای دیگری برای این اصطلاحات نمی توان قائل شد. ثالثاً رفیق تقی روزبه به دو دلیل «مواضع عمومی» را بر «مصوبات» ترجیح می دهد: نخست این که گمان می کند از این طریق و با پیچ و تابی در استدلال ، راحت تر می شود قدمی در جهت حذف برنامه سازمان و آوردن «سه مؤلفه» طلایی مورد نظر به جای آن ، می توان برداشت ؛ دوم این که مفهوم روشن تر ، که «مصوبات» باشد ، جای تعبیر و تفسیر برای رسیدن به حزبیت مورد نظرش باقی نمی گذارد. هدف او درست کردن چند معیار ساده نیست و گرنه به جای «سه مؤلفه» طلایی پیشنهادی ، لااقل به «مبانی برنامه» سازمان متوسل می شد که در کنگره اول برای حفظ اقلیتِ مخالفِ مبارزه از امروز برای سوسیالیسم ، تصویب شد.
چهارم – دلیل وجودی ستون «دیدگاه» چیست؟
سؤال های چهارم و پنجم رفیق تقی روزبه ناظر به دلیل وجودی ستون دیدگاه است. در این رابطه او نکات متعدد و ( به عقیده من ) درهم و حتی متناقضی مطرح کرده است که ناگزیرم به هر یک از آنها جداگانه بپردازم.
١
به نظر من ، نخستین ( و از جهتی مهم ترین ) نکته ای که در بر خورد رفیق تقی روزبه باید مورد توجه قرار بگیرد ، این است که او سعی می کند قرار دادن یک نوشته در ستون دیدگاه را به معنای خفه کردن صدا و حذف نظر نویسنده آن قلمداد کند: «بحث مشخص مااین است که درشرایطی که ستون اول هم به اولویت ارائه مواضع رسمی اختصاص دارد وحتا سردبیران نهادها … میتوانند به نوشتن مطالب ومقالات رسمی وبدون امضاء به بپردازند، اصلا قابل فهم نیست که چرا باید وجود ستونی با مشخصات امضاء فردی و باقید اینکه مسئولیت هرنوشته با خودنویسنده است … موجب واهمه وعقب گرد گردد؟.اگر مشخصات این ستون چنین است چرا باید مارا پریشان خواب کرده و به صرافت حذف آن وحراست از خلوص گویا بخطرافتاده امان بیاندازد؟ براستی منشأچنین دغدغه ای چیست؟» ( خط تأکید افزوده من است ). این توصیف از ستون دیدگاه تحریف آشکار حقیقت است.
اولاً در کجای دنیا ارائه کامل و بدون تغییر یک نوشته ( در یک سایت یا نشریه ) را به معنای «حذف» آن می دانند؟ آیا قرار است به زبان «اورولی» ( که مثلاً «جنگ همان صلح است» ) حرف بزنیم؟ نگاهی به مصوبه های کنگره اول ما جای تردیدی نمی گذارد که ما وقتی تصمیم گرفتیم چنین ستونی ایجاد کنیم ، واقعاً می خواستیم نظرات مختلف انعکاس یابد. تصادفی نبود که این ستون را در آن مصوبه ها «تریبون آزاد» نامیدیم. آیا اکنون در سازمان ما کسی از حذف مقالاتی که حتی در مخالفت و انتقاد صریح از مواضع رسمی سازمان نوشته می شوند ، دفاع می کند؟ جواب منفی است. پس چرا هر چیزی را با نام واقعی اش ننامیم؟ اگر رفیق تقی روزبه فکر می کند با تحریف نظر مخالف و هو کردن آن می شود مدافعان آن را از میدان به در برد ، اشتباه می کند. چنین شیوه هایی به فضای بحث سالم و تفهیم و تفاهم آسیب می زند.
ثانیاً وقتی رفیق تقی روزبه از «عقب گرد» صحبت می کند ، این گمان به وجود می آید که گویا چنین ستونی تازه ابداع شده است ؛ در حالی که سابقه آن به همان مصوبه ای می رسد که مقررات مربوط به انتشار ادبیات سازمانی و از جمله نوشتن با امضای فردی را بیان کرده است. حقیقت این است که عکس ادعای رفیق تقی روزبه درست است. یعنی با راه اندازی و فعال شدن سایت راه کارگر ، انتشار نوشته های متفاوت با مواضع سازمان آشکارا افزایش پیدا کرده است. زیرا محدودیت صفحات نشریه امکان نمی داد صفحات زیادی به مواضع متفاوت با موضع سازمانی اختصاص یابد و بدیهی است که حتی حالا نیز هر جا پای رسانه های چاپی به میان بیآید ، این محدودیت هم چنان خود را نشان خواهد داد. فرض کنید که ما همین الآن بخواهیم یک نشریه ماهانه چاپی در بیاوریم ، آیا می توانیم بیش از حد معینی جا به ستون آزاد ( یا ستون دیدگاه ، یا هر نامی که روی آن بگذاریم ) اختصاص بدهیم؟ از نظر من پاسخ قطعاً منفی است ، زیرا اولویت هرسازمانی تبلیغ مواضع رسمی آن است و هر جا که پای مسأله منابع کمیاب به میان بیاید ، این اولویت با برجستگی بیشتری خود را نشان می دهد. بعداً بار دیگر به این نکته باز خواهم گشت.
ثالثاً جملاتِ رفیق تقی روزبه در نقل قول بالا ، این توهم را در خواننده به وجود می آورد که گویا کسی خواهان حذف ستون مقالات با امضای فردی شده است. در حالی که هیچ کس ( تا آنجا که من اطلاع دارم ) چنین خواستی را مطرح نکرده است. بحث برسر بود و نبودِ چنین ستونی نیست ، بحث بر سر بود و نبودِ ستون دیدگاه است ، یعنی متمایز کردن نوشته های فردی ناهمخوان با مواضع سازمان از سایر نوشته های فردی. و برعکس ادعای رفیق تقی روزبه ، دقیقاً طرفداران حذف ستون دیدگاه هستند که حذف یا به حاشیه راندن و کم رنگ کردن نظری را می خواهند ، آن هم نظر رسمی سازمان را. زیرا آنها می خواهند سازمان حق نداشته باشد با متمایز کردن نظرات متفاوت یا مخالف با نظر رسمی خودش ، به آن برجستگی بدهد. همان طور که قبلاً نشان دادم ، رفیق تقی روزبه برای این کار حتی چند قدم جلوتر رفته و با مخالفت صریح با سیستم تبعیت سازمانی ، مدعی شده است که نظر سازمان مساوی است با مجموع آراء تک تک اعضای آن. اعتراض رفیق تقی روزبه این نیست که چرا نظرش را در سایت سازمان نیاورده اند. به این دلیل ساده که هرگز کسی نه چنین کاری را کرده است و نه چنین کاری را خواسته است. اعتراض او به این است که چرا نوشته ای از او را در ستون دیدگاه قرار داده اند. و حرف اش هم این است که شما با این کارتان مرا عضو ناتنی راه کارگر اعلام می کنید! که البته این استدلال اش هم کاملاً بی پایه است. زیرا درست همین استدلال نشان می دهد که او عملاً هر نظر متفاوت با نظر رسمی سازمان را یک نظر دست دوم و بی ربط می داند. در حالی که وظیفه ستون دیدگاه القاء داوری ارزشی و اخلاقی در باره این یا آن نظر نیست ، بلکه صرفاً نشان دادن تفاوت یک نظر با نظر رسمی کنونی سازمان است. بدیهی است که نظر رسمی کنونی می تواند در آینده به نظر اقلیت تبدیل شود یا اصلاً بالکل کنار گذاشته شود. به همین دلیل هیچ سازمانی ( تا چه رسد به یک سازمان برخوردار از دموکراسی درونی ) لااقل در تئوری ، برای نظر رسمی خود خصلت ابدی قائل نمی شود.
٢
استدلال محوری رفیق تقی روزبه را که بارها در نوشته او تکرار می شود ، چنین می توان خلاصه کرد: اگر قرار است مواضع رسمی با امضای ارگان های سازمانی اعلام شوند ؛ و اگر قرار است نوشته های با امضای فردی برای سازمان غیر تعهدآور باشند ؛ دیگر چه نیازی به ستون دیدگاه داریم؟
در این استدلال نکته بسیار مهمی نادیده گرفته می شود که مضمون نوشته های فردی است. این نوشته ها بسته به این که در راستای خط سازمان باشند یا در اختلاف و نا همخوانی با آن ، به دو مقوله متفاوت تقسیم می شوند. زیرا هیچ سازمان سیاسی نمی تواند نسبت به سرنوشتِ سیاستِ رسمی خودش بی تفاوت باشد. و بنابراین نمی تواند به نوشته هایی که در راستای سیاست اش هستند و آنهایی که با آن ناهمخوانی دارند ، به یک چشم نگاه کند.سازمانی که به این طبقه بندی دست نزند ، دلیل وجودی خودش را زیر سؤال می برد ، یا دست کم ، تصمیمات جمعی اش را بی اهمیت می کند. مثلاً آیا می شود شرکت در انتخابات آینده را تحریم کنیم و در عین حال با نوشته هایی که در تریبون های سازمانی خودِ ما مردم را به شرکت در انتخابات فرا می خوانند ، مرزبندی نداشته باشیم؟ البته از منظر بنیاد گرایی اندیویدوالیستی رفیق تقی روزبه ، طبیعی است که این مرزبندی به معنای تنی و ناتنی کردن اعضای سازمان و خفه کردن صدای اقلیت خواهد بود. زیرا اصلاًسازمانی که نظرش را در نظر تک تک اعضایش حل نکرده باشد ، یک سیستم فرماندهی خفه کننده است تا چه رسد به این که بر نظر اقلیت و اکثریت تأکید کند و فعالانه نظر اکثریت را پیش ببرد. البته رفیق تقی روزبه برای این نظر خود توجیهاتی هم دارد که توجه به آنها نیز خالی از فایده نیست.
فردِ خلاق و جمع خِرفت. رفیق تقی روزبه هر نظر فردی را در صورتی که در مقابل نظر اکثریت باشد ، خلاق و خود انگیخته می داند و در صورتی که در راستای نظر اکثریت باشد ، فرمایشی می نامد. این ادعای بسیار عجیب و نامعقولی است ، به چند دلیل: اولاً در یک جمع داوطلبانه و دموکراتیک که هر کس می تواند نظرش را آزادانه بیان کند و با نظرات مختلف آشنا شود ، قاعدتاً از جمع گله وار خبری نیست. در چنین جمعی تأکید بر خلاقیت فرد غالباً گمراه کننده است. ثانیاً در چنین جمعی صحبت از خود جوشی و خود انگیختگی و به ویژه قرار دادن آن در برابر «برانگیختن و از بالا سازمان دادن» نیز غالباً گمراه کننده است. زیرا در چنین جمعی شمار افرادی که با میل و ابتکار فردی خود و بدون دستور گرفتن از جایی فعالیت می کنند ، قاعدتاً در میان اکثریت بیشتر است تا در میان اقلیت. مگر این که اکثریتی ها به طور تصادفی افراد بی انگیزه و بی ابتکاری باشند و اقلیتی ها با انگیزه و مبتکر. ثالثاً اگر فقدان ابتکار و خود انگیختگی در افراد اکثریت را ناشی از غلبه نظر آنها در جمع می دانیم ، داریم به طور ضمنی یا روی نادرستی نظر آنها انگشت می گذاریم ، یا از نفس در اقلیت بودن ( صرف نظر از مضمون اختلاف ) فضیلت می سازیم ؛ که در هر دو حال غلط است. رابعاً حتی اگر خود انگیختگی و ابتکار تصادفاً منحصر به فرد یا افرادی باشد که نظرشان در ناهمخوانی با نظر جمعی است ، باز هم تا جایی که آنها می توانند نظرشان را آزادانه بیان کنند ، قاعدتاً نباید جای نگرانی باشد. لابد رفیق تقی روزبه خواهد گفت که قرار دادن نظر آنها زیر عنوان «دیدگاه» باعث سرخوردگی آنها خواهد شد. برعکس ، من فکر می کنم افراد با انگیزه و مبتکر ، بنا به تعریف ، ترسی ندارند که در اقلیت قرار بگیرند و معمولاً خودشان را در پشت کسی مخفی نمی کنند. در هر حال از هیچ سازمان سیاسی جدی نمی شود انتظار داشت به مخالفان و منتقدان موضع خود جایزه بدهد.
اکثریت و مهمل نویسی. رفیق تقی روزبه مدعی است که هر نوشته فردی فقط در صورت ناهمخوانی با مواضع رسمی سازمان می تواند مطلبی نو و مفید باشد ؛ وگرنه نوشته های فردی در راستای آن مواضع ، ناگزیر همان مطالب اعلام شده در قطعنامه ها و بیانیه های سازمانی را تکرار خواهند کرد «و اختیار فرد فقط در حد اعمال سلیقه و جزئیات» خواهد بود که این «درقلمرو اندیشه و نگارش یعنی هیچ و مطلقاً هیچ!»
برای پی بردن به نادرستی این ادعا فقط کافی است به تجربیات سازمان خودمان نگاهی بیندازیم. مثلاً دفاع از ضرورت و اهمیت اتحادیه های کارگری یکی از سیاست های کاملاً شناخته شده «راه کارگر» بوده است و رفقای ما در دفاع از این سیاست مطالب زیاد و با ارزشی نوشته اند. اما رفیق تقی روزبه که در همین دو- سه سال اخیر به صرافت مخالفت با این سیاست افتاده (که صد البته حق اوست) و فقط دو مقاله دُم بریده در این باره نوشته است ، با معیاری که مطرح کرده ، قاعدتاً باید همان دو نوشته خود را مفیدتر و با ارزش تر از همه آن مطالب بداند!
حقیقت این است که در هرسازمانی قطعنامه ها و بیانیه های سازمانی در باره این یا آن سیاست ، معمولاً بسیار کوتاه و فشرده نوشته می شوند و باید هم چنین باشند. اما فعالان سازمان هستند که از طریق تبلیغ و ترویج گفتاری و نوشتاری آنها را توضیح می دهند و از آنها دفاع می کنند و ( در صورت لزوم ) برای تصمیم گیری های سازمانی ِ تکمیلی در باره آنها در آینده تدارک می بینند. مثلاً فرض کنید که ما می خواهیم حق آموزش و بهداشت و مسکن را به عنوان حق شهروندی در بخش خواست های برنامه ای مان مطرح کنیم. تردیدی نیست که بیان اینها در برنامه سازمان از چند سطر فراتر نخواهد رفت. اما اگر قرار باشد این خواست ها را به صورتی فعال تبلیغ کنیم ، ناگزیر خواهیم شد توضیح بدهیم که چه می خواهیم و چگونه می توانیم به اینها دست یابیم. چنین توضیحاتی خواه نا خواه بوسیله فعالان سازمان صورت خواهد گرفت. اینها به صورت فردی (اما نه در بی ارتباطی و بی خبری از همدیگر) این کار را انجام خواهند داد. و اگر واقعاً به این خواست ها باور داشته باشند و با تمام توان و امکانات برای پیشبرد آنها تلاش کنند ، ناگزیر خواهند شد به مسائل مربوط به جنبه های مختلف این خواست ها پاسخ بدهند. در نتیجه ، ممکن است در باره هر یک از این خواست ها مقالات یا حتی کتاب ها نوشته شود. تردیدی نیست که چنین مطالبی تماماً با امضاهای فردی نوشته خواهند شد و برای سازمان تعهدآور نخواهند بود. از این فراتر ، ممکن است در میان فعالان درگیر در این حوزه ها در باره مسائل گوناگون مربوط به این خواست ها ، اختلاف نظرهایی بروز کند و نظرات مختلفی شکل بگیرد. اما سازمان در باره این اختلاف نظرها نیز مجبور به موضع گیری نخواهد بود و تمام این نظرات تا آنجا که خواستِ کلی بیان شده در برنامه را رد نکرده یا زیر سؤال نبرده اند ، نظراتی در راستای موضع سازمان تلقی خواهند شد. البته ممکن است شکل گیری همین نظرات مختلف (افراد) در باره چگونگی دست یابی به خواست واحد (سازمانی) در مرحله ای از فعالیت جمعی سازمان ، موضع گیری سازمانی را اجتناب ناپذیر سازد. در آن صورت و تنها در آن صورت ، سازمان علاوه بر آن چند خط مربوط به مثلاً حق آموزش در برنامه ، موضع دیگری هم که خصلت تکمیلی خواهد داشت ، اتخاذ خواهد کرد.
در هر حال ، برخلاف ادعای رفیق تقی روزبه ، نوشته های مدافعان موضع رسمی سازمان «در قلمرو اندیشه و نگارش» به معنای «هیچ و مطلقاً هیچ» نخواهند بود ؛ همان طور که نوشته های مخالف موضع سازمان نیز معلوم نیست حاوی مطالب بکر و با ارزشی باشند.
فردِ نوآور و جمع شریعت مآب. رفیق تقی روزبه مدعی است سازمانی که روی مصوبات خودش بایستد ، به وسیله «جهان … آکنده از پویش های تازه و رویدادهای غیر قابل پیش بینی» غافل گیر می شود. و توصیه می کند که «باید رابطه خلاق ومنعطف تری را باجهان بیرون برقرارساخت». و ایجاد رابطه خلاق را هم از طریق قرار ندادن نوشته های فردی مربوط به «مسائل نو و مستحدثه» در زیر عنوان «دیدگاه» ممکن می بیند. بگذارید ببینیم این ادعا چقدر قابل دفاع است.
اولاً حتی بدترین شق ممکن ( از نظر رفیق تقی روزبه ) مشکلاتی را که او گمان می کند ، به بار نمی آورد. فرض کنیم حادثه تازه ای روی می دهد که سازمان سیاسی مورد نظر ما را کاملاً غافلگیر می کند. افراد فرهیخته ای مانند رفیق تقی روزبه بلافاصله دست به قلم می برند ، مسأله را حل می کنند و نوشته شان ( به خا طر ناهمخوانی با یکی از مصوبات موجود سازمان ) در ستون دیدگاه منتشر می شود. نتیجه ؟ نوشته مربوطه که به صورت علنی منتشر شده ، خوانده می شود و ( به خاطر پاسخ درستی که به مسأله داده ) چه در بیرون از سازمان و چه در درون آن ، طرفدار پیدا می کند و احتمالاً در نهایت ، سازمان را هم به حقانیت خود متقاعد می سازد. این که چیز بدی نیست. خودِ حادثه به سازمان یاد می دهد که هم در باره علل غافل گیر شدنش و هم در باره داوری غلط اش تأمل کند و مهم تر از آن ، به ارزش رفیقی که برخلاف اکثریت پاسخ درستی به مسأله داده پی ببرد. ممکن است گفته شود که اگر مقاله مربوطه در ستون دیدگاه قرار نمی گرفت ، اعتبار سازمان کمتر آسیب می دید. اما به نظر من چنین نیست. اگرسازمانی یا فردی نظری دارد ، دلیلی ندارد تا زمانی که نادرستی نظرش اثبات نشده ، از آن دست بردارد. در هر حال اصولیت و صراحت به مراتب بهتر است تا سکان بریده در دست باد این سو و آن سو شدن.
ثانیاً برخلاف تصور رفیق تقی روزبه که جمع را مظهر شریعت مآبی تلقی می کند و فرد را قهرمان میدان تحلیل مشخص ، قاعدتاً هر سازمان زنده ای وقتی با مسأله جدیدی روبرو می شود ، برای پاسخ به آن ، از مجموع نیروهای خود ، و به ویژه نیروهای صاحب نظر در حوزه مربوطه ، بهره می گیرد. بنابراین دلیلی ندارد سازمان در مقابل مسائل جدید گیج و در مانده باشد و این یا آن فرد به ابتکار شخصی برای نجات اش وارد میدان شوند. بهترین و مؤثرترین شیوه واکنش در مقابل مسائل جدید این است که سازمان به عنوان سازمان موضع پیدا کند و گرنه موضع گیری های فردی ( از آنجا که برای سازمان تعهدآور نیستند ) نمی توانند گرهی از کار او بگشایند. ممکن است گفته شود که مدت ها وقت لازم است تا سازمان بتواند نظری در مقابل حادثه جدید پیدا کند. در حالی که چنین نیست. هر سازمان برخوردار از یک کمیته هدایت کننده منتخب ، به سرعت می تواند به یک موضع جمعی دست یابد. البته رفیق تقی روزبه چنین سازمانی را قبول ندارد و آن را یک سیستم سلسله مراتبی بورژوایی می داند. تصادفی نیست که او به تحلیل های فردی دخیل می بندد.
ثالثاً برخلاف تصور رفیق تقی روزبه ، نه مسائل «نو و مستحدثه» غالباً یک سازمان زنده و در ارتباط فعال با دنیای بیرون را غافلگیر می کنند و نه غالب نوشته های فردی اعضای سازمان در باره مسائل «مستحدثه» با مواضع رسمی آن ناهمخوان می شوند. به عبارت دیگر ، نوشته های فردی اعضای هر سازمان زنده غالباً با مواضع سازمان همخوانی دارند. بنابراین دلیلی ندارد که زیر عنوان «دیدگاه» منتشر شوند. و فقط آن نوشته هایی که با مواضع سازمان ناهمخوانی دارند ، زیر چنین عنوانی جا می گیرند.
٣
رفیق تقی روزبه ظاهراً مخالف ستون «دیدگاه» نیست ، بلکه فقط مخالف معیارهای موجود درباره آن است. معیارهای پیشنهادی او همان «سه مؤلفه» هستند که قبلاً به آنها اشاره کرده ام: «مبارزه برای سوسیالیسم ازامروز(وبه مثابه آلترناتیو نظام سرمایه داری) ومبارزه علیه نظام سرمایه داری وامپریالیسم،مبارزه برای آزادی های بی قیدوشرط سیاسی،مبارزه علیه ارتجاع جمهوری اسلامی و سرنگونی انقلابی آن». البته انتخاب این «سه مؤلفه» به عنوان «عام ترین واساسی ترین مولفه های سوسیالیست های رادیکال و آزادیخواه» خیلی چیزها را در باره ذهنیت رفیق تقی روزبه و آلترناتیو مورد نظر او نشان می دهد. مثلاً (اگر این پیشنهادی اندیشیده شده باشد که قاعدتاً هم باید چنین باشد) معلوم نیست چرا در کنار آزادی های بی قید وشرط سیاسی ، از دموکراسی نام برده نمی شود؟ برای این که پای دولت به میان می آید؟ راستی اگر عده ای از «برادران مسلمان» یا «خواهران سوسیالیستِ» مخالف با رفیق تقی روزبه ( در «جامعه مدنی» رها شده از چنگ جمهوری اسلامی یا در جامعه سوسیالیستی مورد نظر او ) مزاحم آزادی بیان او شدند ، چه کسی باید آنها را سر جایشان بنشاند و از آزادی او دفاع کند؟ آیا آزادی های فردی بدون دموکراسی (یعنی بدون دولت ) می توانند پا بگیرند و پابرجا بمانند؟ بگذریم! چون اینجا قصد پرداختن به جامعه آلترناتیو مورد نظر او را ندارم. بلکه می خواهم فقط به معنای تشکیلاتی معیار پیشنهادی او بپردازم.
بدیهی ترین و بی واسطه ترین معنای تشکیلاتی پذیرش این «سه مؤلفه» پیشنهادی رفیق تقی روزبه به عنوان معیار طبقه بندی نوشته های فردی این است که اولاً برنامه سازمان و نیز همه مصوبات سیاسی و تاکتیکی کنگره های آن را به عنوان اسناد تعهدآور کنار بگذاریم. ثانیاً به سیستم تبعیت تشکیلاتی پایان بدهیم. البته چنین سازمانی می تواند در روی کاغذ برنامه و اساسنامه هم داشته باشد و قطعنامه های پر آب و تابی از طرف کنگره ها و حتی کمیته مرکزی خود صادر کند ، اما حق ندارد از نوشته های فردی ناهمخوان با آنها تبری کند. ممکن است رفیق تقی روزبه با این نتیجه گیری من مخالف باشد و بگوید او چنین حرفی نزده است. اما من فکر می کنم این نتیجۀ گریز ناپذیر طرح پیشنهادی اوست. زیرا او می گوید جز در ناهمخوانی با سه مورد بالا ، هیچ نوشته ای را نباید زیر عنوان «دیدگاه» قرار بدهیم و گرنه نویسنده آن را به عضو ناتنی سازمان تبدیل کرده ایم. با این نگرش ، اگر کمیته مرکزی یا هیأت سردبیری سایت از موضع اعلام شده در یک نوشته فردی اعلام تبری کند ، نه تنها نویسنده آن را ناتنی اعلام کرده ، بلکه عملاً از سازمان بیرون رانده است. درسازمانی که ستون آزاد به دشنام تبدیل شود ، اعلام نظر سازمان در باره یک موضع ناهمخوان فردی آیا می تواند چیزی کمتر از فتوای ارتداد تلقی شود؟
همچنین رفیق تقی روزبه جز «سه مؤلفه» طلایی اش همه اختلافات مربوط به مسائل دیگر را جزیی و بی اهمیت قلمداد می کند: «پرسش این است که اگر مسئولیت یک نوشته را بعهده خود نویسنده می گذاریم،چه اشکالی دارد اگربفرض نظراو درمورد حوادث جاری وروزمره وفاقد اهمیت تعیین کننده(ونه مواضع عمومی وپایه ای سازمان)با مواضع سازمان مخالف باشد،چراباید به ستون دیدگاه برده شود؟» در اینجا او هر چند راجع به مسائل جاری صحبت می کند ، ولی هر چیزی جز «مواضع عمومی و پایه ای سازمان» ( که از نظر حودش همان «سه مؤلفه» هستند ) را «فاقد اهمیت تعیین کننده» اعلام می کند. به عبارت دیگر ، حتی مسائل مربوط به برنامه و استراتژی سوسیالیستی از نظر او «فاقد اهمیت تعیین کننده» اند. اما بگذارید برای روشن شدن قضیه «پرسش» را فقط روی همان «حوادث جاری و روزمره» ، یعنی مسائل مربوط به تاکتیک متمرکز کنیم. آیا مسائل تاکتیک مسائل بی اهمیتی هستند؟ به نظر من ، تشکیلاتی که مسائل تاکتیک را بی اهمیت تلقی کند ، مسلماً نمی تواند اراده معطوف به اقدام جمعی سازمان بدهد ؛ چنین تشکیلاتی هر چه باشد ، قطعاً کنشگر سیاسی نیست و حتی فراتر از آن ، نمی تواند ادعای موجودیت سیاسی بکند. رفیق تقی روزبه درست در میانه بحثی که برای نشان دادن اهمیت «مسائل نو و مستحدثه» گشوده ، این مسائل را «فاقد اهمیت» قلمداد می کند ؛ او در همان حال که می پذیردسازمانی بدون واکنش در برابر مسائل جاری نمی تواند یک سازمان زنده و پویا باشد ، داشتن موضعی تشکیلاتی در باره این مسائل را جزیی و بی اهمیت می نامد! این تناقض گویی را چگونه باید توضیح داد؟ پاسخ روشن است: بنیادگرایی اندیویدوالیستی او عامل اقدام رهاننده و روشنگر در جریان توقف ناپذیر مسائل عملی را در فردِ «آزاد» از هر نوع تعهد جمعی جستجو می کند. مجموعه این فردهای «آزاد» فقط می توانند در کلی ترین مسائل نظری فاقد ارتباط مستقیم با مسائل عملی پیکارهای طبقاتی اشتراک داشته باشند.
اما نگاهی کوتاه به وظایف عملی «سه مؤلفه» پیشنهادی رفیق تقی روزبه نیز خالی از فایده نیست. او برای آنها دو وظیفه عملی قائل است: متحد کردن همه «سوسیالیست های رادیکال و آزادیخواه» و فراهم آوردن «یک شاخص عینی» برای طبقه بندی مقالات فردی. اما به نظر من ، هر دو وظیفه بیش از آن که بتوانند وظیفه ای واقعی داشته باشند ، بر قامت نظرات رفیق تقی روزبه دوخته شده اند.
وظیفه اول – «سه مؤلفه» پیشنهادی به جای متحد کردن هواداران سوسیالیسم ، در بهترین حالت دعوتی خواهد بود برای اتحاد فردهای «آزاد» طرفدار سازماندهی «جنبشی – شبکه ای» و البته مخالف با هر نوع سازماندهی مبتنی بر سیستم تبعیت ( اقلیت از اکثریت ، فرد از جمع و …). این الکترون های آزاد به احتمال خیلی زیاد نخواهند توانست برای گسترش سازماندهی «جنبشی – شبکه ای» کار مفیدی انجام بدهند ، ولی مسلماً در ضدیت با سازمان های موجود چپ و مترقی ( از احزاب گرفته تا اتحادیه های کارگری ) و نیز ضدیت با دولت کارگری ، کوشا خواهند بود. بنابراین به جرأت می توان گفت که نقدترین وظیفه عملی «سه مؤلفه» طلایی ، نه ایجاد اتحاد ، که ایجاد شکاف میان هواداران سوسیالیسم است. اما اتحاد خودِ آنها چه می شود؟ تردیدی نیست که هر فردِ «آزاد» از هر نوع تعهد جمعی به غریزه هم که شده در می یابد که «یک دست صدا ندارد». بنابراین شروع می کند به راه اندازی اتحادی با دیگران. اما چنین اتحادی بیش از هر چیز دیگر ، باید همچون منجنیقی باشد برای پرتاب فردِ «آزاد» به وسط صحنه ؛ جمع فردهای «آزاد» به طور اجتناب ناپذیر باید جمع «شخصیت» ها باشد که در آن همه باهم برابرند و البته بعضی ها «برابرتر». مبانی اتحاد ( که همان «سه مؤلفه» طلایی باشد ) همان قدر متحد کننده چنین جمعی خواهد بود که کلمه توحید (قولوا لا إلاهَ إلا الله تفلحوا) متحد کننده پیروان دین محمدی است. زیرا «سه مؤلفه» نمی تواند اینها را روی تعریفی از سوسیالیسم متحد کند ، بلکه فقط روی کلمه «سوسیالیسم» متحد می کند و این کلمه در ذهن هر یک از این فردهای «آزاد» معنای متفاوتی دارد.
وظیفه دوم – سه مؤلفه پیشنهادی به جای فراهم آوردن «یک شاخص عینی» برای طبقه بندی مقالات فردی ، دقیقاً به وسیله ای برای إعمال سلیقه های فردی تبدیل می شود. به این دلیل ساده که بیش از حد ، کلی و تفسیر بردار است. مثلاً فرض کنید کسی مطلبی نوشته در دفاع از حزبیت و ضرورتِ تبعیت اقلیت از اکثریت. این نوشته را باید در راستای سوسیالیسم تلقی کرد یا در مباینت با آن؟ اگر اولی است ، چرا رفیق تقی روزبه تبعیت اقلیت از اکثریت را بورژوایی می نامد؟ اگر دومی است ، چرا نفی این اصل جزو «عام ترین واساسی ترین مولفه های سوسیالیست های رادیکال و آزادیخواه» نیامده است؟ مثالی دیگر: اگر کسی در رد پیکار طبقاتی پرولتاریا به عنوان موتور گذار تاریخی به سوسیالیسم مطلبی بنویسد ، باید آن را در راستای سوسیالیسم دانست یا نه؟ جواب مثبت به این سؤال خود دلیلی بر گسستِ «سوسیالیست های رادیکال و آزادیخواه» از اکثریت قریب به اتفاق هواداران سوسیالیسم در سراسر جهان خواهد بود. و جواب منفی ، طرح این سؤال را گریز ناپذیر خواهد کرد که چرا تعهد به پیکار طبقاتی پرولتاریا جزو «عام ترین و اساسی ترین مؤلفه های سوسیالیست های رادیکال و آزادیخواه» نیامده است؟ و البته جواب های خودِ رفیق تقی روزبه به این سؤال های ناگزیر مشکلی را حل نخواهد کرد ، چرا که معنای «یک شاخص عینی» این است که مستقل از پیشنهاد کننده آن کاربرد داشته باشد و گرنه چیزی شبیه نامه های ملانصیرالدین خواهد بود که برای خواندن و فهمیدن آنها خودِ ملا باید حضور می داشت.
پنجم – رابطه مطالب گفتاری و نوشتاری
سؤال ششم رفیق تقی روزبه در باره رابطه مطالب گفتاری و نوشتاری است. حرف او این است که اگر قبول کنیم که دیوار چینی میان محتوای تبلیغات گفتاری و کتبی وجود ندارد ؛ حساسیت روی مطالب کتبی منتشر شده در سایت سازمان بی معناست و نشانه یک بام و دوهوا در معیارهای ما. زیرا روشن است که ما نمی توانیم مطالب گفتاری را ( در رادیو و تلویزیون ) کنترل کنیم.
این استدلال به چند دلیل نادرست است:
١ – بدیهی است که یک بام و دوهوا غیر قابل دفاع است و تفاوتی در مقررات ناظر بر محتوای مطالب نوشتاری و گفتاری نباید وجود داشته باشد. همه تریبون های سازمان باید در خدمت پیشبرد سیاست های مصوب آن باشند و گرنه چرا باید نیرو و امکانات خودمان را وقف تریبونی بکنیم که سیاست های ما را پیش نمی برد؟
٢ – تفاوت ناگزیر در نحوه پیشبرد سیاست های سازمان در تبلیغات صوتی و تصویری با تبلیغات نوشتاری ، به معنای این نیست که در رادیو و تلویزیون نمی شود با قاطعیت و صراحت خط سازمان را پیش برد. نگاهی به چگونگی کار هزاران ایستگاه رادیویی و تلویزیونی کوچک و بزرگ در چهار گوشه جهان کافی است تا بفهمیم و یاد بگیریم که چگونه گردانندگان آنها سیاست های خودشان را پیش می برند.
٣ – دلیل اصلی رفیق تقی روزبه در باره غیر قابل کنترل بودن مطالب گفتاری چیزی نیست جز چشم بستن آشکار به تمام تجارب ژورنالیسم رادیویی و تلویزیونی. او می گوید: «عرصه گفتاری ضرورت واکنش فی البداهه وغیرپیشنی ودرعین حال دشواربه لحاظ مهارکردن ازپیش رابه نمایش میگذارد.» آیا واقعاً این طور است؟ نه. اولاً مطالبی که افراد در رادیو و تلویزیرون بیان می کنند ، در غالب موا رد ، از پیش اندیشیده و آماده شده اند و در هر حال «واکنش فی البداهه» نیستند. شاید رفیق تقی روزبه دارد در باره کلمات و جمله بندی ها صحبت می کند؟ آری کلمات و جملات در زبان شفاهی دقت زبان کتبی را ندارند ، اما در عین حال زبان شفاهی از جهاتی غنی تر از زبان نوشتاری است. در هر حال بحث در باره محتوای یک گفتار است ، نه ضرورتاً تک تک کلمات و جملات آن. ثانیاً گفتار برخلاف نوشتار ، معمولاً در حضور دیگران بیان می شود و مخصوصاً غالب مطالب گفتاری در رادیو و تلویزیون به صورت مصاحبه ، گفتگو یا میز گرد هستند ، یعنی مجری رادیو یا تلویزیون که قاعدتاً باید مدافع سیاست های مصوب سازمان باشد ، یک طرف آن محسوب می شود و می تواند در جریان صحبت مداخله کند و از طریق طرح سؤال یا انتقاد مستقیم از نظرات بیان شده ، در محتوای صحبت اثر بگذارد. به عبارت دیگر ، برخلاف تصور رفیق تقی روزبه ، مدافع یا مدافعان خط سازمان می توانند با استفاده از خصلت منعطف زبان شفاهی ، درست در میانه گفتگو ، در تک تک محورهای بحث مداخله کنند ، چیزی که در مورد مطلب نوشتاری ممکن نیست.
٤ – بر خلاف ادعای رفیق تقی روزبه ، کنترل گردانندگان رادیو و تلویزیون بر مطالب آنها آشکارا بیشتر از کنترل مسؤولان سایت براین تریبون سازمانی است. زیرا اولاً در رادیو و تلویزیون ، تهیه کنندگان برنامه ها هستند که تصمیم می گیرند با چه کسانی و در باره چه موضوعاتی صحبت کنند ، در حالی که در سایت سازمان معمولاً هر عضوی خود ، بدون دعوت کسی تصمیم می گیرد در باره موضوعی که مهم می داند ، مطلبی بنویسد. من تا به حال نشنیده ام که یکی از اعضای سازمان نواری را خودش پر کرده و خواهان پخش آن از رادیو یا تلویزیون شده باشد. شاید هم اطلاعات من ضعیف است؟ در آن صورت بهتر است رفیق تقی روزبه مرا از اشتباه در بیاورد. ثانیاً در رادیو و تلویزیون نوعی نخبه گرایی عمل می کند ، در حالی که در سایت سازمان چنین نیست. زیرا گردانندگان رادیو و تلویزیون برای گفتگو و میز گرد و غیره معمولاً به سراغ کسانی می روند که در موضوع مورد نظرشان به اصطلاح «صاحب نظر» و «مطلع» باشند. و حتی از این فراتر ، شناخته شدگی افراد نیز عامل مهمی در انتخاب آنها برای گفتگو در باره این یا آن موضوع است. بعضی از این ملاحظات شاید اجتناب ناپذیر باشد. زیرا همان طور که پیشتر یادآوری کرده ام ، در هر رسانه ای که مدیریت منابع کمیاب با برجستگی بیشتری مطرح باشد ، ضرورت گزینش و بنابراین قدرتِ گزینش گران آن برجستگی بیشتری پیدا می کند. در رادیو و تلویزیون محدودیت زمانی عامل تعیین کننده ای است و به همین دلیل گردانندگان آنها سعی می کنند الویت های سیاسی خود را با دقت و سخت گیری بیشتری پیش ببرند ، در حالی که در رسانه های مجازی چنین محدودیت حادی وجود ندارد. مسلم است که نشریه چاپی ( حتی امروز ) نمی تواند همان قدر در مورد مطالب ستون آزاد دست و دل باز باشد که سایت انترنتی.
…………..
ششم – تجربه عملی تاکنونی ما
سؤال هفتم رفیق تقی روزبه ناظر است به تجربه تاکنونی ما در مورد طبقه بندی مطالب. او این تجربه را «علی رغم وجود برخی کاستی ها و نا روشنی ها» در مجموع مثبت ارزیابی می کند و مشکل را فقط در پاره ای ابهام ها در معیار تفکیک میان نوشته های فردی همخوان و ناهمخوان با مواضع سازمان می بیند.
به نظر من این ارزیابی رفیق تقی روزبه از پراتیک ما تعارفی بیش نیست. دلیل من هم پراتیک خودِ او در همین یکی دو سال اخیر است. پراتیک او نشان می دهد که او پراتیک سازمان ما را تا زمانی که مقاله ای از او در زیر عنوان دیدگاه قرار نگرفته بود ، مثبت می دانست ؛ ولی بعد از آن او به هر کاری دست زده تا آن را به هم بریزد. او قبلاً نه تنها مخالف ستون دیدگاه نبود و نه تنها ابهامی در معیارهای ناظر بر آن نمی دید ، بلکه به عنوان یکی از اعضای کمیسیون سایت ، بارها نظر می داد که این یا آن مقاله در ستون دیدگاه گذاشته شود. فریاد او هنگامی بلند شد که مقاله ای از خودِ او را در ستون دیدگاه قرار دادند. چه فریادی! فحش نامه او به رفیق هم سنگرش که جرأت چنین کاری را کرده بود ، نقطه عطفی بود در تاریخ سازمان ما و نیز نقطه آغاز همین بحرانی که اکنون گریبان مان را گرفته است. اعتراض او نخست ، موردی بود ( یعنی که چرا من؟ ) و حتی وقتی مسؤول نشریه در رابطه با اعتراض او ، از کمیته مرکزی ِ وقت خواست که تفسیری از مقررات موجود به دست بدهد ، او که در آن موقع عضو کمیته مرکزی هم بود ، گویا شخصاً جمع بندی نظر مرکزیت را به عهده گرفت که محصول اش مصوبه کمیته مرکزی دوازدهم ، به تاریخ ٢٨ نوامبر ٢۰۰٧ است (که به نظر من هر چند با قطعنامه کنگره اول ناهمخوانی هایی دارد ، ولی اگر به قانونیت تشکیلاتی پای بند باشیم ، تا زمانی که از طرف کنگره یا کمیته مرکزی ملغی نشود ، همچنان اعتبار قانونی دارد ). اما در گرماگرم بحران ناشی از فحش نامه ، رفیق تقی روزبه از اعتراضات موردی فراتر رفت و خودِ مقررات مصوب موجود را زیر حمله قرار داد. ولی مهم خودِ مخالفت با مقررات نبود ، چرا که هرکسی حق دارد از هر مصوبه ای انتقاد کند و از مجاری دموکراسی تشکیلاتی خواهان تغییر آن باشد. مسأله از آنجا به وجود آمد که او اصلاً مخالف اجرای مدلول مصوبات موجود در باره نوشته های ناهمخوان با مواضع رسمی سازمان گردید و به طرق گوناگون تلاش کرد آنها را فاقد اعتبار نشان بدهد. نمونه ای از تلاش های او را در همین نوشته او در ذیل مسأله هفتم می توان مشاهده کرد. رفیق تقی روزبه در اینجا به نوار چرخانی متوسل شده است که در بالای سایت دیده می شود:
« به سايت سازمان کارگران انقلابی ايران( راه کارگر) خوش آمديد. سايت راه کارگر مجموعه ای است از سايت های کارگری, زنان, صوتی, ضد سرمايه داری, تجديد آرايش چپ و …. . . تمامی مطالب ارسالی به سايت راه کارگر, در صورتی که در چارچوب مفهوم وسيع چپ قابل گنجاندن باشد, در سايت درج خواهند شد.»
او می گوید عبارتِ «چارچوب مفهوم وسیع چپ» در این نوار چرخان نشان می دهد که معیار کلیدی ما همین بوده است. اما چنین استدلالی بسیار عجیب و مغالطه آمیز است ، به چند دلیل:
اولاً باید دید این نوار چرخان از کجا آمده است؟ آیا نوشته روی آن مصوبه کنگره یا کمیته مرکزی سازمان است؟ پاسخ منفی است. بنابراین حتی اگر نوشته روی نوار چرخان دقیقاً همان چیزی را بگوید که رفیق تقی روزبه ادعا می کند ، باز هم نمی تواند در مقابل مصوبات کنگره سازمان سندیت و اعتبار داشته باشد.
ثانیاً در نوشته یاد شده ، عبارت «چارچوب مفهوم وسیع چپ» معیاری است برای «قابل گنجاندن» در سایت ، ولی به هیپچ وجه ناظر بر ستون دیدگاه نیست. در حالی که بحث رفیق تقی روزبه اصلاً در باره قابلیت گنجانده شدن در سایت نیست. این تفاوت آشکارتر از آن است که کسی متوجه اش نشود.
ثالثاً اگر وعده داده شده در نوار چرخان را یک تعهد مشخص تلقی کنیم ، مسلماً نه قابل اجراء است و نه تاکنون اجراء شده است. آیا رفقای ما همه نوشته های رسیده از چپ ها را در سایت آورده اند؟ نه. و نمی توانستند هم بیاورند ، زیرا انجام چنین کاری توان و فرصتی می خواهد که از امکانات ما بسیار فراتر می رود. بعلاوه ، حتی اگر می خواستند و می توانستند آن را اجرا کنند ، بازهم داور نهایی برای تشخیص این که چه چیزی در «چارچوب مفهوم وسیع چپ» می گنجد یا نمی گنجد ، مسلماً مسؤول (یا مسؤولان) سایت می بودند.
***
با توضیحاتی که دادم ، در پایان می خواهم یادآوری کنم که اگر مبنای درک رفیق تقی روزبه از سازمان همان چیزی باشد که در مقاله مورد بحث ما بیان شده است ، بی هیچ اغراق باید آن را «نه سازمان» بنامیم.

از آزادی نظر و گرايش تا تنوع تاکتيک ها و شنا در مسيرهای مختلف بخش اول:

رضا سپیدرودی

نامه سرگشاده …. تن از رفقا با انتقاداتی در باره شيوه تهيه نامه از جانب ساير رفقای سازمان همراه شده است که من هم آنها را تاييد می کنم و بنابراين از تکرار آن موارد خودداری می کنم. يک نکته در نامه رفقای امضاکننده نامه سرگشاده هست که صرفا می خواهم به آن بپردازم.

در نامه آمده است:»انديشيدن و راه گشايی کردن برای رسيدن به افق آرمانی ما اگر لازمه اش شنا کردن در مسيرهای مختلف يا بيان و اتخاذ تاکتيک های متفاوت است, اين در نبايد بر روی هيچ رفيقی بسته بماند و امر انحصاری نيست. هم از اين روست که انديشه ورزی در سازمان ما نه تنها نبايد سرکوب شود که صد البته بايد مورد تشويق قرار بگيرد.»

دقت در اين عبارت مبين آن است که رفقا «انديشه ورزی» را با «شنا کردن در مسيرهای مختلف» يا بيان و اتخاذ تاکتيک های متفاوت» در سازمان هم ارز گرفته اند. و آن انديشه ای که نتواند از نظر رفقا تا حد «اتخاد تاکتيک های متفاوت» و «شنا در مسيرهای مختلف» در درون سازمان امتداد يابد, از نظر رفقا معادل «سرکوب انديشه ورزی» است. اما آيا اين نظر درست است؟ آيا راه بر خطر نفی اقليت و اکثريت در درون يک سازمان نمی گشايد؟

تاکتيک عبارت است از يک رشته راهکارهای مشخص و معين برای پيشروی در مسير هدف نهايی يا مرحله ای يک سازمان. تاکتيک بنا به تعريف هميشه مربوط به نبردهای مشخص و معين است.(1) يعنی يک سازمان سياسی همواره از طريق اين که روشن کند که در هر نبرد مشخص سياسی يا اجتماعی چه حرف مشخصی می زند؛ بر چه راهکار معينی تکيه می کند, و خواهان تحقق چه شعار يا اقدام يا عملی است, به سمت هدف هايش پيشروی می کند. تاکتيک حلقه واسطی است که انديشه را به عمل پيوند می زند. از اين رو برای داشتن درکی درست و اجتناب از آشفته انديشی در حوزه تاکتيک دو فرايند را بايد به دقت از هم تفکيک کرد. اين دو فرايند عبارت است از 1: فرايند تاکتيک به مثابه فراخوان به عمل. و 2: فرايند درونی شکل گيری يک تاکتيک در درون يک سازمان

فرايند تاکتيک به مثابه فراخوان به عمل

از اولی شروع کنم: کاملا روشن است که تاکتيک تنها عنصر هويتی يک سازمان را تشکيل نمی دهد و مبانی نظری و تاريخچه آن در شکل دادن به هويت آن حائز اهميت کليدی است. با اين حال تاکتيک خط مقدم هويت سازمانی است. چرا چنين است؟ زيرا به مردم و عموم مخاطبين آن امکان می دهد تا افتراق و اشتراک سازمان ها را در صحنه پيکار روزمره سياسی از طريق راه حل های مشخصی که برای هر مساله مشخصی ارائه می دهند از هم تشخيص دهند و امکان می دهد تا بشکل تجربی رابطه ميان نتايج و پيامدهای تحقق يا عدم تحقق يک تاکتيک با منافع واقعی اجتماعی خويش را کشف کنند. بنا براين هيچ سازمانی نمی تواند در نبردهای مشخص, تاکتيک های ناسخ و منسوخ و متضاد و متناقض و در «مسيرهای مختلف» «اتخاذ» کند.

«اتخاذ» تاکتيک های متفاوت در يک سازمان واحد اولا به معنای آن است که سازمان مفروض معتقد است که در هر نبرد مشخص اجتماعی, طيفی از راهکارهای ناهمنسخ (به عبارت نامه رفقا: «مسيرهای متفاوت») حامل بهترين همگرايی با منافع مادی و طبقاتی مخاطبين اصلی تاکتيک است، امری که اصولا با ذات منطق مغاير است. ثانيا به معنای آن است که سازمان مزبور اصل تمرکز حداکثر نيرو در يک نبرد مشخص را برنمی تابد, يعنی خواستار گردآوری حداکثر نيرو بر محور يک راهکار معين در يک نبرد معين سياسی (و لذا در يک رشته نبردهای معين سياسی) نيست, و به اين ترتيب در بخشی يا طيفی از گرايش های بالقوه موجود در ميان لايه ها و قشرهای مخاطبين تاکتيک منحل و همراه با آنها در «مسيرهای متفاوت» تجزيه می شود. تاکيد بر «شنا کردن در مسيرهای مختلف» و «اتخاذ تاکتيک های متفاوت» قائل شدن به انحلال سازمان واحد در شکل سازمانی با هويت واحد و جايگزين خواستن موجوديتی چند هويتی با تاکتيک های متفاوت به جای آن است. سازمانی که بخواهد به نام سازمان در نبردهای مشخص نه يک طرح مشخص که انبانی از طرح های «متفاوت» ارائه دهد, سازمان نيست, «نه سازمان» است؛ يک سيمای متمايز و واحد نيست, ملغمه ای از صداهای «متفاوت» و جهت گيری های «متفاوت» است.

فرايند درونی شکل گيری يک تاکتيک در درون يک سازمان

ضوابط و منطق تاکتيک به مثابه فراخوان عمل با ضوابط و منطق درونی شکل گيری يک تاکتيک در درون يک سازمان در تضاد است. محتوای اين تضاد چيست؟ اين است که هر قدر که تاکتيک به مثابه فراخوان عمل بايد يگانه, واحد و منسجم باشد تا بتواند در بسيج حداکثر نيرو و جلوگيری از چندگانگی و تشتت آرا, همچنين فراهم کردن امکان شناخت و تجربه برای مخاطبين تاکتيک موثر باشد, فرايند شکل گيری تاکتيک در درون يک سازمان بايد چندگانه, متکثر, و برساخته بر مبنای آزادی بحث و اظهار نظر باشد. بدون آزادی بحث و اظهار نظر, بدون آزادی انتقاد, بدون گشودن وسيع ترين ميدان ممکن برای جولان انديشه خطر اتخاذ تاکتيک های غلط افزايش می يابد. يک سازمان سياسی نه تنها از آزادی بحث و اظهار نظر در زمينه تاکتيک در درون خود ضرر نمی کند, که از اين طريق خطر اتخاذ تاکتيک های نادرست را کاهش می دهد. کاملا روشن است که انديشه را با مصوبه و آئين نامه نمی توان به بند کشيد. نمی توان گفت که يک انديشه نبايد و حق ندارد تا حد تبيين يک تاکتيک امتداد يابد. چنين مرزی مثل بسياری از مرزهای ديگر عملا هرگز قادر نخواهد بود پرنده انديشه را از پرواز باز دارد. مشارکت هر چه گسترده تر اعضای سازمان در تعيين تاکتيک ها يک پيش شرط صرف نظر ناکردنی برای بلوغ تاکتيکی يک سازمان است. و کاملا روشن است که انديشه ورزی در اين عرصه نيز مثل هر عرصه ديگری نه اصولا می تواند «انحصاری» باشد و نه کسی هست که اعتقاد داشته باشد که اين «در» بايد بر کسانی «بسته» باشد و برای کسانی «باز»
مشکل اساسی در نامه سرگشاده رفقا اين نيست که گويا آنها به آزادی انديشه و بحث و مشارکت جمعی برای بيان تاکتيک در درون سازمان اعتقاد دارند و کسانی هستند که گويا چنين اعتقادی ندارند. يا گويا آنها بحث در اين باره را «انحصاری» نمی دانند, در حالی که کسانی هستند که گويا آن را انحصاری می دانند.

مشکل در پاسخی است که رفقای نويسنده نامه برای حل تضاد ميان فرايند شکل گيری تاکتيک در درون سازمان و تاکتيک به مثابه فراخوان عمل ارائه می دهند. از خود بپرسيم که چگونه می توان هم آزادی کامل بحث در درون سازمان بر سر تاکتيک ها را تامين کرد, هم وحدت تاکتيکی يک سازمان را که زيربنای وحدت در عمل است؟ چطور می توان هم بر انديشه لگام نزند و هم وحدت عمل را تخريب نکرد؟ تنها يک راه وجود دارد: تبعيت اقليت از اکثريت!

معنای تبعيت اقليت از اکثريت در بحث تاکتيک چيست؟ اين است که شکل های انديشه ورزی تا حد پذيرش (رفقا توجه کنيد: پذيرش! نه شکل گيری, نه بيان, بلکه پذيرش) يکسان و «برابر حقوق» کليه محصولات آن در درون سازمان در قالب «اتخاذ» تاکتيک های متفاوت و عملکرد متناظر با آن فرا نرويد و به «حاکميت» يافتن «چند صدا» تبديل نگردد, بلکه در عين تنوع کامل نظر و بحث و مجادله آزاد, نظر اکثريت را در سازمان «حاکميت» دهد و و تاکتيک های اقليت را هم روشن کند و برای درهم نشکستن وحدت در عمل, اقليت از نظر اکثريت پيروی کند. جای گفتن ندارد که حتی پس از روشن شدن نظر اکثريت هم الزامی نيست که بحث خاتمه يافته تلقی شود و آزادی بحث نبايد مخدوش و محدود شود, و اگر «چند صدا» و حتی «چندين» صدا در درون سازمان هست, می تواند و کاملا محق است در عين برخورداری از آزادی بحث و اظهار نظر و بدون «انحصار» خود را به عنوان يک گرايش در حد يک فراکسيون سازمان دهد و برای تبديل کردن خود به نظر اکثريت قاطعانه و پيگيرانه تلاش و مبارزه کند. وحدت نظر در حوزه تاکتيک بدون تنوع نظر و جدال نظری بر سر بهترين تاکتيک در هر نبرد مشخص سياسی در درون سازمان می تواند وحدتی شکننده باشد. و بحث نظری بدون تبعيت اقليت از اکثريت, می تواند به جای اتحاد در عمل يک کلوپ بحث ايجاد کند.
برای اين که نه وحدت در عمل فروپاشد, و نه آزادی بحث محدود و مقيد شود, تبعيت اقليت از اکثريت نبايد به هيچ بهانه ای بلاموضوع شود و به مثابه يگانه شکل حل و فصل اختلافات خاص و مشخص در درون سازمان اعلام گردد. حاصل اين کار تن دادن به برابر حقوقی کامل گرايش های مختلف در درون سازمان و جايگزين کردن ديکتاتوری افراد درعمل به جای وحدت سياسی و تاکتيکی سازمان در عمل است. اين درست کاری است که در نامه سرگشاده رفقا ای بسا ناخواسته صورت گرفته و سپس در برخی از يادداشت هايی که در تشريح محتوای آن از سوی رفقای نويسنده يا امضاکننده آن انتشار يافت متاسفانه وضوح بيشتری گرفته است.

چه موافق نامه رفقا باشيم, چه مخالف آن, نمی توانيم انکار کنيم که اختلاف مشخصی در رابطه با نحوه گذاشتن مقالات در ستون های سايت از کنگره اخير به اين سو وجود داشته و جدال هايی هم برانگيخته است. من حتی در باره اين که کدام طرف اين اختلاف حق داشته يا ناحق بوده, فعلا بحثی نمی کنم, برای اين که فکر می کنم جوهر اصلی ماجرا اين نيست که رفيق روبن يا رفيق تقی کداميک بر حق بوده اند. ماجرای اصلی الگوی تشکيلاتی جديدی است که رفقا در نامه سرگشاده خود ارائه می دهند. اين الگو عبارت است از حذف تبعيت اقليت از اکثريت از طريق ناممکن کردن شکل گيری اکثريت و اقليت و پاک کردن صورت مساله.

رفقا با اشاره به «ديدگاه» اين طور می نويسند:» کار رفقائی اين شده است که به تعبير و تفسير نوشته ها و مهمور شدن يا نشدن آنها به مهر «ديدگاه» بپردازند. هر چند اين بحث در درون سازمان ما به درستی ادامه دارد اما ما گمان می کنيم که به جای تن در دادن به اين مشکلات کافی است به سرلوحه رسانه های سمعی و بصری و نوشتاری ما آورده شود: مواضع رسمی سازمان با امضا نهادهای رسمی آن اعلام می شوند و مسووليت نوشتار و گفتار رفقای عضو سازمان به صفت فردی به عهده خود ايشان است و مسووليتی را برای سازمان در برنخواهد داشت.»

رفقا برای اين که روشن تر منظورشان را بيان کنند با اشاره به «اختلافات نظری عموما شکل نيافته» می نويسند که «دارندگان نظرات بايد بتواند ديدگاههای خود را در فضايی رفيقانه و با فرصت های برابر مطرح کنند.»

برای يک لحظه نتيجه اثباتی نظر رفقا را تصور کنيم: کميسيون سايت منحل می شود. «تعبير و تفسير» اکثريت اعضای کميسيون از ميان می رود؛ هر مقاله ای و نظری که بيايد صرفنظر از اين که حاوی چه نظری باشد به طور يکسان با «فرصت های برابر» منتشر می شود و بعد همراهش درج می شود که نظر فردی است و نظر سازمان نيست. به اين ترتيب اصلا هيچ اکثريت و اقليتی در درون کميسيون سايت شکل نمی گيرد, و به همين ترتيب اصلا هيچ زمينه ای برای اين که اقليت و اکثريت کميسيون سايت بحث خود را به سطح سازمان بکشد و از اين طريق اقليت و اکثريتی در کل سازمان شکل بگيرد ايجاد نمی شود, زيرا خود کميسيون بلاموضوع و بی وظيفه و منحل شده است. سازمان به اين ترتيب علنا اعتراف می کند که هيچ يک از نويسندگانش را که سه دهه است که نامشان با هويت راه کارگر در سطح جنبش گره خورده و شناخته شده است به عنوان مبلغ نظراتش به رسميت نمی شناسد و همچنين می پذيرد که اصلا نظراتش چيزی است که نويسندگانی ندارد که صرفا مبلغ آنها باشند و مراجعين بايد خودشان بر اساس حدس و گمان خودشان تشخيص بدهند که کدام نظر فردی کدام نويسنده به نظر راه کارگر می خورد و کداميک نمی خورد يا کمتر با آن نزديکی دارد. جمعی می توانند يک دسته نظرات فردی رفقای راه کارگر را با شناخت خودشان نظرات راه کارگر و جمع ديگری دسته ديگری از نظرات فردی رفقای راه کارگر را نظرات راه کارگر تشخيص دهند. جمعی ممکن است بر اساس پنداشت خودشان از مواضع راه کارگر آن را بايکوت کنند, جمعی به خطا ديدگاههای خود را با آن نزديک تلقی کنند. چاره ای که برای بيان و تبليغ ديدگاههای سازمان در نامه شان مورد اشاره رفقاست «امضا نهادهای رسمی» است. البته رفقا به محدوديت ها و «مشکلات» اين چاره انديشی اشاره نکرده اند و شايد مورد توجه رفقای عزيز نويسنده و امضا کننده نامه سرگشاده هم نبوده است.

رفقا در نامه شان از کميته مرکزی و کميسيون نظارت به عنوان «مديريت قانونی سازمان» نام می برند و ساير نهادهای زيرمجموعه کميته مرکزی را «نهادهای غير منتخب» می نامند. اگر همين نظر رفقا را مبنا قرار بدهيم, در اين صورت وقتی از «امضا نهادهای رسمی» نام می برند, قطعا منظورشان همين دو نهاد است. از اين دو نهاد يکی از آنها بنا بر وظايفی که اساسنامه برعهده اش گذاشته است وظيفه تبليغ و ترويج مواضع اخص سازمان را برعهده ندارد. بقيه هم که از نظر رفقا کارگزار و «نامنتخب» هستند. پس تنها کميته مرکزی سازمان به عنوان نهاد رسمی «امضا»دار باقی می ماند که علاوه بر هدايت تشکيلات بايد مواضع رسمی راه کارگر را مطابق نظر رفقا تبليغ و ترويج کند. تازه شکل ترويج و تبليغ اين نهاد امضا دار به طور عمده محدود است به انتشار اعلاميه. زيرا در شکل های ديگر اصلا بعيد نيست که در همين کميته مرکزی بر سر نظرات اختلاف بوجود آمده و اکثريت و اقليت شود. (شاهدش همين ماجرای نامه و شکاف در کميته مرکزی است)از آنجا که رفقا خواستار آن هستند که «فرصت های برابر» به همه داده شود, اکثريت کميته مرکزی هم مطابق نظرشان نبايد حق «تعبير و تفسير» ديدگاه اقليت را داشته باشد. و لذا اين ارگان «امضادار» و «قانونی» هم بايد مشمول منطق نامه رفقا در رابطه با «فرصت های برابر» شود.

در واقع اگر پايه انحلال يک نهاد تشکيلاتی مقابله با پيامدهای «تعبير و تفسير» اعضايش در آن نهاد باشد, تکليف اعضای سازمان در صورتی که کميته مرکزی «تعبير و تفسير» غلط کرد چه خواهد بود؟ بويژه در رسانه های صوتی رفقا چه راهکاری دارند اگر نهاد «رسمی» خراب کرد؟ و موضعی نادرست گرفت؟ اگر مقابله با «مشکلات» ناشی از «تعبير و تفسير» مجاز می کند که خواستار انحلال نهادی در سازمان شويم, و زمينه شکل گيری اقليت و اکثريت و پيروی اقليت از اکثريت را از اين طريق بلاموضوع کنيم, رفقا حق می دهند که مخالفين «تعبير و تفسير» اکثريت کميته مرکزی هم خواستار انحلال آن شوند و پيروی اقليت از اکثريت را در آن هم به نام «برابری حقوق» همه اعضا بلاموضوع بخواهند؟ چرا کميته مرکزی به خاطر اين که مشروعيت خود را از کنگره گرفته, حق ويژه «تعبير و تفسير» داشته باشد, ولی نهادهای تابعه آن نبايد از هيچ حقی برخوردار باشند؟ در کدام بند اساسنامه سازمان آمده است که نهادهای تابعه مرکزيت در صورت شکل گيری «تعبير و تفسير» در آنها و اکثريت و اقليت در آنها بايد از طريق نامه سرگشاده جمعی منحل شوند؟ و «نامنتخب» هستند؟ آيا نهادهای تابعه کميته مرکزی فقط وظيفه دارند و حقوق ندارند؟

ديکتاتوری نخبه گان قلم زن به نام «برابری فرصت ها»
حتی اگر فرض و فقط فرض کنيم که يک کميته مرکزی بسيار چالاک و بسيار انديشه ورز داريم که هم کليه امور تشکيلاتی را رتق و فتق می کند و هم شب و روز از طريق نوشتارهای تبليغی و ترويجی «امضا دار» و مصاحبه و گفتگو مانع از اين می شود که محصولات فکری حاصل از غور و تفحص اعضای سازمان در «مسيرهای مختلف» و «اتخاذ تاکتيک های متفاوت» به پای سازمان نوشته شود, و اصلا هم دچار اختلاف نظر نمی شود (فرض هايی که می دانيم که چندان واقعی نيستند 2) باز برابری صوری همه افراد در نوشتن نظرات شخصی خود در قسمت بالای سايت از طريق حذف «ديدگاه» به معنای برابری واقعی آنها در بهره برداری از فرصت ابراز نظر نخواهد بود. زيرا همه توانايی, وقت و امکان ابراز نظر در باره زمينه های مختلف سياسی و اجتماعی را نخواهند داشت. و سايت عملا به گروگان معدود افرادی درمی آيد که سروزبان دارتر و خوش قلم تر هستند و شايد چندان غم نان هم ندارند و فرصت دارند که در باره انواع موضوعات اظهار نظر کنند. به اين ترتيب يک محفل سه نفره از قلم زن ها می توانند سايت راه کارگر را در نوشته های خود غرق کنند و با تقسيم کار درونی عملا فضای سايت را به نام «برابری فرصت ها» به دست بگيرند.

سه معضل حذف ديدگاه از سايت و انحلال کميسيون سايت

سه مساله ديگر هم هست: فرض کنيد که درست روزی که خبر زير و رو کردن خاوران با بولدوزرها پخش می شود, رفيقی مقاله ای بنويسد در باره رواج کرست مردانه در ژاپن و در آن مقاله از «فمينيسم مردانه» هم دفاع کند. و يا درست روزی که زبان اسانلو را می برند, مقاله ای بنويسد و در آن با حمله به سنديکاليسم, کارگران را دعوت کند که اختيار اراده خود را به افرادی مثل اسانلو ندهند چرا که اصلا بهتر است اراده خود را به هيچ بنی بشری ندهند. وقتی نهادی نباشد که بخواهد با «تعبير و تفسير» جا و زمان انتشار مقاله اين رفقا را روشن کند, و اين رفقا هم که آزادی بی قيد و شرط بيان دارند, پس مقاله شان قطعا بايد بالای سايت بيايد. به نظر شما کسی که از ايران با هزار فلاکت و دور زدن فيلترينگ به سايت می آيد و به جای خواندن مقاله ای در باره خاوران مقاله ای در باره رواج کرست مردانه در ژاپن در پيشانی سايت می بيند, چه برداشتی از سازمان راه کارگر خواهد کرد؟ حتی اگر در درون مقاله با حروف درشت هم آمده باشد که اين نظر فردی يکی از رفقای راه کارگر است؟
با حذف «ديدگاه» مکانيسم ديگری جز ترتيب دريافت زمانی مقالات قابل انتشار برای قرار گرفتن جای آنها در راس سايت باقی نمی نماند. زيرا درست چنين مکانيسمی است که «تعبير و تفسير» برنمی تابد. و نهاد مفسر هم نمی خواهد و آنقدر ساده است که امکان تعدد تفسير را فراهم نمی آورد.

مساله دوم, مقالات افراد خارج از سازمان راه کارگر است. مقالات آنها را چه بايد کرد؟ و مصاحبه های آنها را؟ آيا بايد حذف کرد؟ يا منتشر کرد؟ مسلما حذف به معنای «تفسير و تعبير» است که رفقا با آن مخالف هستند. اما اگر بايد منتشر کرد جای آنها را چه کسی و چه نهادی تعيين می کند؟ مگر تعيين جا خودش نوعی «تعبير و تفسير» نيست که به اعتقاد رفقا نادرست است؟ و اين همه حساسيت برانگيخته است؟ وانگهی چه معياری داريم در باره اين که مقاله ای و نظری که خارج از راه کارگر انتشار يافته با مبانی و ديدگاههای راه کارگر همراهی دارد يا ندارد؟ رفقا نوشته اند که «اين سازمان عزيز»… مبانی روشن و پذيرفته شده ای دارد» و نوشته اند که «اعضای سازمان ما تا زمانی که در عمل / و تاکيد می کنيم در عمل/ وفادار به اين چهارچوبند بدون قيد و شرط آزاد اند…» بگذريم از اين که بعدا در يادداشت های توضيحی خود نوشته اند که مبانی اين سازمان چندان هم «روشن» نيست, ولی در بحث سايت و ديدگاه وقتی نهادی وجود ندارد و لذا حق تفسير و تعبير به کسی يا کسانی يا کميسيونی واگذار نشده است, انطباق هر نظر و عقيده با «مبانی روشن و پذيرفته شده» راه کارگر چطور بايد محقق شود؟ آيا ملائک آسمانی بايد اين انطباق را تاييد کنند؟ يا سليقه فردی هر فرد تعيين کننده است؟ در اين صورت تاکيد رفقا بر مبانی راه کارگر ديگر چه ارزشی دارد وقتی به نام بهره برداری از برابری فرصت ها عملا هر گونه امکان انطباق نظرات دريافتی با مبانی «روشن» راه کارگر را ناممکن می سازند؟ و سوال ديگر: رفقای نامه سرگشاده قطعا می دانند که معنای افراد خارج از راه کارگر چيست. اينجا ديگر مرزی وجود ندارد. هيچ مرزی! و همه انواع گرايش ها را از چپ تا راست دربرمی گيرد. مناشه امير و حسين شريعتمداری را هم دربر می گيرد. آيا به نظر رفقا بايد چنين باشد؟ يا بايد قيد و بندی باشد؟ و مرزی باشد؟ مثلا آيا همچنان بايد به عبارت مفهوم وسيع چپ استناد کنيم؟ اگر آری بدون يک نهاد تشکيلاتی چطور بايد تشخيص داد که نظری و مقاله ای در کادر مفهوم وسيع چپ می گنجد يا نمی گنجد؟ از کجا بتوانيم تشخيص بدهيم که تشخيص دهندگان مخالفان نظری خود را عمدا به استناد همين عبارت سانسور نکنند؟ و اگر برای نخريدن بلای تعدد تفسير به جان خود و کشمکش هايی که حاصل آن است بايد آتش بزنيم به مالمان و حراج کنيم که همه ببرند, از خود ما به مثابه يک سازمان و از سايت ما به عنوان ارگان سازمان چه باقی می ماند؟

من راه کارگر را نمی گويم, آيا رفقا مغازه های شخصی خودشان را حاضرند به همين ترتيب اداره کنند؟ بدون وجود نهادی تشکيلاتی برای اداره سايت و بدون وجود ديدگاه, نتيجه منطقی بسط نظر رفقا آن است که مقالات نويسندگان خارج از راه کارگر هم بايد به ترتيب دريافت زمانی مقالات بالای سايت بيايد. «تعبير و تفسير» هم که ديگر نيست و نهاد تشکيلاتی مفسر هم که منحل شده است. حاصل نظر رفقا اين می شود که اکثريت اعضای سازمان به شمار محرومان خاموش درآيند و ناظر باشند که «هر لحظه به رنگی بت عيار درآيد»! و سايت سازمان عملا ميدان تاخت و تاز چند نفر افراد قلم زن شود که هر چه دلشان می خواهد به نام راه کارگر در پيشانی سايت بنويسند و هر چه دل شان می خواهد در رسانه های صوتی راه کارگر به نام اين سازمان بگويند. تازه برخی رفقا می گويند که اين الگوی تشکيلاتی جديد نيست. در حالی که پيشنهاد انحلال يک نهاد تشکيلاتی به خاطر اين که «تعبير و «تفسير»ش «مشکل» ايجاد کرده و حذف هر گونه امکان داوری در باره انطباق نظرات دريافتی با مبانی راه کارگر در سايت راه کارگر از طريق حذف ديدگاه و انکار مشروعيت نهادهای زير مجموعه کميته مرکزی به نام «برابری فرصت ها» الگوی تشکيلاتی «نه سازمان» است.

و مساله سوم: رابطه ميان زمان ماندگاری مقالات در بالای سايت و ميزان مقالات دريافتی و ارتباط اين هر دو با حوادث داغ سياسی است. کسی که کمترين آشنايی با کار مطبوعاتی و رسانه ای داشته باشد می داند که وقتی يک حادثه داغ سياسی اتفاق می افتد, تعداد مقالات در باره آن واقعه زياد می شود, برعکس در فضای رخوت و بی حادثه گی, تعداد مقالات دريافتی کم می شود. از سويی روشن است که فضايی که در سايت به طور بلافصل قابل ديدن است محدود است و مثلا اگر قرار باشد چهار مقاله در عرض دو روز برای سايت ارسال شود, مقاله چهارمی از روز دوم به قسمت پائين سايت منتقل می شود و ديگر در معرض ديد بلاواسطه نخواهد بود. چاره چيست؟ چطور بايد زمان ماندگاری مقالات را تعيين کرد؟ اگر بنده خدايی مجموعه ای از مقالات زيرخاکی خود را به منظور درج در سايت بفرستد, يا سه مقاله همزمان بفرستد, هر سه تا بايد زير هم بياييد و سايت تا زمان دريافت مقالات جديد عملا به ارگان شخصی آن بنده خدا تبديل شود؟ رابطه همه اين مجموعه با مطالب نهاد «امضادار» مورد نظر رفقا چيست؟ اگر نهاد «امضادار» يک اعلاميه نوشت و پشتش چندين مقاله آمد عملا به مجاورت محل فعلی ديدگاه در سايت «تبعيد» نمی شود؟ يا خير, بايد برای نهاد «امضادار» جای ويژه داد و مثلا کهنگی و ماندگی سايت را به اين خاطر به جان خريد؟ بعلاوه همه اين ها را بدون يک نهاد تشکيلاتی چطور می توان حل و فصل کرد؟ فقط با توالی ساده چيدن مقالات دريافتی بر روی هم؟

تفسير ارگاني؟ يا تفسير فردي؟

رفيق حسن حسام در يادداشت خود در دفاع از لزوم حذف ستون ديدگاه و در واقع انحلال کميسيون سايت نوشته است:»تا زمانيکه صاحبان اين نظرات ( بگيريم ناسخ و منسوخ) تصميم اکثريت را به پيش ميبرند، بدون قيد وشرط حق دارند نظرشان را تبليغ کنند و البته نه زير نام ديدگاه که عملا خواسته و ناخواسته بازيچه تفسير اين وآن مى شود. منظور از اين وآن رفيق يا گرايش فکری خاصی نيست. فردا اگر من نوعی را هم بگذارند به عنوان مفسر و مسئول، با اين ديدگاه بازی چنان خواهم کرد که تا کنون شده است. زيرا جهان محدود خواهد شد به تفسير معين من از موضوع بحث و از قانون.»

با اين نظر, رفيق حسن حسام به طور اصولی چرا با حق تفسير کميته مرکزی مخالفت نمی کند؟ اگر مطابق نظر اين رفيق, هر کس را در مقام مسووليتی بگذارند خر خود را می راند, و «جهان محدود خواهد شد به تفسير معين» او, اصلا چرا بايد کسی يا کسانی را در مقام مسووليتی گذاشت و زير يوغ تفسير او يا آنها رفت و «جهان محدود» او يا آنها را پذيرفت؟ چرا اصلا بايد فرصتی فراهم کرد که «بازيچه تفسير» اين و آن شد؟ و اگر در اساس نبايد بازيچه تفسير اين و آن شد, و اين برای رفيق حسن اصولی است به چه حقی بايد بازيچه تفسير کميته مرکزی شد؟ رفيق حسن حق نظارت تشکيلاتی را به نام مخالفت با سواستفاده از موقعيت و جايگزين کردن تفسير فردی رد می کند و همزمان می نويسد که «تازمانيکه صاحبان اين نظرات .. ناسخ ومنسوخ تصميم اکثريت را به پيش ميبرند، بدون قيد وشرط حق دارند نظرشان را تبليغ کنند و البته نه زير نام ديدگاه.» از اين رفيق می پرسم: «با کدام معيار می گوييد که تصميم اکثريت را به پيش می برند؟ اين که فرد يا افراد يا گرايش يا گرايش هايی ناسخ و منسوخ نظر اکثريت را پيش می برند يا نمی برند چگونه و کجا تعيين می شود؟ تفسير فردی شماست؟ يعنی شما اگر بگوييد پيش می برند, همه بايد به تفسير فردی شما گردن بگذارند و بگويند پيش می برند؟ اگر آری, از کجا معلوم که نخواسته باشيد ديگران را بازيچه تفسير فردی خودتان بکنيد؟ و اگر باز طبق تفسير خودتان هيچ تفسيری در زمينه بيان نظرات و به طريق اولی نهاد تشکيلاتی مفسر هم نبايد وجود داشته باشد, چرا تفسير خودتان مشمول اين قاعده نشود؟

لطف کنيد توضيح بدهيد که در سايت راه کارگر با حذف ستون ديدگاه اين موضوع پيشبرد نظر اکثريت چطور تعيين می شود؟ با کدام مکانيسم؟ شما وقتی نهادی را که شکل گيری اکثريت و اقليت در حوزه مشخص کارش در سايت مشروط به وجود و کارکرد آن است منحل می خواهيد چه راهی برای شکل گيری اکثريت و اقليت در اين حوزه مشخص کاری باقی گذاشته ايد؟

به گمان من تناقضی که رفقای امضا کننده نامه با آن درگير هستند اين است که منطق استدلال شان اگر چه برای حذف ستون ديدگاه در سايت راه کارگر, است اما در اساس منطقی است که به طور اصولی نه با يک نهاد معين تشکيلاتی و يک ترکيب معين از يک نهاد معين تشکيلاتی, بلکه با اصل تفسير و نظارت تشکيلاتی درمی افتد. اين گرهی است که اصرار رفقا بر خودداری از نام بردن رفقايی که از نظر آنها با تعبير و تفسيرشان در سايت راه کارگر «مشکل» ديدگاه را ايجاد کرده اند, پيش آورده است. آنها اگر می گفتند اين کميسيون معين يا اکثريتش به خاطر اين! و اين! و اين! تصميم مشخص, شايستگی ماندن در مقام خود را ندارند و بهتر است جای خود را به رفقای ديگری بدهند, می شد پذيرفت که با اصل نظارت ارگانی تشکيلاتی, مخالفتی ندارند, اما در اين صورت نمی توانستند خواستار برچيدن ديدگاه از سايت راه کارگر شوند. و فقط می بايست خواستار تغيير اعضای کميسيون فعلی می شدند. اما اين رفقا از آنجا که سندی برای اثبات ناکارآمدی کميسيون فعلی در دست ندارند, و وارد کردن اتهام مشخص به افراد مشخص بدون داشتن سند امر مطلوبی نيست, به دفاع اصولی از لزوم حذف ديدگاه در حوزه سايت رو آورده اند.

رفيق حسن می نويسد که مخالفين نامه سرگشاده «چنين برداشت می کنند که هدف اين جمله ( منظور رفيق جمله شنا در مسيرهای مختلف و اتخاذ تاکتيک های متفاوت است) همانا عدم تبعيت اقليت از اکثريت است. اين رفقا ميخواهند با زدن اين انگ به ما مخاطبين خود را به کژراهه ببرند…» و می نويسد:» رفقای مخالف نامه سرگشاده سر ما را بجرم نظری که نداريم کنار باغچه نبريد.»

رفيق حسن و رفقای ديگری که به همين انتقاد واکنش نشان داده و آن را رد کرده و ناروا و نامنتسب به خود دانسته اند شايد طرفدار تبعيت اقليت از اکثريت باشند, اما فقط جايی و زمانی که زمينه شکل گيری اقليت و اکثريت را از قبل بلاموضوع کرده باشند. آنها بر تبعيت اقليت از اکثريت تاکيد می کنند, ولی خيالشان جمع است که اگر نظرشان پيش برود و کميسيون سايت منحل شود و ديدگاه حذف شود, اصلا ارگان مفسری باقی نمی ماند که بخواهد دچار تنوع تفسير شود تا بعد در آن گرايش اقليت و اکثريت شکل بگيرد و بعد اقليت مجبور باشد از رای اکثريت تبعيت کند. اين رفقا طرفدار تبعيت اقليت و اکثريت هستند فقط به شرطی که قبل از آن پايه مادی شکل گيری اقليت و اکثريت را به نام «برابری در فرصت ها» از ريشه زده باشند.
باری! گفتنی زياد است. بماند برای يادداشتی ديگر

—————————————————————–
توضيح در باره تاکتيک را از جمله به اين دليل لازم دانستم که برخی از رفقا در نامه هايشان موضوع را قاطی کرده اند. مثلا در نوشته رفيق حسن حسام فرقی ميان تئوری و نظريه با تاکتيک وجود ندارد.

هر کس می خواهد وضع و حال واقعی ارگان «امضادار» را بداند که مطابق نظر نويسندگان نامه سرگشاده قرار است پس از حذف ديدگاه در سايت و حراج ارگان راه کارگر در ميان نظرات ناسخ و منسوخ, از سازمان و تشکيلات و خط رسمی آن دفاع کند, بهتر است حتما نامه انتقادی رفيق ح …را چند بار با دقت بخواند. آن «نه سازمان» و «نه تشکيلات» که رفقای منتقد نامه سرگشاده می گويند نمونه اش همين نامه است! بگذاريد فشرده ای از آن را در اينجا بياورم :

«در پی نامه اعتراضی من به شعار «مرگ بر سرمايه داران سودجو», که در اعلاميه سازمان آمده بود, امروز نسخه اصلاح شده «نشريه راه کارگر» شماره 376 را دريافت کردم, که بدون توضيحی اين اشتباه را تصحيح کرده است که خود قدمی است بجلو…. وقتی به سايت سازمان مراجعه کردم ديدم نسخه سومی از اين اعلاميه در سايت است که آنجا تنها شعار » مرگ بر سرمايه داران سودجو » حذف شده است…..در اين زمان که برای شما مينويسم سه نسخه از اين اعلاميه را بنام کميته مرکزی داريم. يکی در سايت بدون شعار «مرگ بر سيستم استثمارگر و جنايتکار سرمايه داری» و بدون شعار «مرگ بر سرمايه داران سودجو» . نسخه دوم که در نشريه راه کارگر شماره 376 با شعار «مرگ بر سرمايه داران سودجو».. نسخه آخر از اين اعلاميه .. با شعار «مرگ بر سيستم استثمارگر… . يعنی 3 ورژن گوناگون از يک اعلاميه و دو ورژن گوناگون از نشريه راه کارگر شماره 376…»
ببنيد «نه تشکيلات» و «نه سازمان» چه بلايی بر سر سازمان راه کارگر آورده است که ديگر حتی نمی تواند يک عدد اعلاميه ساده و بی دردسر هم بدهد.

5 اردیبهشت 1388 22:04

بخش دوم: در باره تاکتیک در سازمان, و «نه سازمان »

در بخش نخست مقاله ام در پاسخ به نقد رفیق تقی روزبه در بندی که با سرتیتر «تاکتیک»در سازمان, و «نه سازمان «؛ ایده تساوی گرایش ها, مرحله انتقالی به سمت انحلال کامل» شروع می شود خط 7 از صفحه 9 در نسخه ورد سهوا به جای تبعیت اقلیت از اکثریت نوشتم: تبعیت اکثریت از اقلیت . در همین بند متاسفانه در چند جای دیگر هم همین خطای سهوی تکرار و به جای تبعیت اقلیت از اکثریت , نوشته شده, تبعیت اکثریت از اقلیت. به همین دلیل نسخه اصلاح شده زیر را رفقا استفاده کنند.
از همه رفقا به خاطر این اشتباه پوزش می خواهم.
توضیح این که بخش دوم این نوشته را به محض آماده شدن می فرستم.

رضا سپیدرودی

در باره تاکتیک در سازمان, و «نه سازمان »
پاسخ به نقد رفیق تقی روزبه

یادداشتم با عنوان «از آزادی نظر و گرایش تا تنوع تاکتیک ها و شنا در مسیرهای مختلف» مندرج در خبرنامه درونی سازمان از سوی رفیق تقی روزبه مورد انتقاد قرار گرفته است. من از این انتقاد استقبال می کنم و سعی می کنم از فرصتی که فراهم آورده است برای تشریح جوانب دیگری از بحث تاکتیک در نامه سرگشاده رفقا و دفاع رفیق تقی روزبه از آن و همچنین مساله «نه سازمان» استفاده کنم. رفیق تقی روزبه در نقد خود فضاسازی ها و تعابیر نادرست به کار برده و به من نیش و کنایه زده است. من از کنار آنها می گذرم . وی همچنین به نکاتی اشاره کرده است که ارتباطی با بحث تاکتیک ها ندارد. آنها را هم کنار می گذارم تا بتوانم به جوهر اصلی نظرش بپردازم. البته به بحث های سایر رفقا هم در جای خود اشاره خواهم کرد. اما برای این که به تحریف نظر متهم نشوم ناچارم همه جا نقل قول مستقیم و استدلال های مشخص بیاورم و این شوربختانه نوشته را بسیار طولانی خواهد کرد. کار و اشتغالات جنبی سنگین دیگر و وسعت و تعدد مواردی که ناگزیر باید به آن پرداخت مجال این که مجموع پاسخ ام را در یک نوشته خلاصه کنم از من گرفته است. از این رو فعلا بخش اول این نوشته را که آماده کرده ام می فرستم و بخش دوم را پس از آماده شدن خواهم فرستاد. پیشاپیش از طولانی شدن این نوشته از همه رفقا عذر می خواهم.

چه کسی «دست کاری عامدانه» کرده است؟
رفقایی که نوشته مرا خوانده اند می دانند که من فقط به یک بند از نامه سرگشاده پرداخته ام و چیزی را که در باره تاکتیک ها گفته اند نقد کرده ام. رفیق تقی روزبه در دفاع از آن نامه, من و رفقای منتقد نامه سرگشاده را متهم کرده است که دو «دست کاری عامدانه» در نظر آن رفقا کرده ایم. از نظر او این دو «دست کاری عامدانه» بشرح زیر است:

» نخست آنکه مساله فرایند اتخاذ تاکتیک را ازمتن فضای مطرح شده درآن،فضای اندیشه ورزی،جداکرده اندوآن رابه تمامی فضاهای دیگری که مورد نظرامضاء کنندگان نامه نیست تعمیم داده اند و دوم آنکه، زمان را دریک نقطه منجمدکرده وطرح یک مسأله کلی وباخصلت فرایندی را(که اساسا باقرارگرفتن درطول یک دیگرقابل درک است، بصورت عرضی ودرلحظه منجمد شده وبااهمیتی هم ارز عنوان کرده اند. به عبارت دیگرتاکتیک های گوناکون درزمان های متفاوت را به تاکتیک های گوناگون درزمان واحد وبااهمیت یکسان ازنظرتعلق آن به اکثریت یا اقلیت تبدیل کرده اند».

اولا: شکل نقد رفیق تقی روزبه بر نظر من خودش اولین «دست کاری عامدانه» است. رفیق به چه حقی فعل جمع را در مورد نوشته من به کار می برد؟ آیا می خواهد القا کند که این نوشته جمعی تهیه شده و نظر همه مخالفین نامه سرگشاده است؟ اگر این است به هیچ وجه صحت ندارد. مطلب مربوط به تاکتیک را من خود بدون هیچ نوع بحث و نظرخواهی جمعی با سایر رفقا نوشته ام و مسوولیت آن هم تماما با خود من است. ممکن است مورد تایید رفقا باشد یا نباشد. هر چه باشد مسوول نوشته فردی من خود من هستم و رفیق تقی روزبه یا هر رفیق دیگری اگر نقدی و نظری دارد به من برمی گردد و هیچ تعهدی برای هیچ رفیقی چه در میان امضا کنندگان نامه چه مخالفین آن ایجاد نمی کند. به عبارت دیگر رفیق تقی روزبه اگر می خواهد با استناد به نوشته فردی من بگوید که در آن دست کاری صورت گرفته است, اخلاقا و منطقا حق ندارد بگوید که همه مخالفان نامه سرگشاده دست کاری عامدانه کرده اند. می تواند بگوید سپیدرودی چنین کرده است و برای نظرش دلیل هم بیاورد. به همین جهت من در نقل قول از نوشته های این رفیق هرجا که خطابش به نوشته من است, افعال جمع را به مفرد برمی گردانم. توصیه من به رفیق تقی روزبه این است که از این نوع دست کاری های عامدانه پرهیز کند.

ثانیا: اولین دست کاری مورد ادعای رفیق تقی روزبه در نوشته من بکلی بی معناست. و او هیچ سندی برای اثبات آن ندارد. رفقا اگر به نوشته من مراجعه کنند می بینند که من هیچ چیز, هیچ بند یا کلمه یا واژه ای به عین دست نوشته رفقا نیافزوده ام, بلکه همان را عینا آورده ام و گفته ام که معنایش چیست. این که من تاکتیک را به مثابه فراخون عمل و به مثابه فرایند شکل گیری در درون سازمان تفکیک کرده ام, «دست کاری» نامیده نمی شود, تحلیل و استدلال نامیده می شود. تقسیم بندی من اگر غلط است رفیق تقی روزبه بیاید توضیح بدهد که چرا غلط است, ولی حق ندارد بگوید که چون تاکتیک را به دو فرایند تقسیم کرده ای, در نظر رفقا دست کاری کرده ای. وی مدعی است که سپیدرودی» مساله فرایند اتخاذ تاکتیک را ازمتن فضای مطرح شده درآن،فضای اندیشه ورزی، جداکرده وآن رابه تمامی فضاهای دیگری که مورد نظرامضاء کنندگان نامه نیست تعمیم داده است.»
خوب اشکال این کار چیست؟ مگر تاکتیک فقط امری مربوط به «فضای اندیشه ورزی» است که باید همانجا زندانی شود؟ یا فضای عمل هم بخشی از تعریف محتوای تاکتیک است؟ آیا رفیق تقی روزبه انکار می کند که تاکتیک از جنس مشخص است؟ انکار می کند که یک سازمان واحد بر سر هر موضوع مشخص نمی تواند چند تاکتیک «متفاوت» «اتخاذ» و در چند مسیر مختلف شنا کند؟ اگر انکار می کند خوب بیاید دلایلش را بنویسد, ولی نمی تواند اصل استدلال مرا با گفتن این که به چه دلیل شکل گیری یک تاکتیک در درون سازمان و تاکتیک به مثابه فراخوان عمل را از هم تفکیک کرده ام رد کند. وی اگر مشکلی در درک نظر من نمی داشت, آنوقت بنا به قاعده باید از همان اشاره ام در نوشته, جایی که آوردم که»تاکتیک حلقه واسطی است که اندیشه را به عمل پیوند می زند» بسهولت درمی یافت که موازین و قواعد درونی دو نیمه سازنده یک تاکتیک یکسان نیستند و نمی توانند باشند و در حالی که در حوزه اندیشه بسیط ترین شکل بحث و اظهار نظر و انتقاد و بیان و تشریح دلایل صحت اتخاذ این یا آن تاکتیک در درون یک سازمان نه تنها مجاز که الزامی و حیاتی است, در نیمه دوم آن انسجام و یکپارچگی و تبعیت اقلیت از اکثریت است که مهم و ضروری است وگرنه وحدت در عمل بلاموضوع می شود.
از اینها گذشته مگر رفیق تقی روزبه مفسر «انحصاری» درک و نیات و مقاصد نویسندگان نامه سرگشاده است که می گوید منظور آنها از «اتخاذ تاکتیک های مختلف» همانا عدم اتخاذ تاکتیک های مختلف بوده است؟

از نظر این رفیق دومین «دست کاری عامدانه» من در نامه سرگشاده رفقا این است که من گویا «تاکتیک های گوناکون درزمان های متفاوت را به تاکتیک های گوناگون درزمان واحد وبااهمیت یکسان ازنظرتعلق آن به اکثریت یا اقلیت تبدیل کرده ام».
واقعا برای من مایه حیرت است که در حالی که متن نامه سرگشاده رفقا در دسترس همه است و نوشته من هم در دسترس رفقاست رفیق تقی روزبه چطور به خود جرات می دهد چنین صریح و ناهنجار و «عامدانه» در اصل نوشته آن رفقا «دست کاری» کند. رفیق عزیز! شما لطفا با انگشت به من نشان بدهید که در عبارت مورد نقد من در نامه سرگشاده رفقا کلمات «گوناگون» و «زمان های متفاوت» کجاست؟ و اگر نیست که نیست, و خودتان که این دو کلمه «زمان و «گوناگون» را به آن عبارت تزریق کرده اید کارتان مگر «دست کاری عامدانه» نیست؟
و ای کاش به همین حد از «دست کاری عامدانه» رضایت می دادید. نوشته اید:
اگرگزاره نقل شده ازنامه … نفره را یک باردیگر با دقت مرور کنیم خواهیم دید که دارد به صراحت از اندیشیدن و راه گشائی کردن از این طریق برای اتخاذ تاکتیک های جدید – با قید اگرلازم بود- صحبت می کند….بدیهی است که حاصل تاکتیکی این اندیشه ورزی می تواند متفاوت از تاکتیک های موجود و یا قدیم باشد و به منزله شنا در جهاتی دیگر…. از نظر رفقا اندیشیدن در مورد تاکتیک های جدید، و متفاوت و یا خلاف تاکتیک های قدیم و تاکنونی و شنا کردن درجهت دیگر،عین کفرگوئی است. »
در واقع شما پس از آن که دو کلمه «زمان» و «گوناگون» را به نوشته رفقا «عامدانه» تزریق کرده اید , به «دست کاری» ادامه داده و یواشکی «تاکتیک های موجود و قدیم» و نیز «جدید» را هم از پنجره به آن عبارت وارد کرده اید.
عین عبارت نامه سرگشاده رفقا که من در نوشته ام به آن پرداختم و نقل کردم این است:
«اندیشیدن و راه گشایی کردن برای رسیدن به افق آرمانی ما اگر لازمه اش شنا کردن در مسیرهای مختلف یا بیان و اتخاذ تاکتیک های متفاوت است, این در نباید بر روی هیچ رفیقی بسته بماند و امری انحصاری نیست.»
همین عبارت پس از «دست کاری های عامدانه» رفیق تقی روزبه می تواند به شکل زیر درآید:
«اندیشیدن و راه گشایی کردن برای رسیدن به افق آرمانی ما اگر لازمه اش شنا کردن در مسیرهای مختلف در زمان های گوناگون یا بیان و اتخاذ تاکتیک های متفاوت جدید و متفاوت از تاکتیک های قدیم و موجود باشد, این در نباید بر روی هیچ رفیقی بسته بماند و امری انحصاری نیست.»

پس تا اینجا این رفیق تقی روزبه است که عین عبارت نامه سرگشاده رفقا را «عامدانه دست کاری» کرده است و به این هدف نیز که آنها را به خیال خود از زیر انتقاد «نه سازمان» و الگوی تشکیلاتی جدیدشان بیرون بکشد. سوال من از این رفیق این است: آخر شما برای چه این کار را می کنید؟ واقعا چه فایده ای دارد که روز روشن در نظر رفقایتان دست کاری می کنید؟ در نقدتان به من نوشته اید که «ر. سپیدرودی ینقد خویش به نامه … نفره را با نقل قول از یک عبارت نامه …. و استتاجات دلبخواهی از آن بنا می نهد. به طوری که اگر این زیربنای نقد او دچار سستی شود کل بنای ساخته شده فرو خواهد ریخت.»
یعنی برای شما حمله به نظرات من این قدر مهم و حیاتی است که حاضرید به خاطرش چنین فاحش و ناهنجار به اندازه یک سوم کل عبارت نامه سرگشاده رفقا به آن صفات و کلمات جدید وارد کنید؟ و عامدانه در آن دست کاری کنید و بعد همین دست کاری را زیر پرده اتهام به من پنهان کنید؟

بحث علنی وبحث درونی
رفیق تقی روزبه پس از دست کاری های عامدانه اش در نامه سرگشاده رفقا و در جستجو به دنبال وسیله و بهانه ای برای حمله به یادداشت من یک دفعه کشف مهمی کرد و متوجه شد که من چون در نوشته ام چند بار از اتخاذ تاکتیک در درون سازمان نام برده ام, پس جایی هم که از آزادی کامل بحث در باره تاکتیک ها سخن گفته ام منظورم در درون سازمان بوده و پس من لابد فقط طرفدار بحث های درونی هستم و پس من «حکم به درونی کردن مباحثا ت – حبس اندیشه – داده ام.»
این رفیق پس از این که این کاریکاتور مضحک را از نظرات من ساخت شروع کرد به تاخت و تاز به کاریکاتور خودساخته اش و هر چه در توان داشت به آن کاریکارتور گفت. و اصلا یک سوم مقاله اش فقط همین است که ثابت کند که گویا من با بحث علنی در باره تاکتیک ها مخالف ام و گویا طرفدار زندانی کردن بحث ها در درون سازمان هستم و البته به خاطر این مخالفت»فرسنگ ها با سطح رشد موجود آگاهی بشریت فاصله «دارم.
من البته از خودم نپرسیدم که علت این تحریف صریح نظر من از سوی رفیق تقی روزبه چیست؛ که آورده اند: چو دانی و پرسی, سوالت خطاست. رفیق تقی روزبه باید هم بحث علنی و درونی از خودش بسازد و روی آن مانور بدهد. جایی ندارد که بخواهد آنجا بایستد و به نظر من حمله کند و بنابراین اول یک کاریکاتور از نظر من می سازد و بعد به آن کاریکاتور حمله می کند.
و اما بعد: این ادعا که گویا من به خاطر اشاره به درون سازمان در تشریح ضوابط شکل گیری تاکتیک در حوزه اندیشه, فقط طرفدار بحث درونی هستم راستش می ترسم حتی مرغ پخته را هم به خنده بیاندازد.

اولا من حتی اگر هیچ چیزی و مطلقا هیچ چیزی بیشتر از همین عبارت ننوشته باشم که» اندیشه را با مصوبه و آیین نامه نمی توان به بند کشید «باز به استناد همین یک جمله نمی توانم به حکم منطق فقط جانبدار بحث های درونی باشم. یک سازمان از طریق مصوبات و آیین نامه هایش که اساسنامه پایدارترین آن است معنا می یابد. من که می نویسم حتی مصوبه نمی تواند مانع پرواز اندیشه شود, چطور می توانم جانبدار «حبس اندیشه» در درون سازمان باشم؟ این در حالی است که من یک بند کامل در تشریح لزوم آزادی کامل اندیشه و اندیشه ورزی در نوشته ام آورده ام که با هیچ نوع دست کاری نمی شود از آن بی اعتقادی من به بحث علنی را بیرون کشید. رفیق تقی ! شما به چه دلیل این طور ناهنجار نظر مخالف تان را تحریف و دست کاری می کنید؟ فقط برای این که بتوانید به آن حمله کنید؟

ثانیا: من درست به خاطر این که همیشه نسبت به تحریف نظر دیگران حساس هستم و از «دست کاری عامدانه» نظرات مخالف خودم شدیدا نفرت دارم و چنین کاری را به هیچ وجه سازگار با اخلاق و روحیات خودم نمی دانم, همیشه در هر بحث سعی می کنم, نظر مخالف را درست همانطور که خود را بیان و تشریح می کند در محک داوری و نقد بگذارم. رفقا در نامه سرگشاده خود جایی که بحث شنا در مسیرهای مختلف و اتخاذ تاکتیک های متفاوت را مطرح کرده اند آن را به «افق آرمانی ما» پیوند زده اند. و برای این که جای تردیدی نماند که منظورشان از «ما» کدام «ما» است اضافه کرده اند که «این در نباید بر روی هیچ رفیقی بسته بماند» و باز برای این که محدوده «هیچ رفیقی» را صراحت بدهند به «اعضای سازمان ما» اشاره کرده اند. در واقع آنها آزادی شنا در مسیرهای مختلف و اتخاذ تاکتیک های متفاوت در درون سازمان ما و برای اعضای سازمان ما را مطرح کرده اند. به همین دلیل من به ضوابط شکل گیری تاکتیک در درون سازمان ما هم اشاره کردم تا جوهر واقعی نظر این رفقا را به همان شکلی که خودشان آن را آورده اند مورد نقد قرار داده باشم و نه پنداشت و تصورات خودم را . مطرح کردن رابطه چند وجهی میان اندیشه ورزی, اتحاد در عمل, تاکتیک و تبعیت اقلیت از اکثریت در رابطه با درون سازمان, نتیجه وفاداری من به شکل بیان همین مساله در نامه سرگشاده رفقا بود و مطلقا متضمن نفی لزوم بحث های علنی راه کارگری ها در باره تاکتیک و یا بدتر از آن اعتقاد داشتن من به «حبس اندیشه» در درون سازمان راه کارگر نیست.

ثالثا: هر گاه برای رفیق تقی روزبه و یا سایر رفقا جالب باشد که بدانند در باره رابطه بحث درونی و علنی چه فکر می کنم, در این صورت باید بگویم که من جز مواردی محدود از طرفداران پر و پا قرص بحث علنی هستم. آن موارد محدود هم موارد امنیتی است و یا مواردی است که بحث علنی خاصیت تاکتیک را می سوزاند. مثلا اگر داریم بحث می کنیم که چه تشکل پوششی در داخل کشور خوب است بزنیم که بتوانیم به بهانه آن فعالیت های سازمانی بکنیم, طرح علنی چنین بحثی مفید نیست. اما این که در میان ما تاکتیک های متفاوت شکل بگیرد و این که بخواهیم در باره آنها بحث علنی بکنیم, هیچ مانعی ندارد و خیلی هم می تواند مفید باشد. هر چند رفیق تقی روزبه مساله درون سازمان را بهانه کرد که چوب طرفداری از «حبس اندیشه» در درون سازمان را بر سر من بشکند, و من که نوشته ام اندیشه را نمی توان و نباید محدود و مقید کرد را طرفدار انقیاد اندیشه جا بزند, ولی من از همین فرصت استفاده می کنم تا به او و رفیق پیران آزاد و احیانا رفقای دیگر «همدل» با این دو رفیق پیشنهاد کنم که اگر واقعا مثل مارکس معتقد هستند که «کمونیست ها پنهان کردن نیات خود را ننگ می دانند» نظرات شان را در باره مدل های سازمان یابی به شکل علنی مطرح و طرفداران نظر مخالف را به چالش بگیرند. خودسانسوری نکنند, جویده جویده حرف نزنند, روش راه ببانداز, جا بیانداز نباید در یک سازمان کمونیستی خریدار داشته باشد و یا بر زدن نظر در لابلای مقالات روزمره. من شخصا از بحث علنی در باره شکل ها و مدل های سازماندهی و مساله تاکتیک ها و جنبش توده ای استقبال می کنم.

رابعا: هر کس حق داشته باشد به من اتهام طرفداری از «حبس اندیشه» در درون سازمان را بزند, آنها که سالهاست مرا می شناسند و از نوع فعالیت ها و کارم اطلاع دارند, و به شمول آنها رفیق تقی روزبه , اخلاقا حق زدن چنین اتهامی را ندارند. زیرا من همیشه نظراتم را صریح و علنی نوشته ام و از نقد نظرم هم استقبال کرده ام و بیش از 90 درصد چیزهایی که در 20 سال اخیر نوشته ام اصلا حصار سازمانی نداشته است. هر چند که مورد بهره برداری سازمان قرار گرفته است. اتفاقا حالا که بحث به این جا رسید شاید بی جا نباشد جهت اطلاع رفقا برایشان بنویسم که در دوره حاضر مقابله نظری با رفرمیسم آنارشیستی و سازمان ستیزی را بسیار پر اهمیت می دانم. خط «نه سازمان» در درون راه کارگر اگر بخواهد به ترویج و تبلیغ علنی از طریق جویده گویی و در لابلای مقالات روزمره رو آورد, نباید تردید داشته باشد که با ادامه نقد علنی هم روبرو خواهد شد. البته من «شبح » نیستم. یک الف آدمم که چه «محسوس» باشم چه «نامحسوس» همیشه حرفم را می زنم و نظرم را می گویم و همیشه از جنگیدن زیر آفتاب هم لذت برده ام.

نقد سیاه نقد متناقض است
هدف نقد سالم در درون یک سازمان باید روشن کردن دیدگاهها و نظرات, فهم بهتر جوهر عقاید متفاوت, و گشودن راهی به سوی درک متقابل یکدیگر از این طریق باشد. (رفیق تقی! عجله کنید و فورا یک کیفر خواست جدید برایم صادر کنید: دوباره نوشته ام درون سازمان. دست به کار شوید . یک سبد از اتهامات جدید تا حد دشمنی با تمدن معاصر برایم دست و پا کنید, و روی این ویراژ بدهید که چرا نقد سالم در درون سازمان را آورده؟ پس لابد ریگی به کفش داشته و معتقد به نقد ناسالم در بیرون سازمان است. بعد بردارید بنویسد: نقد خوب است! سلامت خوب است! علنیت خوب است! هوای آزاد خوب است! نقد بیرون سازمان خوب است! و…. باری بگذریم و به بحث اصلی برگردیم:) نقد سالم چون خدمت گذار هدفی شریف است, خود به مثابه وسیله نیز شرافتمندانه است یا باید باشد. البته چنین نقدهایی هم می توانند یا به خاطر ابهام در اندیشه یا کم توانی در خصلت بندی مفاهیم و غیره حاوی خطاهای بینشی, سهل انگاری یا تناقض باشند, با این حال یکی از معیارهای تشخیص نقد سالم از نقد سیاه, تضاد زاویه نقد است. بگذارید نظرم را با مثالی ساده توضیح بدهم. اگر محتوای نقد شما بر یک نظر این است که آن نظر مثلا حمایت از طبقه بورژوازی است, نمی توانید در همان نقد, همزمان صد و هشتاد درجه بچرخید و یقه صاحب نظر را بگیرید و بگویید به چه دلیل از بورژوازی حمایت نکرده ای؟ وقتی از دو سوی متضاد مورد نقد قرار بگیرید حق دارید با خود بگویید این نقد سیاه است. حق دارید در سلامت هدف نقد تردید کنید.
رفیق تقی روزبه حدود یک سوم نوشته اش را به حمله به نظر من اختصاص داده است که چرا چند بار کلمه درون سازمان را در رابطه با اندیشه ورزی در حوزه تاکتیک تکرار کرده ای. او از این تکرار کشف کرده است که گویا من با بحث علنی مخالفم. بعد در همان نقد همزمان 180 درچه چرخیده است و از من انتقاد کرده است که گویا منطق اتخاذ تاکتیک را نمی فهمم و نمی دانم که اصلا جای اتخاذ تاکتیک در درون سازمان نیست و باید از خود توده ها به دست بیاید. رفیق تقی روزبه با تاکید بر «درک آشفته و غلط » من از «تاکتیک» نوشته است:»گوئی تاکتیک حقیقتی است که در درون یک سازمان.. قابل ساخته و پرداخته شدن و قابل کشف و دستیابی است. و گویا تاکتیک امری نیست که توسط خود توده ها و زحمتکشان و در میدان مبارزه شان و از طریق پراتیک و دیالوگ اشان حول آن ساخته و پرداخته می شود.»
و همین طور ادامه داده است:» تاکتیک های توده ای و معطوف به مبارزه طبقاتی از دل خود مبارزات بیرون زده می شود و نه مستخرج از متن قیاس و استقرا مقولات ذهنی این یا آن فرد و این یا آن سازمان!»
و بعد اتهام پشت اتهام: سپیدرودی مدافع «قیم مآبی» است, «شیوه کارش قرابت عجیبی دارد با «شیوه کار مجاهدین و حزب کمونیست کارگری», در «سیمایی زمخت و یکدست » می خواهد «جنبش ها» را «کنترل» کند. و خلاصه همینطور مثل نقل و نبات هر اتهامی خواسته است بارم کرده است ( و حتی وقتی مطلقا کم آورده است رسما به جای من هم نوشته است و گفته است که من نوشته ام 1)
تضاد زاویه نقد رفیق تقی روزبه واقعا تماشایی است. رفیق عزیز! شما چطور به خودتان جرات می دهید که هم بنویسید که تاکتیک در درون یک سازمان قابل ساختن و پرداخته شدن نیست و مرا متهم کنید که این را نفهمیده ام و بعد همزمان از من انتقاد کنید که چرا تاکتیک را صرفا به اندیشه ورزی محدود نکرده و به «تمامی فضاهای دیگر» هم «تعمیم» داده ام؟ بالاخره من محکومم به این دلیل که بحث تاکتیک را فقط به درون سازمان محدود نکرده بلکه از آن به مثابه فراخوان عمل هم یاد کرده و آن را به «تمامی فضاهای دیگر» کشانده ام و در نوشته ام به رابطه «فراخوان عمل » و «مخاطبین تاکتیک» یعنی همان کسان که شما از آنها به عنوان «توده ها و زحمتکشان» یاد کرده اید, اشاره کرده ام, یا محکومم که چرا چنین اشاره ای نکرده ام؟ آیا با منطق سازگار است که هم به خاطر اشاره کردن و هم اشاره نکردن «به تمامی فضاهای دیگر» آدم را محکوم بکنید؟ در کدام محکمه ای این چنین حکم صادر می کنند؟ می دانید این تناقض شما چیست؟ این تناقض شما مکافات نقد سیاه است! اگر شما تعمیم من در بحث تاکتیک به «تمامی فضاهای دیگر» را نادرست و نتیجه تفسیر غلط و دست کاری عامدانه نظر نویسندگان نامه سرگشاده از سوی من می دانید, لاجرم جایی باید خودتان روشن کنید که اصل تعمیم را درست می دانید یا غلط و توضیح بدهید که از تاکتیک بدون تعمیم آن به عرصه عمل و به «مخاطبین تاکتیک» جز بحث آزاد بر سر تاکتیک ها در درون سازمان چه باقی می ماند؟
ولی شما هم از من شاکی هستید که چرا تعمیم داده ام, هم شاکی هستید که چرا نداده ام چرا که اگر داده بودم باید می فهمیدم که اصولا تاکتیک «در درون یک سازمان.. قابل ساخته و پرداخته شدن و قابل کشف و دستیابی» نیست!
من به محتوای نظر اخیر شما جداگانه خواهم پرداخت, ولی در سطح فعلی بحث فقط می خواهم اشاره کنم که شما وقتی خودتان اعتقاد دارید که «تاکتیک های توده ای و معطوف به مبارزه طبقاتی از دل خود مبارزات بیرون زده می شود» و نمی تواند «مستخرج از متن قیاس و استقرا مقولات ذهنی این یا آن فرد و این یا آن سازمان!» باشد پس چرا آن همه به خودتان زحمت دادید و نظر صریح رفقای نویسنده نامه سرگشاده را با «دست کاری عامدانه» عوض کردید که ثابت کنید منظور آن رفقا از عبارت شنا در مسیرهای مختلف و اتخاذ تاکتیک های متفاوت, صرفا محدود به حوزه اندیشه ورزی بوده و نه حوزه فراخوان به عمل. پس چرا نوشته اید:»با هیچ ترفندی نمی توان باور به اتخاذ تاکتیک های متفاوت و هم ارز در یک زمان را در حوزه عمل به آن (رفقای امضا کننده نامه) نسبت داد»؟ اگر تاکتیک های متفاوت و هم ارز در یک زمان را در حوزه عمل نمی توان به رفقای امضا کننده نامه سرگشاده نسبت داد, معنایش فقط می تواند آن باشد که از نظر شما آنها نیز جانبدار وحدت تاکتیکی هستند و همزمان جانبدار تنوع نظری و آزادی اعضای سازمان در بحث بر سر تاکتیک در سازمان ما. اگر این برداشت شما درست است, پس شما فقط به من نیست که حمله می کنید. فقط مرا «قیم مآب» و روش کار مرا دارای «قرابت عجیب» با روشن کار «مجاهدین» نمی دانید, روش آنها را هم «قیم ماب» و دارای «قرابت عجیب» با «روش کار مجاهدین و حزب کمونیست کارگری» می دانید. زیرا آنها هم از آزادی اعضای سازمان در بحث و اظهار نظر پیرامون اتخاذ تاکتیک ها نوشته اند , در حالی که شما معتقدید افرادی که اصلا بخواهند تاکتیک را از درون سازمان ها دربیاورند قیم مآب و «سنتی» و دارای «قرابت عجیب» با روش کار «مجاهدینی» و چه و چه هستند.

«تاکتیک»در سازمان, و «نه سازمان «؛ ایده تساوی گرایش ها, مرحله انتقالی به سمت انحلال کامل
من نشان دادم که رفیق تقی روزبه از طریق دست کاری عامدانه در نظر مندرج در نامه سرگشاده در حوزه تاکتیک سعی کرد با انتقاد من از این نظر مقابله کند و دچار تناقض گویی و تضاد زاویه نقد شد. یک نمونه دیگر از همین تضاد را می توان در دفاع او از نامه سرگشاده و رابطه آن با نظر خودش در مورد تاکتیک مشاهده کرد. موضوع از دو حال نمی تواند خارج باشد: یا رفیق تقی روزبه واقعا معتقد است که نویسندگان نامه سرگشاده از وحدت تاکتیکی در عمل جانبداری می کنند و خود نیز طرفدار آزادی در نظر و وحدت در عمل است, یا از نظر نامه سرگشاده به این دلیل حمایت می کند که آنها از وحدت تاکتیکی جانبداری نمی کنند و منظورشان از «شنا در مسیرهای مختلف» و «اتخاذ تاکتیک های متفاوت» این است که هر کس آزاد باشد بر اساس تاکتیک خودش عمل خود را سازمان دهد. اگر نظر اول را قبول دارد و تفسیرش این است که نامه سرگشاده به تفسیر اول وفادار است و نظر منتقدان نامه و به شمول آنها نظر من غلط و تفسیرمان دلبخواهی است در این صورت طبیعی است که حق ندارد به وحدت در تاکتیک حمله کند. برای این که آدم به چیزی که به صحت آن اعتقاد دارد حمله نمی کند. اگر نظر دوم را قبول دارد یعنی معتقد است که اصلا وحدت تاکتیکی و اتحاد در عمل الزامی نیست و هر صدایی باید عمل خودش را بر اساس تاکتیک خودش سازمان بدهد در این صورت نمی تواند درستی تفسیر منتقدان نامه سرگشاده و به شمول آنها تفسیر مرا از نامه سرگشاده انکار کند و بگوید که غلط برداشت کرده ای. می تواند بگوید شما درست برداشت کرده اید, و نامه سرگشاده واقعا هم اصل اتحاد در عمل را قبول ندارد و بعد هم می تواند نظر مرا رد کند و توضیح دهد که اصلا اتحاد در عمل را نباید قبول داشت. و هر که قبول داشته باشد, تفکرش «سربازخانه ای» است و غیره. ولی نمی شود هم مرا به تفسیر غلط از نظر مندرج در نامه سرگشاده در باره تاکتیک متهم کند و بنویسد که نامه سرگشاده طرفدار وحدت در عمل است, هم از نامه سرگشاده دفاع کند و هم به وحدت در عمل حمله کند. رفیق تقی روزبه اگر خودش به وحدت تاکتیکی در عمل باور ندارد و در عین حال نظر نویسندگان نامه را مدافع وحدت در عمل می داند به لحاظ اصولی مجاز نیست از مضمون نامه سرگشاده دفاع کند. با این حال این رفیق هم از نظر آنها دفاع می کند و هم به همان نظر در قالب تفسیر منتقدین و تفسیر من حمله می کند. برای من واقعا مشکل است که بخواهم کلمه ای در توصیف این شیوه برخورد و دلایل این نوع در آغوش کشیدن های مصلحت اندیشانه بشدت غیر اصولی رفیق تقی روزبه از رفقای نامه سرگشاده …. رفیق پیدا کنم که بار منفی اخلاقی نداشته باشد. راستی دفاع صریح و قاطع از نظری که فرد کاملا آگاه است به آن هیچ اعتقادی ندارد را چه باید نامید؟ من فقط ……… چند تا نقطه می گذارم و می سپارم به هر رفیق که خودش جای این نقطه های خالی را پر کند.
من در نوشته اول خود برای این که اتفاقا راه را باز گذاشته باشم تا اگر احیانا خطا در جمله بندی نامه سرگشاده جوهر نظر واقعی رفقای امضا کننده نامه در حوزه تاکتیک و رابطه آن با آزادی اندیشه و وحدت در عمل را نارسا کرده است, بتوانند اشتراک نظر مضمونی خود با منتقدین را بازیابند. درست به همین دلیل این طور نوشتم: «معنای تبعیت اقلیت از اکثریت در بحث تاکتیک این است که شکل های اندیشه ورزی تا حد پذیرش یکسان و برابرحقوق کلیه محصولات آن در درون سازمان در قالب «اتخاذ» تاکتیک های متفاوت فرا نروید و به «حاکمیت» چند صدا تبدیل نشود, بلکه در عین تنوع کامل نظر و بحث و مجادله آزاد, نظر اکثریت را در سازمان «حاکمیت» دهد و تاکتیک های اقلیت را هم روشن کند.»
رفیق تقی روزبه که خواستار حاکمیت «چند صدا» در درون سازمان است, و می خواهد به نام برابر حقوقی گرایش ها شکل گیری اکثریت و اقلیت بلاموضوع و نظر سازمان و «نه سازمان» هم ارز شود و «فرصت برابر» پیدا کند, به این نظر من به شدت حمله می کند و در جواب به من می نویسد:» در نزد او سازمان یعنی یک پارچه گی و به نمایش گذاشتن یک پارچگی در انظار بیرونی ها. صلابت یعنی آن که همه در جلوی کارگران و تاریخ سازان یک چیز را تکرار کنند. هرگز نباید در برابر کارگران و توده های تاریخ ساز, متهم به چند گویی و چندگانگی شد و ابهت حزبی را برباد داد.»
و می نویسد که در نزد من, یعنی سپیدرودی: » در درون البته می توان «چند گرایشی» بود … اما برای بیرون باید حتما با یک گرایش ظاهر شویم و اگر هم نیستیم به آن تظاهر کنیم.»
و بعد چوب اتهام فرود می آید:» دفاع از چنین انگاره ای حتا در همین جهان موجود….فرسنگ ها با سطح رشد و آگاهی موجود بشریت فاصله دارد.»
از این صریح تر و آشکارتر نمی شد علیه وحدت تاکتیکی سازمان در عمل موضع گرفت. و از این صریح تر نمی شد خواستار آن شد که آزادی اندیشه ورزی در زمینه تاکتیک ها در درون سازمان به سطح اتخاذ تاکتیک های متفاوت در عمل در بیرون سازمان فرا بروید. از نظر رفیق تقی روزبه همه اعضای سازمان نباید در جلوی کارگران یک چیز (تاکتیک) را تکرار (اعلام) کنند, بلکه باید هر چه دلشان می خواهد همان را تکرار کنند. و نباید با یک گرایش ظاهر شوند بلکه باید با چند گرایش ظاهر شوند. این یعنی هر کس تاکتیک خودش را و مسیر خودش را به کارگران معرفی کند. و هر کس در مسیری, هر قدر «متفاوت» که خواست شنا کند. رفیق تقی روزبه اعتقادی به تبعیت اقلیت از اکثریت در درون سازمان ندارد, اگر داشت, «صدای واحد » سازمان در بیرون را «به خط شدن مانند سربازخانه» نمی نامید. از نظر او اگر چند صدا و چند گرایش در درون هستیم باید حتما چند صدا و چند گرایش هم در بیرون باشیم وگرنه یک مشت انسان های متظاهر هستیم. اما اگر به خاطر چند صدا و چندگرایش داشتن در درون سازمان و در حوزه اندیشه ورزی باید حتما چند صدا و چند گرایش هم در بیرون سازمان بود, دیگر چه زمینه و ضرورتی وجود دارد که هر صدا و هر گرایش در درون سازمان از صدا و گرایش اکثریت تبعیت کند؟ و نظر اکثریت نظر رسمی سازمان باشد ؟ و اگر اعتقاد داشتن و طالب نظر رسمی سازمان بودن «به خط شدن مانند سربازخانه است» اصلا نظر سازمان و خود سازمان دیگر چه اهمیت و موضوعیتی می تواند داشته باشد؟ و اگر به جای سازمان چند گرایش برابر حقوق با تاکتیک های مختلف و مسیرهای متفاوت داریم, که هیچ یک نباید از گرایش اکثریت تبعیت کند, دیگر تشکیلات واحد چه معنایی دارد؟ آنوقت رفیق تقی روزبه می گوید که «نه سازمان» و «نه تشکیلات» اتهام است و واقعیت ندارد. او هر بار که بحث می کند, به دفاع اصولی از رد تبعیت اقلیت از اکثریت و انکار لزوم موجودیت صدای سازمان به مثابه صدای اصلی و متمایز از صدای گرایش ها می پردازد. او هر شکل قابل تصور از وحدت در عمل را «سربازخانه» می نامد و بعد می گوید که «نه سازمان» اتهام است و واقعیت ندارد.
بگذارید به دو نکته صراحت بدهم:
یک: تبعیت اقلیت از اکثریت چیز فاجعه باری نیست, دشمنی با دمکراسی و تمدن نیست, مخالفت با کمونیسم نیست. فقط روشنفکرانی که تا مغز استخوان به انفراد منشی آلوده شده اند و در اثر تاثیرات شکست انقلاب و سخت جانی و دوام استبداد مذهبی در ایران دیگر نای مبارزه متشکل برایشان باقی نمانده چنین تبعیتی را می توانند فاجعه بار بدانند و به بهانه آنکه گویا زمینه شکل گیری بروکراسی در درون سازمان ها و بستر ظهور رهبران برکنارناپذیر فراهم می آورد یا استعدادهای فردی را گویا می خشکاند از آن رو برتابند. در دنیای واقعی, اکثریت و اقلیت هم مفاهیمی سیال و ناپایدار هستند که دائما جا عوض می کنند و برقرار نمی مانند. گرایشی که امروز اقلیت است اگر حقانیت داشته باشد و درست و اصولی مبارزه کند, فردا به اکثریت تبدیل می شود و برعکس.
دو: بدون مکانیسم تبعیت اقلیت از اکثریت, تساوی گرایش ها به نام «فرصت های برابر» در درون یک سازمان باقی نمی ماند, بلکه خود همین پدیده فقط یک شکل موقت انتقالی به سمت انحلال کامل سازمان و تبدیل آحاد سازمان به اتم های آزاد مستقل از یکدیگر است. اگر تبعیت اقلیت از اکثریت در سازمان به نام مخالفت با درک «سربازخانه ای» و غیره بلاموضوع است و باید کنار گذاشته شود و اگر مجاز است که همه تجلیات اندیشه ورزی در درون سازمان در حوزه تاکتیک, بعدا به شکل اتخاذ تاکتیک های متفاوت در بیرون سازمان با حقوق مساوی بیان شود , پس همین تبعیت اقلیت از اکثریت در درون هر گرایش هم نباید عمل کند, بنابراین از لحظه ای که اختلاف بر سر تحلیل و ارزیابی ها در درون هر گرایش پدید آمد, وحدت عمل باید به سود تجزیه همان گرایش به چند گرایش ریزتر و تامین «فرصت های برابر» برای هر یک از خرده گرایش های جدید کنار گذاشته شود. فرجام این فرایند به روشنی عبارت است از سقوط نهایی گرایش در فرد ؛ به جای سازمان راه کارگر یک مجموعه افراد و شخصیت های منفرد باقی می مانند که هر کدام هر چه دلشان خواست و هر وقت میل مبارک شان کشید به نام این میراث مشترک سی ساله می نویسند و خود این میراث به یک پاتیل بزرگ آش تبدیل می شود که هر فرد مطابق حجم ظرفش و اشتهای شخصی اش آزادانه از آن برای خودش می کشد.

خاستگاه تاکتیک و رابطه با آن سازمان, طبقه, جنبش اجتماعی و مبارزه سیاسی
تا اینجا من به تناقضات رفیق تقی روزبه اشاره کرده ام, حالا جای آن است که توضیح دهم که چرا درک این رفیق از تاکتیک و رابطه آن با سازمان بشدت عامیانه و یک جانبه نگر است. جلوتر در نقل قول از نوشته این رفیق خواندیم که وی معتقد است که «تاکتیک حقیقتی است که در درون یک سازمان.. قابل ساخته و پرداخته شدن و قابل کشف و دستیابی» نیست. او معتقد است:»سیکل تعیین تاکتیک و سیاست نه در مدار بسته سازمان بلکه در مداری فراختر و در پی مداخله و تصمیم گیری خود کارگران بیرون می آید…» و باز در پاسخ به این نظر که آیا در یک کارخانه ممکن است که یک عضو سازمان بگوید اعتصاب کنید و عضو دیگری بگوید نکنید, با نوشتن این که «در این نوع نگرش می توان چندین مغلطه را با هم مشاهده کرد» اولین مغلطه ای که خودش شخصا مشاهده می کند این است که در این نگرش: «از همان موقعیت قیم مآبی و تعیین تاکتیک از بیرون به درون و در این مورد برای کارگران یک کارخانه به مساله نگاه می شود.»
و باز می نویسد: «در عینیت و خارج از اراده و تمایل ما, چه در میان خود کارگران و چه فعالان دیگر نظرات مختلفی مطرح شده و خواهند شد و تاکتیک های نهائی توده ای و هر چه فراگیرتر هم از دل آنها بیرون خواهند آمد و نه از درون جهان اندرونی فرقه ها.»
من تعمدا این نقل قول ها را تماما مستقیم از نوشته رفیق تقی روزبه آورده ام که نظر او را همانطور که خودش بیان کرده است بازگفته باشم. آشکارا می توان دید که از نظر رفیق تقی روزبه سازمان مدار بسته است و جنبش مدار باز. سازمان معادل «درون» و جنبش و طبقه معادل «بیرون» است و تعیین تاکتیک از «درون» به سمت «بیرون» هم به نظر او «قیم مآبی» است و جایگزین کردن سازمان و حزب به جای طبقه و جنبش, برعکس به نظر او «تاکتیک ..توسط خود توده ها و زحمتکشان و در میدان مبارزه شان و از طریق پراتیک و دیالوگ اشان حول آن ساخته و پرداخته می شود .» اما این تقسیم بندی به «درون» و «بیرون» بشدت نادرست, توهم زا و ابهام آفرین است. به دلایل زیر:

یک: خاستگاه های اتخاذ تاکتیک ها در دنیای واقعی متنوع تر و گوناگون تر از آنند که بتوان آنها را به یک جاده یکطرفه تقلیل داد و اعلام داشت که تاکتیک فقط از بیرون می تواند شکل بگیرد. و از درون حزب و سازمان نمی تواند کشف و شناخته شود. رفیق تقی روزبه در جایی از نوشته خود به درستی تاکید می کند که «ایجاد دیوار چین بین یک سازمان و مبارزه طبقاتی بیرون از وی نه دارای منطق قابل قبولی است و نه در جهان واقعی ممکن.» با این حال او چنانچه آورده ام, از آنجا که برداشتن این دیوار را برای اثبات لزوم حذف تبعیت اقلیت از اکثریت در درون سازمان مطرح کرد, درست برخلاف حکم خودش وقتی به تاکتیک رسید همین دیوار چین بین بیرون و درون را برافراشت و نوشت که تاکتیک از درون نمی شود و باید از بیرون شکل بیابد. در دنیای واقعی بین درون و بیرون ارتباط دائمی برقرار است؛ ارتباطی که بنا به طبیعتش چند ضلعی, پیچیده, مرکب و دارای تاثیرات متقابل است. درون همیشه جانب یا جوانبی از تاثیرات بیرون را بازمی تاباند و بیرون همیشه به این یا آن درجه از درون متاثر است. «درون» عناصری از بیرون را در خود گرد آورده است و «بیرون» با یا بی واسطه با کنش های این درون مرتبط است. یعنی :

دو: خاستگاه اتخاذ تاکتیک نه فقط طبقه است, نه فقط جنبش است, نه فقط جنبش ها هستند, نه فقط سازمان ها و احزاب. نه فقط «درون» است, نه فقط «بیرون». همه این ها می توانند به نوبت یا بی نوبت, درآمیخته یا مجزا, جزئی یا کلی, منفردا یا تلفیقی خاستگاههای شکل گیری تاکتیک باشند. حزب, طبقه و جنبش های اجتماعی در زندگی واقعی از هم تاثیر می گیرند, به دنبال هم کشیده می شوند, و علیه هم جهت گیری می کنند, تاکتیک های همدیگر را به کار می برند و گاه علیه هم بکار می برند. (مثلا همین تاکتیک نافرمانی مدنی را که راه کارگر در دوره ای بر آن تاکید داشت, سلطنت طلب ها به سرقت برده و با آن «جنبش هخا» و این تازگی ها هم بخصوص در اصفهان جریان «ما هستیم» را علم کرده اند. ) دستیابی به تاکتیک در درون سازمان و فراخوان آن به مخاطبین تاکتیک نیز برخلاف تصور رفیق تقی روزبه سازمان و حزب را جایگزین طبقه و جنبش نمی کند. چنین برداشت و تصوری انحلال طلبانه است. زیرا انسجام تاکتیکی در درو ن یک سازمان, یکی از پیش شرط های الزامی وحدت در عمل در آن سازمان است. تاکتیک به دلایلی که در اولین نوشته ام ذکر کرده ام خط مقدم هویت یک سازمان است. بنابراین ناممکن تلقی کردن شکل گیری تاکتیک در درون سازمان, خط مقدم هویت تاکتیکی را از بین می برد, اتحاد در عمل در درون سازمان را در پیکارهای مشخص سیاسی بی زمینه می کند و به انحلال آن می انجامد. طبقه و جنبش ها به این دلیل که سازمان ها و احزاب در درون خود به راه کارهای معینی در باره پیشروی آنها در هر نبرد مشخص ( و لذا در منظومه ای از نبردهای مشخص سیاسی) می رسند و آن را فراخوان می دهند نیست که حذف می شوند, حذف آنها نتیجه کاربست اجبار و تحمیل به جای اقناع و گفتگو, انکار واقعیت تنوع گرایش ها و منافع و راه کارها در جنبش ها و طبقات اجتماعی, انکار تفاوت ها و انواع شکاف های افقی و عمودی نهادینه شده ناشی از سلطه طبقاتی خاصه در شکل ناهنجاری های ریشه دار در حوزه آگاهی از نفع مادی واقعی در میان مجموعه مخاطبین تاکتیک, و بالاخره بی توجهی به گسست های دائم و تکرار شونده میان منافع آنی و آتی, بلافصل و نهایی در طبقات و قشرهای اجتماعی مخاطب تاکتیک است. راه مقابله با خطر جانشین شدن حزب و سازمان به جای جنبش و طبقه و طبقات اجتماعی, جستجوی دائم و تکرارشونده برای یافتن بهترین اسلوب های مقابله در کلیه وضعیت های مفروض و در همه شکل های قابل تصور توازن قواست, یعنی راه واحد و یگانه ای ندارد و داروی معجزه آسای شفابخشی که برای همیشه و همه زمان ها و همه جوامع با هر سطح تکاملی قابل تجویز باشد وجود ندارد. در دوره های مختلف گرانیکاه آن می تواند بر جاهای متفاوتی گذاشته شود ؛ هر چند در مجموع نهادینه گی حزبیت, استحکام فرهنگ تشکل یابی و پلورالیسم در تاروپود و اعماق یک جامعه ممکن است نسبت به جامعه بی سامان, استبداد زده, خواب آلود و توده وار, بتواند موانعی مهم بر سر راه پیشروی این خطر پدید آورد . در هر حال آن چه به طور قطع هیچ خدمتی به مقابله با این خطر نمی کند ایده تبدیل کردن هر سازمان منفرد سیاسی به مجموعه ای از تاکتیک های متفاوت و متضاد و در حال شنا در مسیرهای متفاوت به نام پلورالیسم است.
هرگاه بنا باشد به شکلی عام و کلی همه انواع مجاری قابل تصور شکل گیری یک تاکتیک را تبیین کنیم, در آن صورت شاید بتوانیم بگوئیم که, مجموعه اشکال تبلور آگاهی از منافع واقعی قشر , لایه یا طبقه مخاطب تاکتیک در هر وضعیت مشخص و مفروض, اصلی ترین خاستگاههای شکل گیری تاکتیک را در همان وضعیت مشخص و مفروض تعیین می کنند. از آنجا که این تعریف عام تر از آن است که چیز زیادی در باره خاستگاه این یا آن تاکتیک مشخص بگوید برای تدقیق بیشتر مجاری شکل گیری تاکتیک و تنوع خاستگاههای آن ناگزیر باید به برخی از مهم ترین سطوح تکوین تاکتیک ها و نقش و تاثیر آنها اشاره کرد. یعنی در نظر داشت که:

سه: تنوع شکل های اتخاذ تاکتیک به طور بلافصل از حوزه مشخص اقدام و عمل, شعار و فراخوان, میزان دوری و نزدیکی آن به استراتژی, توازن عمومی استراتژی ها در صحنه مبارزه و ویژگی های قدرت سیاسی به شکل های متفاوت و متناقض تاثیر می گیرد.
به طور کلی هر چه یک تاکتیک به مثابه فراخوان عمل ارتباط نزدیک تر و بی واسطه تری با منافع آنی, بی واسطه و مستقیم قشر, لایه یا طبقه اجتماعی یا به طور خلاصه, مخاطبین خود داشته باشد, امکان شکل گیری آن از «بیرون» بیشتر فراهم است (در همین کادر است که مثلا مبارزات صنفی و اتحادیه ای را به «مکتب آموزش کمونیسم» تعبیر کرده اند) و هر چه طول عمر یک تاکتیک و تحقق آن به تحقق زنجیره وسیع تری از تاکتیک های مشخص و موردی مشروط باشد (تاکتیک های دوره ای) امکان شکل گیری آن از «بیرون» می تواند کاهش یابد و توسط احزاب و سازمان ها که بنا به تعریف عناصر فعال تر و پر تحرک تر لایه و قشرهای اجتماعی «بیرون» را به «درون» خود جذب می کنند, یعنی در «درون» بیشتر فراهم است. تاکتیک های مشخص موردی مربوط به افزایش دستمزد, اخراج از کار و اعتصاب در واحدهای منفرد کارگری برخی نمونه های شناخته شده کلاسیک هستند که ارتباط بلافصل آنها با منافع آنی طبقاتی, امکان بیشتری برای اتخاذ آنها از «بیرون» فراهم می کند, در حالی که مثلا حرکت های وسیع تر فراکارخانه ای و تاکتیک های لازم برای ترغیب این نوع حرکت ها که مستلزم همکاری و اتحاد عمل گروههای متعددی از فعالین کارگری و ائتلاف و همبستگی طبقاتی بخش وسیعی از طبقه است, ممکن است نسبت به تاکتیک های موردی به میزان کمتری از «بیرون» و به میزان بیشتری از «درون» مطرح شوند. و البته در این روند استثنا واقعا فراوان است و درهم آمیختگی ها و درهم تاثیری های «درون» و «بیرون» و اضلاع متعدد آن دامنه تر از آن است که اصولا بتوان یک دسته بندی مکانیکی بین آگاهی و خودبه خودی, درون و بیرون, تاکتیک های منفرد و دوره ای و غیره ارائه داد که برای همه دوره ها و زمان ها بی خدشه باشد. نه «درون» همیشه مظهر تام و تمام آگاهی است و نه «بیرون» همیشه نماد لایتغیر خودبه خودی. در زندگی واقعی و مبارزه سیاسی زنده و جاری گاهی احزاب و سازمان ها از مردم و سطح توقعات و انتظارات و خواست ها و مطالبات آنها جا می مانند و به جای پیشرو, پس رو از آب درمی آیند و گاهی هم از مردم جلو می افتند و به سکتاریسم دچار می شوند. گاهی مردم به طرز درخشانی تاکتیک اتخاذ می کنند و همه رشته های احزاب و سازمان ها و تاکتیک هایشان را پنبه می کنند. رابطه میان تاکتیک و منافع واقعی مادی و طبقاتی مخاطبین تاکتیک ذوجوانب, متقابل و متنوع است. خاستگاه تاکتیک در هر دو سو قرار دارد و از هر سو که بیاید بر سوی دیگر و کنش آن تاثیر می گذارد.

چهار: تنوع شکل های اتخاذ تاکتیک به وجهی پایه ای تر از ویژگی های فرهنگی و میراث تاریخی و سطح تکامل اجتماعی و اقتصادی جامعه مفروض, در بطن یک درآمیختگی متناقض تاثیر می گیرد. مثلا برای دفاع از حق گرایش جنسی در نیویورک می توان دو ی 5000هزار متر لختی ها را در یک میدان عمومی سازمان داد, و توجه وسیعی هم برانگیخت و به راس شبکه های خبری رفت و حق مزبور را به بحث اجتماعی تبدیل کرد, ولی مسلما تکه بزرگمان گوشمان خواهد بود اگر بخواهیم همین کار را در ایران امروز یا حتی آینده نزدیک برای دفاع از این حق صورت بدهیم یا کسانی خارج از ما صورت بدهند. اینجا تاکتیک از عامل ویژگی فرهنگی تاثیر می پذیرد. متقابلا اگر مثلا قصد امضا گرفتن علیه تبعض جنسی در قانون علیه زنان ایران باشد, بطور کلی ویژگی فرهنگی و میراث تاریخی ما پختن آش نذری را به عنوان یک راهکار در سبد راهکارهای قابل تصور قرار می دهد؛ حتی اگر به گروه خون ما چپ ها نخورد که نمی خورد. چنانکه اخیرا برخی از فعالین کمپین یک میلیون امضا همین کار را کردند. در حالی که مثلا این روش در نیویورک معنایی ندارد. نمونه دیگر تبدیل شام غریبان به «حسین پارتی» است؛ تاکتیکی که جوانان تهران چند سال پیش در میدان محسنی به کار زدند که همانوقت هم صدای اعتراض روزنامه جمهوری اسلامی (روزنامه «آقا») را درآورد, ولی مثلا حسین پارتی راه انداختن در نیویورک معنا ندارد.

پنج: معنای گردآوری حداکثر نیرو به مثابه یک عنصر حیاتی از تعریف تاکتیک که در نوشته اول به آن اشاره کرده ام, گردآوری حداکثر نیروی آگاه به انطباق تاکتیک در پیش گرفته شده با منافع اجتماعی خویش در هر برش مشخص از مبارزه است, نه الزاما مجموعه مخاطبین بالقوه تاکتیک در همان برش. این تاکید بسیار مهم است و عدم درک آن می تواند به فاجعه منجر شود. اگر اصل بگذاریم که تاکتیک از «بیرون» می آید و از «درون» نمی تواند ساخته شود در این صورت فقط فکرش را بکنید که یکدفعه «بیرون» به صورت توده های دهها میلیونی در خیابان ها راه بیافتد و شعار حزب فقط حزب الله سر بدهد و عکس امام را در ماه ببنید؟ تکلیف ما چه خواهد بود؟ غرق شدن در این سراب توده ای؟ و تبدیل کردن شعار آنها به شعار خودمان بر این اساس که تاکتیک از درون سازمان ها نمی تواند ساخته شود؟ و این قیم مآبی است؟ بهتر است فراموش نکنیم که بطور کلی و از نظر تئوریک تا زمانی که بستر مادی پیدایی انواع گوناگونی از شکاف ها وگسست ها میان منافع آنی و منافع آتی قشرها و طبقات اجتماعی وجود دارد و تا زمانی که امکان چرخش های سیاسی ناگهانی ناشی از فعال شدن انفجاری این شکاف ها (یا دسته ای از این شکاف ها) وجود دارد, خاستگاه تاکتیک نمی تواند اسیر دسته بندی مکانیکی و دگماتیک «درون» و «بیرون» باشد. بلکه با شناخت هر چه دقیق مختصات و ویژگی های «بیرون» باید نقطه عزیمت خود را منافع واقعی مخاطبین تاکتیک قرار دهد.

شش: علاوه بر این پنج مورد که نوشتم حداقل در 30 سال اخیر می توانم 50 مورد تاکتیک را در سازمان ها و احزاب ایرانی ذکر کنم که از «بیرون» اتخاذ نشده, بلکه بیشتر در چهارچوب جمع بندی «درون» از وضع و حال «بیرون» وضع شده است. از این 50 مورد 49 موردش را می گذرم و فقط به یک مورد که ظاهرا این روزها خیلی مورد عشق و علاقه رفیق تقی روزبه هم هست و کاملا مورد تایید او, اشاره می کنم. و آن شعار «اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیسم » است. آیا این شعار از درون کارگران کارخانه ها بیرون آمده است؟ یا در شکل مشخص اتحاد بزرگ… از «درون» و نه «بیرون» برخاسته است؟ آیا طرح این شعار نشان دهنده «قیم مآبی» طراحان آن است؟ ونشانه آن که می خواهند خود را به جای جنبش ها و طبقه بنشانند؟
—————————————————————————————————-
1 رفیق تقی روزبه در جایی از نوشته اش این طور آورده است:» شاید ر.سپیدرودی خواهان آنست که همه این نوع وظایف و کارها بدست آن «رهبران طبیعی ولایق محصول سه دهه اخیر»مورد نظراوسپرده شوند تا به بهترین وجهی با کمترین اشتباهات پیش برده شوند.»
او «رهبران طبیعی و لایق محصول سه دهه اخیر» را در گیومه گذاشته است تا القا کند که گویا من در جایی و در نوشته ای چنین عبارتی به کار برده ام و مورد نظر من چنین بوده است. یادآوری کنم که من هرگز و هیچ جا و در هیچ نوشته ای چه در درون سازمان چه در بیرون از آن عبارت «رهبران طبیعی و لایق محصول سه دهه اخیر» را به کار نبرده ام و نسبت دادن صریح چنین عبارتی با گذاشتن آن در داخل گیومه به من یک ….. آشکار است . جای نقطه را رفقا هر کس بر اساس میل و سلیقه خودش پر کند.

بخش سوم: باز هم در باره ستون دیدگاه و چند کلمه هم در باره «قضایای بدیهی هندسی»

برخورد رفقای نویسنده و امضاکننده نامه سرگشاده با نقد مخالفین این نامه در رابطه با مساله دیدگاه و واکنش هایی که نسبت به نقدها از جمله نقد من صورت داده اند جالب و درخور توجه است. مشکل این برخوردها آن است که رفقای مدافع نامه نمی خواهند یا نمی توانند نقطه عزیمت خود را بر آن چه زیرش امضا کرده اند قرار دهند. در نامه سرگشاده در رابطه با حذف دیدگاه این طور نوشته شده است:» مقوله «دیدگاه» در این چند ماه مشکل ساز و انرژی سوز شده است. کار رفقایی این شده است که به تعبیر و تفسیر نوشته ها و مهمور شدن یا نشدن آنها به مهر «دیدگاه» بپردازند. هر چند این بحث در درون سازمان ما به درستی ادامه دارد اما ما گمان می کنیم به جای تن در دادن به این مشکلات کافی است به سرلوحه رسانه های سمعی و بصری و نوشتاری ما آورده شود: «مواضع رسمی سازمان با امضا نهادهای رسمی آن اعلام می شوند و مسولیت نوشتار و گفتاررفقای عضو سازمان به صفت فردی به عهده خود ایشان است و مسولیتی را برای سازمان در برنخواهد داشت.»
نامه بلافاصله خطاب به «رفقای عزیز!» ادامه می دهد که: «ما نیز چون همه شما به وجود اختلافات نظری عموما شکل نیافته واقفیم و به هیچ وجه قصد لاپوشانی آن را نداریم. مساله این است که دارندگان نظرات باید بتوانند دیدگاههای خود را در فضایی رفیقانه و با فرصت های برابر مطرح کنند.»

نامه سرگشاده به صراحت خواستار حذف دیدگاه و به شمول آن کمیسیون سایت و جایگزین کردن آن با «فرصت های برابر» است. انتقاد من به این نظر اول از همه این است: اگر خواستار انحلال ارگانی سازمانی به خاطر این باشید که کارش «تعبیر و تفسیر نوشته ها»ست, برای مخاطبین و مراجعین امکانی فراهم نمی کنید که بتوانند از وسط انبوه نظرهای فردی, نظر سازمان را از نظر فردی یا نظر گرایشی تمیز بدهند و آشفتگی و ابهام ایجاد می کنید. اگر بخواهید به هر شکلی و به هر وسیله ای (مثلا وصل کردن نظر رسمی سازمان به نهاد امضادار یعنی کمیته مرکزی) جایی برای «تعبیر و تفسیر» باز بگذارید پس حق ندارید اصل نظارت ارگانی را ملغی و «فرصت های برابر» افراد سازمانی را جایگزین آن کنید. انجام این کار به معنای آن است که حقوق فرد , سازمان و گرایش اقلیت یکی شود. حقوق فرد, گرایش اقلیت و سازمان نمی تواند و نباید یکی شود, زیرا این برابر حقوقی اعتبار نظرات سازمان را و ترجیح آن بر نظر فرد یا گرایش اقلیت را ضایع و اصل تبعیت اقلیت از اکثریت را بلاموضوع می کند و سنگ بر سنگ باقی نمی نهد و سازمان را به «نه سازمان» تبدیل می کند؛ یعنی به جای یک سازمان واحد با مبانی نظری, برنامه ای و سیاسی روشن, مجموعه ای از گرایش های فردی برابر حقوق بوجود می آید که هیچ یک از دیگری پیروی نکرده و همه در برابر هم «فرصت های برابر» دارند.
انتقاد من سپس این است: بلاموضوع و بی زمینه کردن تبعیت اقلیت از اکثریت و نابود کردن حق ویژه سازمان و ذبح آن در برابر حق فرد و گرایش اقلیت به نام «فرصت های برابر» معنایش تمکین سازمان به تمنیات فردی و زانو زدن در برابر دیکتاتوری و خودکامگی اقلیت است. زیرا همه افراد سازمان امکانات و توانایی های «برابر» ندارند که بخواهند از «فرصت های برابر» به شکل برابر استفاده کنند. و بنابراین یک محفل سه نفره همه چیز نویس و تند نویس به نام «برابری فرصت ها» عملا ارگان سازمان را به گروگان خود درمی آورد و شما در را به روی چنین چیزی باز می گذارید.
و بالاخره سومین انتقاد من این است:اگر سایت را می خواهید بدون واگذاری حق تعبیر و تفسیر به نهادی ارگانی اداره کنید, و اگر راه حل «مشکل» دیدگاه از نظر شما این است که حق ویژه سازمان را در تبلیغ و ترویج مواضع خویش به نام «فرصت های برابر» با حق فرد و گرایش اقلیت «برابر» کنید, در این صورت ناچار هستید حق تعبیر و تفسیر را همه جا بردارید, زیرا برابری بنا به طبیعت خود توقف پذیر نیست و در حوزه خویش باید بسط یابد تا متحقق شود. و این به معنای آن است که مرز سازمان و بیرون سازمان و دیدگاههای درون و بیرون سازمان را هم بردارید. به این ترتیب سایت سازمان به جای ارگان سازمان به دروازه شیراز تبدیل می شود که از تریلی و ماشین سواری و موتور و دوچرخه بگیر تا عابر پیاده و ……. به نام «برابری فرصت ها» از آن می گذرد. از طرفی اگر به هر شکلی و هر نوعی از حق تعبیر و تفسیر (مثلا تعبیر و تفسیر کمیته مرکزی) اعتقاد دارید و یا هر شکل و هر نوعی از محدودیت را برای انتشار مقاله و مطلب در سایت قائلید (مثلا گنجیدن مطالب دریافتی در مفهوم وسیع چپ) در این صورت باید «برابری فرصت ها» را بردارید و به جایش حق برتر سازمان را تایید کنید. زیرا در غیر این صورت اگر در درون ارگان دارای حق تفسیر مورد نظر شما یعنی کمیته مرکزی هم «تعبیر و تفسیر» به نوعی «مشکل» ایجاد کرد باید به نام «برابری فرصت ها» آن را هم منحل و محذوف بخواهید. از طرف دیگر اگر هر شکل و هر سطحی از حق تعبیر و تفسیر را می پذیرید, در این صورت مجاز نیستید حق نظارت ارگانی و حق برتر سازمان بر فرد و بر گرایش اقلیت و تفکیک صریح و روشن نظر فرد و سازمان را انکار کنید و پس, یعنی مجاز نیستید خواستار حذف دیدگاه و کمیسیون سایت شوید. زیرا وجود این هر دو درست به معنای کارکرد همین تفکیک است. شما حداکثر می توانید خواستار برکناری اعضای «مشکل» ساز در کمیسیون سایت شوید. اما اگر در واقع با اصل نظارت ارگانی و اصل تعبیر و تفسیر مخالف نیستید, بلکه با تفسیرها و تعبیرهای اکثریت کمیسیون فعلی سایت مخالفید در این صورت باید به طور مشخص بگوئید کدام تعبیر و تفسیر صورت گرفته از سوی این کمیسیون «مشکل» مورد نظر شما را پدید آورده است؟ شما بعد از گزارش کمیسیون نظارت در مورد ادعای تبعیض اعمال شده در حق یک رفیق این را هم دیگر نمی توانید بگوئید و سند و مدرکی برای اثبات ادعایتان در دست ندارید.
حالا بعد از این فشرده , بگذارید به برخی از نقدهایی که به نوشته اول من صورت گرفت و یا مستقل از آن نوشته در دفاع از لزوم حذف دیدگاه در نوشته های رفقا آمد نگاهی بیاندازیم.
در یادداشتم با عنوان «از آزادی نظر و گرایش تا تنوع تاکتیک ها و شنا در مسیرهای مختلف» در بخشی که به نقد نامه سرگشاده در رابطه با حذف دیدگاه اختصاص داشت, نوشتم:»… انحلال یک نهاد تشکیلاتی به خاطر این که «تعبیر و تفسیر»ش «مشکل» ایجاد کرده و حذف هر گونه داوری در باره انطباق نظرات دریافتی با مبانی راه کارگر در سایت راه کارگر و انکار مشروعیت نهادهای زیرمجموعه کمیته مرکزی به نام برابری فرصت ها الگوی تشکیلاتی «نه سازمان» است.
رفیق ح …بدون ذکر نام اما در پاسخ به من این طور نوشته است:»اگر وجود بخش دیدگاه در سایت نشانه سازمان داشتن و حذف آن «نه سازمان» است باید اعلام کنم که ما تا تابستان سال 2005 «نه سازمان بودیم و مقالات اعضا آزادانه و با امضا اعضا در سایت منعکس می شد.»
وی در ادامه شرح داده است که چگونه خود او ستون دیدگاه را به سایت افزود. انتقاد رفیق ح… اما وارد نیست. اولا: درست به دلایلی که خودش با صراحت در نوشته اش آورده است. ما ممکن است قبل از تابستان 2005 هم «نه سازمان» بوده باشیم ولی اگر بوده یا نبوده باشیم ارتباط مستقیمی با ستون دیدگاه در سایت ارگان سازمان نداشته است. نباید ملانقطی بود و به اسم چسبید. مساله اسم «دیدگاه «نیست, اسمش را بگذارید ستون آزاد. حتی اسم نگذارید و حتی ستون دیدگاه هم نگذارید, اما نهادی, ارگانی, یا حتی فردی به عنوان سردبیر با حق «تفسیر و تعبیر» بر سایت بگمارید که اصلی ترین وظیفه اش تفکیک نظر سازمان از نظر فرد و گرایش اقلیت و حفاظت از حق برتر سازمان در برابر فرد و گرایش اقلیت در ارگان سازمان باشد. این است جوهر اختلاف. نامه سرگشاده درست همین را می خواهد که نباشد. و درست از همین جا به اصل نظارت ارگانی می تازد. این نامه به کلمه دیدگاه نیست که حمله می کند, به اصل برتری حق سازمان بر حق فرد, نظر رسمی سازمان بر نظر فرد و نظر رسمی سازمان بر گرایش اقلیت حمله می کند و ناممکن سازی شکل گیری اقلیت و اکثریت را از طریق حذف نظارت ارگانی و جایگزین کردن «فرصت های برابر» به جای آن می خواهد.
ثانیا: آیا رفیق ح …. می خواهد بگوید که تا قبل از جلوس شخص خودش بر اریکه سردبیری سایت سازمان, در این سازمان هیچ گونه شناخت و درک و سابقه و بحثی در باره اهمیت نظارت ارگانی و رابطه حق و وظیفه در این حوزه وجود نداشته است؟ آیا می خواهد بگوید که اصل نظارت ارگانی در این سازمان تا قبل از سردبیری خودش بر رادیو مذموم بوده است؟ من می پذیریم که در سازمان ما دائما حملاتی به اصل نظارت ارگانی صورت می گرفته است و اینجا و آنجا نهادسازی ها بر اساس «وقت آزاد» اعضای سازمان و تابع کردن برنامه بر سطح فعالیت ها به این حملات سوخت می رسانده و نظارت ارگانی را تضعیف می کرده است, اما همه می دانند که راه کارگر مثلا نشریه ارگان خود را هرگز بدون وجود حدی از نظارت ارگانی و فارغ از هر نوع معیار و ضابطه در تفکیک نظر سازمان و فرد انتشار نداده است.
رفیق ح…. در نوشته اش با جزئیات شرح می دهد که چگونه به عنوان سردبیر کارش در واقع این بوده است که هر آن چه را که منطبق بر مبانی سازمان می دانسته بسته به تازگی و جذابیت مطلب و غیره در سایت بیاورد. و اگر نمی دانسته برای نظرخواهی به کمیته مرکزی بفرستد. این رفیق به این پرسش خودش که «آیا بایستی کنترلی در درج مقالات داشت» پاسخ می دهد:»جواب مثبت است. یعنی «هر مطلبی» را که به سایت فرستاده می شود را نباید در سایت زد .» از آنجا که وی مدتی سردبیر سایت بوده و به طور مشخص نمی تواند نداند که اداره یک سایت ارگان سازمانی بدون برخورداری از حق تفسیر از زمره محالات است, حداقل به «نباید» خود صراحت می دهد, هر چند «باید» خود و «معیار» ناظر بر آن را «گره» می داند و گشودن آن را به کمیته مرکزی یا کنگره وامی گذارد. بعد همین رفیق که خودش زمانی کار نظارت بر سایت را برعهده داشته پای نامه ای را امضا می کند که الغای نظارت را به مثابه اصل به صراحت مورد تایید قرار می دهد. و حالا کارش طوری بالا گرفته است که محتوای کار خودش در دوره سردبیری را به عنوان»نظارت استصوابی» محکوم می کند.
در جمع بندی مورخ 6 مه کمیته مرکزی در بخش دوم که عنوان «بررسی مصوبات نشست سوم مخالفین نامه سرگشاده» دارد در بند دوم آمده است:» قابل درک نیست که چرا این رفقا اختلافات در باره ستون دیدگاه را به سطح پرنسیب ارتقا می دهند.» راستی رفقا برای شما «قابل درک نیست» که حقوق برتر سازمان نباید در برابر حق فرد زانو بزند؟ شما که باید نماد حق سازمان باشید و لی به جایش نماد سازمان شکنی و انحلال طلبی از آب درآمده اید واقعا نمی توانید درک بکنید که حق سازمان و حق فرد نباید «فرصت برابر» داشته باشند؟ نمی توانید درک بکنید که تقلیل حق سازمان به سطح حق فرد به نام «برابری فرصت», سازمان را به گروگان شخصیت ها و افراد درمی آورد؟ و به جای سازمان «نه سازمان» و «نه تشکیلات» بوجود می آورد؟ آیا نمی توانید درک بکنید که انحلال نظارت ارگانی به نام «مشکل» آفرین شدن «تعبیر و تفسیر» گردن تعبیر و تفسیر رسمی سازمان را هم می زند؟ آیا فهم این موضوع ساده که نظر سازمان باید بر نظر فرد و گرایش اقلیت برتری داشته باشد و این «باید», بدون وجود یک سازوکار روشن در سایت ارگان سازمان که متضمن حق تفسیر و تعبیر و تفکیک فنی این ها از هم باشد امکان پذیر نیست واقعا برای شما دشوار است؟ توضیح بدهید که با حذف نظارت ارگانی چگونه می خواهید از نظر رسمی سازمان و برتری آن بر نظر افراد و گرایش اقلیت دفاع بکنید. فرض کنید من سه مقاله برای سه روز متوالی بنویسم و در مقاله اول کارگران هفت تپه را مستقیما هدایت کنم به زیر تیغ ماموران اطلاعاتی و شعار بدهم که بروید کارخانه را تصرف کنید! روز دوم خطاب به کارگران سندیکای شرکت واحد رهنمود صادر کنم که اسانلو را بزنید و نگذارید رهبر سندیکای شما باشد برای این که در دنیای امروز اصلا هر گونه قائل شدن به رهبری «امری قبیح» است که هیچ فرد دمکراتی آن را نمی پذیرد چه رسد به کمونیست. فرض کنید من در مقاله سوم به کارگران پیشنهاد کنم که چون مدل سازمان یابی سندیکایی و اتحادیه ای سلسله مراتب دارد و سلسله مراتب بد و مربوط به جامعه طبقاتی است, بروند مدل جمع آوری امضا از آیت الله ها را از بخشی از جنبش زنان بگیرند که بهتر است زیرا هیچ کس زیر بلیط هیچ کس نمی رود و در واقع شعار بدهم چاره کارگران تجزیه و انحلال است. شما چه می کنید؟ من واقعا می خواهم بدانم شما چطور از برتری حق سازمان بر حق فردی من دفاع می کنید؟ فورا جلسه می گذارید و مصوبه می کنید که از نظر سازمان رهنمود تصرف کارخانه به کارگران هفت تپه شعار درستی نیست و سر فعالین کارگری را زیر تیغ اطلاعاتی های رژیم می دهد؟ و دوباره فردایش جلسه می گذارید و مصوبه می کنید که حمله به اصل رهبری و هدایت در جنبش های اعتراضی و سندیکایی با خط سازمان ما خوانایی ندارد؟ و باز روز سوم جلسه می گذارید و مصوب می کنید که ارگان رهبری سازمان کمونیستی راه کارگر به دیدگاه مارکس و مانیفیست وفادار است و چاره کارگران را وحدت و تشکیلات می داند نه تجزیه و انحلال؟ یا نه سکوت می کنید و می گویید به ما ربطی ندارد نظر عضو است و امضای فردی دارد؟ یا شاید به جایش می خواهید هر ماه به طور متوسط یک عدد اطلاعیه موردی در باره مناسبت ها که محتوایش غالبا تکراری است و هیچ ربطی هم به بحث های من ندارد صادر کنید و در بقیه مواقع فقط می خواهید سکوت کنید؟ همین کار است که اسمش را می گذارید «روشن شدن» نظر «گرایش غالب»؟ آیا می خواهید انطباق بحث های مرا با مواضع راه کارگر به خوانندگان واگذار کنید؟ یعنی خوانندگان خودشان نتیجه بگیرند که چاره کارگران وحدت و تشکیلات است یا انحلال و تجزیه؟ اگر آری به وجود شما و موجودیتی به نام سازمان چه نیاز است؟ مگر همین رابطه با حذف شما و سازمان از طریق مثلا درج یک مقاله در یک وبلاگ قابل تحقق نیست؟
رفقا نقد حرف بزنید و حاشیه نروید. برای سوالات مشخص پاسخ های مشخص بدهید تا طرح تان حداقل برای خودتان روشن تر شود. نگویید از مبانی مشترک حرکت می کنیم! من یکی اگر از مبانی مشترک حرکت نکردم با من چه می کنید؟ بر سر «فرصت برابر» من چه می آید؟ حذف می شود؟ می ماند؟ تغییر شکل داده می شود؟ به محلی خاص در سایت هدایت می شود؟ با کدام تفسیر و تعبیر؟ کدام ارگان مفسر؟
نگوئید: گفته ایم که در چهارچوب مبانی و برنامه! بروید مقاله رفیق پیران آزاد را بخوانید تا ببینید که مبانی ما اکنون به نام «فرصت های برابر» چه کیسه گل و گشادی شده است که این رفیق گمان می کند انحلال راه کارگر هم گویا بخشی از مبانی راه کارگر است و معتقد است که مخالفین نامه سرگشاده اصلا حق ندارند از شرکت در بریدن سر سازمان خودشان خودداری کنند و باید حتما در رفراندومی به همین مناسبت شرکت کنند, چرا که اگر حق عدم شرکت در بریدن سر راه کارگر داشته باشند و بخواهند از این حق خودشان استفاده کنند, گویا پا در کفش دایره عمل آزاد تفسیر ایشان کرده و عملا نگذاشته اند ایشان مراسم ذبح سازمان را با نام اکثریت سازمان آذین کنند. رفیق پیران آزاد متاسفانه هنوز به این درجه از شناخت دست نیافته است که بداند معنای دمکراسی درخواست رای برای تعیین اصولیت آدم ها نیست. من اگر سوسیالیست هستم با گرایش خودم و تفسیر خودم از سوسیالیسم است که سوسیالیست هستم. هیچ رفراندومی نمی تواند مرا وادارد که به کاپیتالیسم اعتقاد پیدا کنم. اگر یک اکثریت که هیچ, همه کره زمین هم به کاپیتالیسم رای بدهند من نظرم را در باره سوسیالیسم عوض نخواهم کرد. هیچ انگشتی در جهان اجازه نددارد برای من اعتقاد تعیین کند و من هم به عنوان یک فرد آزادیخواه, دمکرات و کمونیست هرگز به خودم اجازه نمی دهم که با انگشت رای برای دیگران اعتقاد تعیین کنم. وقتی به سازمان و لزوم برتری حق سازمان بر حق فرد و حق سازمان بر حق گرایش اقلیت باور داریم و این را اصولیت خود می دانیم معلوم است که نمی توانیم در رای گیری بر سر این که مثلا رفقا پیران آزاد و تقی روزبه باید با سازمان حق برابر داشته باشند یا نداشته باشند شرکت کنیم. برای من جالب است که رفیق پیران آزاد اگر قدرت داشت در برابر امتناع امثال من از مشارکت در بریدن سر سازمان چه می کرد؟ با اسلحه وادارم می کرد که از طریق رای اعتقادم را تغییر بدهم؟ نان و آب مرا می زد؟ ستاره داوود بر لباس ام می نشاند؟ این چه حرف زوری است که این رفیق می گوید باید در رفراندوم شرکت کنید. مگر عضویت و فعالیت در سازمان و اعتقاد داشتن اجباری است؟ مگر حتی در رفراندوم های عادی سیاسی که هیچ ربطی به اصول افراد هم ندارد امتناع مثل شرکت یک حق دمکراتیک نیست؟ مخالفت با حق امتناع آدم ها دمکراسی است یا دیکتاتوری؟ آیا رفیق آزاد فرق دمکراسی و دیکتاتوری را نمی داند ؟ آیا همین است آن مدل ناب کمونیستی ایشان و رفیق تقی روزبه که «سلطه انسان بر انسان» را نفی می کند؟ این که انسان ها را بزور وادار کنید که در مراسم ذبح اعتقادات شان شرکت کنند و رای بدهند؟ آیا مدافعان اعدام حق دارند از مخالفان اعدام بخواهند که با شرکت در یک رفراندم, اعتقاد یا عدم اعتقاد به اعدام را تعیین کنند؟ آنهم به این بهانه که مثلا تفسیر موافقان اعدام از نظر مخالفان اعدام اجرای حکم اعدام است؟ و که : اگر مخالفان اعدام در رفراندوم طرفداران اعدام شرکت نکنند دایره عمل طرفداران اعدام را محدود کرده اند؟
دنیای اصولیت های آدم ها بر اساس اقناع, تحقیق, آموزش, کار مستقل, تجربه و ترکیب همه این ها در پروسه زمان شکل می گیرند و در پروسه زمان متحول می شوند. تشابه اصولیت هاست که افراد را به همبستگی و کار مشترک و پذیرش داوطلبانه فعالیت ها در یک سازمان می کشاند. از لحظه ای که در یک سازمان اصول برای دسته ای ضداصول و ضد اصول برای دسته ای دیگر اصول شد امکان فعالیت داوطلبانه مشترک هم دیگر وجود نخواهد داشت. هیچ رفراندومی هم نمی تواند به اصول یا ضد اصول مشروعیت بدهد. پای «برابری فرصت» برای سازمان و «نه سازمان» نمی رویم. اول حق سازمان را باید روشن کنید! اول بگویید چطور و با چه مکانیسمی می خواهید در نشریه ارگان سازمان حق سازمان را برتر از حق فرد و حق گرایش اقلیت بنشانید, بعد با هم صحبت کنیم. نه من, نه رفیق پیران آزاد, نه رفیق تقی روزبه و نه هیچ رفیق دیگری نباید و حق ندارد در این سازمان برتر از سازمان یا برابر با آن قرار بگیرد. هزار بار, صد هزار بار و یک میلیون بار دیگر هم اگر رفیق تقی روزبه مثل نوار ضبط شده کلمه «چند صدایی» و چند گرایشی» را در نوشته هایش تکرار کند همانقدر هم من تکرار می کنم: رفیق زود باش بگو گرایش اکثریت کدام است, موضعش چیست؟ حق اش به عنوان سازمان بر حق تو که یک فرد هستی برتری دارد یا ندارد؟ تو برتر از سازمانی؟ حق ات بر حق سازمان مرحج است؟ همین را می خواهی جا بیاندازی؟ برای همین است که بیش از یک سال تمام این سازمان را به خاک سیاه نشانده ای و بر روح و روان رفقایت سوهان کشیده ای؟ هزار بار و صد هزار بار هم که رفیق تقی روزبه بگوید چند گرایشی! می گویم چند گرایشی فقط در کادر حق برتر سازمان بر فرد و بر گرایش اقلیت. خواهم گفت و خواهم نوشت که رفیق تقی روزبه که جای خود دارد, هیچ ژنرال و هیچ اقا بالاسر و «رهبر» خودخوانده را در این جنبش و در هیچ جنبشی قبول ندارم که بگوید حق من باید برابر با حق سازمان باشد و بگوید «من» باید با سازمان «فرصت برابر» داشته باشم. می خواهید سر این رای بگیرید که باید داشته باشد؟ تمام رهبران عالم را هم که پشت سرتان بسیج کنید و من یعنی سپیدرودی تنهای تنها بمانم, نه در رای گیری شما شرکت می کنم و نه آن را به رسمیت می شناسم. رابطه حق فرد و گرایش را با حق سازمان روشن کنید. اگر امروز معتقد هستید که در نامه سرگشاده اشتباه نوشته اید سرراست و بدون راه اندازی بخش «ترزیقات» از بغل, اشتباه را اصلاح کنید و اگر معتقد هستید که درست نوشته اید, بیایید از آن دفاع کنید. برابر کردن فرصت فرد و سازمان «نه سازمان» است! باید وضع حق برتر سازمان بر فرد را روشن کنید. این موضوعی است که بشدت مهم است و باید صراحت پیدا کند.
و اما بعد: از جمله واکنش های خواندنی دیگر در رابطه با بحث دیدگاه نوشته رفیق آرش کمانگراست. این رفیق با اشاره به تفاوت روش های برخورد در رسانه های نوشتاری و سمعی و بصری تاکید می کند که در رسانه های سمعی و بصری سازمان «هر چه خواستید می توانید بگوئید, اما اگر همان حرف ها را مکتوب کردید مشمول «شکنجه تراپی دیدگاه» می شوید!! آیا مردم به ما نخواهند خندید؟»
به نظر رفیق آرش کمانگربرای این که «مردم به ما نخندند» و «شکنجه تراپی» نشویم به سه «دلیل» بهتر است دیدگاه را حذف کنیم. «دلیل» اولش این است که ما در حال حاضر از مرحوم مارتیتف منشویک هم راست تر هستیم و «دست او را از پشت بسته ایم» و به ملاحظه حفظ نیروهای سازمان هم هست که راست هستیم. پس دیگر «چرا از میان همه این ضوابط و مقررات, تنها معیارهای «دیدگاه» است که باید با وسواس تمام پیاده شود.»؟ یعنی از نظر رفیق آرش کمانگر اگر در برخی از ضوابط و مقررات راست هستیم و دست مارتینف منشویک را از پشت بسته ایم چه اشکال دارد که درزمینه معیارهای دیدگاه هم کمی راست بشویم. (رفیق آرش کمانگرمتاسفانه توضیح نداده است که ما در رابطه با دیدگاه عملا به نظرش چقدر باید راست بشویم و در این زمینه دست کدام منشویک مرحوم را باید از پشت ببندیم! و مثلا به اندازه سازمان اکثریت راست بشویم خوب است یا بد است؟ مثلا اگر»چند گرایشی» های ما یکی زبانم لال با سلطنت و شهریار آهی و داریوش تقی روزه بلاسد, یکی زبانم لال برای جمهوری اسلامی چراغ بزند, یکی ایضا زبانم لال به علافی سیاسی وسط دمکرات های بورژوا وقت بگذراند و یکی زبانم دیگر خیلی خیلی لال به دلارهای آمریکا چشم بدوزد, کافی است یا این حد از راست روی زیاد است و تا آنجاها نباید برویم؟ این حد راست روی را راستش من نفهمیدم رفیق آرش کمانگربا کدام مقراض می برد و با کدام متر اندازه می گیرد) دومین «دلیل» رفیق آرش کمانگراین است که «لزومی به هراس از درج مقالات فردی رفقا نیست» به عبارت دیگر به نظر این رفیق ما یک کمی راست می شویم و یک کمی هم ترسمان را کنار می گذاریم و اما سومین «دلیل» خواندنی این رفیق این است: «اگر ما حزبی بودیم با صدها و یا دهها هزار عضو و از میان این جمع با توجه به رشد سواد و ابزارهای نوین ارتباطی, فقط چند صد نفر از اینها اهل قلم بودند و مثلا هفته ای یک مقاله به سایت می فرستادند, آیا کمیسیون محترم سایت…. فرصت سر خاراندان داشت تا چه برسد بررسی موشکافانه هر مقاله برای تعیین جایگاه آن؟ آیا ما به یک هیات ممیزی 30 نفره تمام وقت (با دستمزد و مزایای کافی) اختیاج نداشتیم که از پس این کار پر درسر برآید؟»
باید اعتراف کنم که من پس از خواندن سومین «دلیل» رفیق آرش کمانگردیگر واقعا از تعجب خشکم زد و از خود پرسیدم که این رفیق آیا اصلا در باره این استدلال بشدت عجیب و نامعقول خود فکر کرده است؟ اولا رابطه ای الزامی و این همانی میان بزرگ تر شدن یک حزب و کمرنگ تر شدن مرز نظرات سازمان و فرد و گرایش اقلیت در آن وجود ندارد. در حالی که عکس آن درست است. وقتی حزب بزرگ توده ای هستید که هر موضع شما می تواند ارکان قدرت را بلرزاند, و هر فشار قدرت می تواند شما را به حاشیه براند, اتفاقا به حد بیشتری از نظارت ارگانی در همه سطوح و تفکیک نظر فرد از سازمان نیاز دارید. و اتفاقا چون صدها و هزاران نامه و نظر ممکن است روزانه به دست تان برسد ناچار هستید سازماندهی منظم تری برای تفکیک دیدگاهها و عقاید و نظرات سازمان از بیرون سازمان و فرد از تشکیلات داشته باشید. وانگهی رفیق آرش کمانگرچطور می خواهد رابطه میان حزب بزرگ توده ای با صدها هزار عضو را با کاهش نظارت ارگانی اثبات کند؟ از طریق نبودن وقت «سرخاراندن»؟
ثانیا: رفیق آرش کمانگربگوید که اصلا به چه اعتبار حزبی که فقط 100 تا قلم زن دارد و صدها هزار عضو باید یک عدد سایت داشته باشد؟ چنین حزبی باید دهها سایت ارگانی خبری, سیاسی, تئوریک, تخصصی در هر حوزه ای داشته باشد و بهترین و مجرب ترین کادرها را در کنار نیروهای تازه نفس برای ترکیب تجربه و آموزش به هدایت سیاسی این سایت ها بگمارد. تصور حزبی با صدها هزار عضو و یک عدد سایت ارگانی تصور فیلی است با کله مورچه. حزب بزرگ توده ای با صدها هزار عضو و فقدان سازوکارهای روشن و شفاف برای تفکیک عقاید و نظرات سازمان از فرد, غیرقابل تصور است. مثال رفیق آرش کمانگربشدت ناهنجار و بی مورد است.

چند کلمه هم در باره «قضایای بدیهی هندسی»
و اما بعد: من حالا خود را ناگزیر یافته ام تا مقداری در باره «قضایای بدیهی هندسی» بنویسم. ریشه این ناگزیری ام وضع و حال ماست. شکست انقلاب, دیرپایی استبداد, ضعف نیروهای دمکراسی و چپ, شرایط دشوار مهاجرتی ما و فروریزی ناگزیر بخشی از حساسیت های انگیزه ساز و سیاست آفرین ناشی از قطع طولانی ارتباط زنده و تاثیر مستقیم از وضع داخل, قطع تقریبی پروسه جذب نیرو و ورود ما به دوره کهولت سن, شرایط را برای تاخت و تاز عامی گرمی فراهم آورده است. همیشه در دوره های شکست و سرخوردگی است که بیماری عامی گری در سازمان ها عود می کند. تحریک غرایز بدوی, جنت مکانی و خود مرکزانگاری در شکل هایی نظری چون تمایل به همسطح بودن حق فردی و حق سازمانی در زرورق «فرصت های برابر» عرضه می شود و روحیه خستگی و بی اعتنایی بستر پیشروی برای عامی گری فراهم می کند. در همین دوره هاست که می بینید سروکله ارگانگ های خصوصی که زمانی با هدف ایجاد ریل های تبلیغی پوششی برای تبلیغ ضابطه مند و متوازن با قواعد کار رسانه های باز برای از جمله مواضع سازمان راه اندازی شده بود اینجا و آنجا پیدا می شود یا درخواست حق ویژه و حق برابر فرد با سازمان با زبان زور و تهدید و ارعاب و به روش پنهان کارانه از طریق نامه های سرگشاده مجال بروز می یابد. وگرنه راست این است که امروزه حتی برخی از لیبرال ها هم به این سطح از درک دمکراتیک رسیده اند که بگویند و بخواهند که هر کس بر صندلی خود بنشیند و حاضر نباشند مرز خود را با دیگران درهم بریزند و یا تمایز این مرز از طریق تعبیه ستون دیدگاه در ارگان هایشان را «شکنجه تراپی» بنامند.
می خواهم بنویسم زشت است که نظارت ارگانی را «ممیزی» و «سانسور» و «نظارت استصوابی» بنامیم. اگر مردی ازمیان سه و نیم میلیارد و یک نفر زن این کره خاکی, یک نفر را به همسری برگزیند معنایش این نیست که سه و نیم میلیارد زن را «سانسور» و «ممیزی» کرده است! معنایش این است که از حق انتخاب خویش بهره برده است. اگر یک انسان از بین صد حزب و سازمان سیاسی سازمان راه کارگر را برای فعالیت برگزید معنایش این نیست که 70 میلیون شهروند کشورش را «سانسور » و «ممیزی» کرده است, معنایش این است که بر محور اصول اعتقادی خویش سقفی برای مبارزه همبسته و مشترک یافته است. اگر کمیسیونی در چهارچوب وظیفه محوله از بین صد مقاله از چپ چپ تا راست راست ده تا را با هدف های حزب و سازمان خویش مغایر بیاید و از انتشار آنها در سایت ارگانش خودداری کند, معنایش این نیست که آنها را سانسور کرده است, معنایش این است که از مواضع سازمان خویش دفاع و حمایت و صیانیت کرده است. معنایش این است که گفته است که ما نه تخته سیاه آویخته بر سر گذر هستیم که هر کس هر چه خواست بر ما بنویسد و نه دولت در قدرت که شهروند آزادی بی قید و شرط بیانش را از ما طلب کند. بلکه ما خود در کنار آن شهروند در زمره طلبکاران این آزادی از دولت هستیم. اگر داوطلبانه پذیرفته باشیم که روش اعتمادشکنانه و پنهان کارانه برای دستیابی به توافق جمعی سیاسی در درون یک سازمان روش نادرستی است که نباید استفاده شود و اگر مورد پرسش قرار گرفتیم که چرا چنین روشی در پیش گرفتیم, حق نداریم خود را اسپارتاکوس ثانی بنامیم و لذا غیر مستقیم رفیق سازمانی خود را آن سردار جلاد قاتل برده گان روم تصویر کنیم که پنج هزار برده را از کوههای کارتاژ تا پای دروازه های رم یکی یکی به صلابه کشید و حق نداریم فریاد بزنیم که «سوت پاسبان» کشیده اند و انگار که حکومت نظامی راه افتاده است و اختناق پلیسی راه انداخته اند.
روایت است که عیسی شب قبل از مصلوب شدن به یهودا گفت: «ای یهودا تو فردا تا پیش از این که سپیده بردمد سه بار به من خیانت خواهی کرد.» می خواهم بنویسم زشت است که به قول رفیق حسن زیر «آفتاب تموز» با من کباب بخورید و در چشمان بی خبرم زل بزنید و در آغوشم بگیرید و آنگاه پیش از آن که سپیده بردمد بر صلیب نامه سرگشاده ام بیاویزید!
می خواهم بگویم زشت است که تقریبا همه ارگان ها و نهادها در دست امضا کنندگان نامه سرگشاده بوده باشد, اکثریت کمیته مرکزی در اختیار آنها بوده باشد, همه ارگان های سازمان را نیمه خصوصی کرده باشند و هر کس هر چه دلش خواسته باشد گفته باشد و بعد یکدفعه فریاد برآورند که آی بیایید که ما را خفه کرده اند. آی بیایید که ما درد داریم, آی که در سازمان انگار حکومت نظامی برپا شده است. زشت است که در ارگانک های نیمه خصوصی شده خودتان که برخی از آنها در زمان آغاز کارش روی شانه های نحیف آدم هایی مثل من هم ایستاد و برای دیگران چهره و نام و شخصیت درست کرد قلم پای هر کس که بخواهد گوشه چشمی داشته باشد خرد کنید و به شیوه سزارهای رم بر آنها فرمان برانید و مقدرات و بود و نبود و چند و چونش را مطابق سلیقه ذات اقدس خودتان بچینید و بعد همزمان فریاد برآورید که پرسشگری در باره علت رفتار اعتمادشکنانه و پنهان کارانه برای دستیابی به یک تفاهم سیاسی «سوت پاسپان» است.
زشت است که طی یک جنگ گریلایی گم شتاب نفس گیر و انرژی سوز و کلافه کنننده با پیگیری و سماجتی حیرت انگیز و با استفاده از آرای افراد هم نظرتان آدم هایی مثل مرا به تدریج از گردونه کار و فعالیت های سازمانی وادار به کناره گیری و وادار به تصفیه کنید و بعد بروید بنویسد این آدم «نامحسوس» بوده و دوباره حالا «محسوس» شده است. شما که ابزارهای تبلیغی و رسانه های سازمان را خصوصی کردید تا شرایط فراهم شود که به قول رفیق آرش کمانگر»هر چه دلتان خواست بگویید» شما که هر چه دلتان خواست تا حالا گفته اید, و هر چه نوشته اید با ایمیل گروهی به صدها سایت و نشریه اینترنتی و وبلاگ فرستاده اید؟ دهانتان بسته بود؟ جلوی نظرتان را کسی گرفته بود؟ هیچکس آمد به شما گفت که چرا این طور وسیع هر چه می نویسد همه جا پخش می کنید؟ نه!! و هزار بار نه!! آنچه شما می خواستید این بود که در حالی که همه این ها را دارید حق داشته باشید هر زمان میل تان کشید, و هر اندازه کشید درست بر پیشانی سایت راه کارگر هم هر چه خواستید بنویسید و احدی هم حق چون و چرا نداشته باشد. و حتی حق نداشته باشد بپرسد که تبلیغ فرد حق دارد برتر از تبلیغ سازمان گردد؟ و برای این کار بیش از یک سال است که این سازمان و اعضایش را ذله کرده اید و به رفقای سی ساله تان بدترین اتهامات را بسته اید. راستی رفیق تقی روزبه از جان ما دیگر چه می خواهید؟
می خواهم بنویسم زشت است که به محض این که با انتقاد روبرو می شوید و توانایی دفاع از نظرتان را پیدا نمی کنید خود را به موضع مظلوم مورد احجاف قرار گرفته می گذارید که انگار هیچ چیز و واقعا هیچ چیز جز آزادی بیان برای طرح دیدگاهها و نظرات تان را نمی خواهید. یک نفر رفیق سازمانی با شهامت می خواهم که با انگشت به من نشان دهد که این سانتر راه کارگر اصلا تا حالا چه نظری در زمینه تاکتیک, اصول سازمان یابی, مبانی برنامه ای, سوسیالیسم, حکومت کارگری, دولت نوع کمون, دمکراسی مشارکتی و … داشته و داده که کسی جلویش را گرفته و آزادی اش را در درون سازمان سد کرده است؟ سانتر راه کارگر بزرگ ترین خاصیتش این است که خاصیت نظرسازی ندارد . هرگز نداشته است. یک لابیرنت است که بیرون از دایره کداخدامنشی های کسالت آور و ایفای نقش چسبناکی یک کلمه حرف حساب در حوزه نظر ندارد که بزند. به همین دلیل است که به جای خود نظر دائم پشت اهمیت وجود آزادی ابراز نظر مخفی می شود. این ناتوانی و سترونی سانتر راه کارگر است که نه می تواند خود را از انحلال طلبی جدا کند و نه می تواند با آنها تصفیه حساب نظری کند, نه می تواند خود را به مثابه یک گرایش مستقل فورموله کند. این گرایش پس از این همه مدت وقتی یک نامه سرگشاده درونی تحویل این سازمان داد ده جایش زده دارد و یک جای سالم در آن یافت نمی شود و جا به جا به انحلال طلبی غلطیده است و طوری هم درغلطیده است که حالا رفیق تقی روزبه انحلال طلب کارش این شده است که از طریق دست کاری عامدانه نوشته آنها, راه فرار برایشان باز کند. رفقا کار شما به جایی رسیده است که برای دفاع از «قانونیت» و مرکزیت, رفیق تقی روزبه که سیاه بر سفید نوشته است که اصلا هر گونه اعتقاد به رهبری امری قبیح است, از مرکزیت انحلال طلب دفاع می کند. من به راستی امیدم به این بود که اگر رفیق تقی روزبه نظرش را به هر دلیلی به دقت فورمولبندی نمی کند و فقط کارش شده است پراندن احکام نظری نامفهوم و غریب, حداقل رفیق پیران آزاد این کار را صورت دهد تا حالا که سانتر بی نظر راه کارگر همچنان بی نظر است گرایش آنها بتوانند بحث های خوبی را با گرایش دیگر پیش ببرنند. ولی بعد از خواندن یادداشت آخر رفیق پیران آزاد پاک ناامید شده ام. مگر می شود با کسی که نشان نمی دهد که فرق دمکراسی و دیکتاتوری و رابطه حق رای با اصولیت ها را می داند, بحث سالم نظری علنی روی مدل های سازمان دهی راه انداخت؟
این یادداشت را به همین جا پایان می برم. گفتنی بسیار دارم و لازم باشد البته باز هم خواهم گفت.

الگوی سازمانی ما و آنچه طرفداران نه – تشکیلات خواهان آن هستند
روبن مارکاریان
یک مقدمه کوتاه! حزب بلشویک برمبنای الگوئی که لنین در ارتباط با سازماندهی تشکل حزبی برای مبارزه در شرایط استبداد ارائه می دهد می تواند در طی هفده سال، طبقه کارگر را درروسیه تزاری به شکل موفقی تا پیروزی انقلاب اکتبر و نیز پیروزی در جنگ داخلی و تثبیت اولین دولت کارگری هدایت کند. در طی این مدت حزب بلشویک که جناح اصلی حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه است به لحاظ زندگی درون حزبی تشکلی است زنده، پرتحرک با مباحثات درونی که در اکثر موارد خصلت علنی دارد ونیز آزادی فراکسیون هائی که در این یا آن مورد بر سر این یا آن مسئله شکل می گیرند. سخن کوتاه ! از یک سو انضباط و اراده واحد برای مبارزه در سخت ترین شرایط استبداد و از سوی دیگر دمکراسی درون حزبی فراگیر و گسترده خصلت نمای این الگوی حزبی است.
منع فراکسیون در جنبش کمونیستی!
کنگره دهم حزب بلشویک با منع فراکسیون ها نقظه پایانی می گذارد بر دمکراسی درون حزبی. بدین ترتیب شرایط را برای عروج استالنیسم و تبدیل حزب به حزبی تک صدائی و مومیائی فراهم می سازد. انترناسیونال کمونیستی با عروج استالنیسم این الگو را به الگوی اکثریت قریب به اتفاق احزاب کمونیستی مبدل می کند. فراکسیون به مثابه انظباط شکنی، نقض اراده واحد حزبی به تابو مبد ل می شود. فراتر از آن، چون احزاب سوسیال دمکرات و نیز جریانات تروتسکیستی سنت آزادی فراکسیون را ادامه می دهند الگوی استالنیسم» آزادی فراکسیون» را جزئی از نظام فکری سوسیال دمکراسی یا رفرمیسم سوسیال دمکراتیک و نیز تروتسکیسم دانسته و آن را انحرافی غیرقابل انکار و بیگانه با مارکسیسم قلمداد می کند . پیروزی هائی که احزاب کمونیست در مبارزه علیه فاشیسم( حزب کمونیست ایتالیا، فرانسه ….) و استعمار ( احزاب کمونیست چین، و یتنام …) بدست میاورند خود به تقویت الگوی استالینی و سنگوارگی تابوی فراکسیون مبدل می شود. اگر چه در همه این احزاب فراکسیون ها به صورت مخفی و پشت پرده شکل گرفته و گسست ها در رهبری به صورت کودتا های فراکسیون های مخفی در می آید، اما منع فرا کسیون یک گاو مقدس است!
فراکسیون در سنت تروتسکیستی!
با شکل گیری تروتسکیسم در برابر استالنیسم، تروتسکی الگوی حزب بلشویک قبل از کنگره دهم را به عنوان الگوی حزبی بر می گزیند. در این الگو فراکسیون ها خصلت موقت و مشخص دارند و نه خصلت ثابت و پایدار. از نظر الگوی حزبی تروتسکیسم، فراکسیون های پایدار در طول زمان تحزب را ناممکن ساخته و موضوعیت تشکل حزبی را از بین می برند. به این ترتیب در تشکل ها و احزاب تروتسکیستی تنها فراکسیونهای موقت، موردی و مشخص تحمل می شود.
فراکسیون و احزاب و تشکل های جدید سوسیالیستی!
در دهه نود قرن گذشته احزاب توده ای جدیدی در خارج از الگوهای سنتی قبلی پا به عرصه وجود می نهند. حزب کارگران برزیل، حزب تجدید بنای کمونیستی و … . ازجمله شاخص ترین این ها عبارتند از:
حزب کارگران برزیل : بخشهائی از جنبش سندیکائی، جنبش های اجتماعی، تشکل های چپ رادیکال و تشکل های چپ سنتی که هر یک نقش معینی در پیکار علیه دیکتاتوری نظامی داشته اند این حزب را به وجود می آورند. این حزب از فراکسیون های پایداری به وجود می آید که هر یک دارای ویژگی های معین ایدئولوژیک و سیاسی هستند و بنابراین خصلت فراکسیونی آنها نسبتا» پایدار است.
» حزب تجدید بنای کمونیستی» : پس از فروپاشی حزب کمونیست ایتالیا با شرکت گرایش هائی از حزب کمونیست ایتالیا، بخشی از جنبش اتحادیه ای ایتالیا، جریانات رادیکالی نظیر » ایل مانیفستو» و چند گرایش تروتسکیستی شکل می گیرد و خود را به صورت شش فراکسیون رسمی سامان می دهد.
بدین ترتیب الگوی این نوع احزاب جدید، الگوئی است که از فراکسیون های ثابت – که هریک در گذشته یک هویت تشکیلاتی مستقلی داشته اند- تشکیل می شود اما علیرغم ساختار فرا کسیونی در صحنه سیاسی به مثابه حزبی با اراده واحد مبارزاتی ظاهر می شود.
در سال 1370 هنگامی که در حال تدوین اساسنامه سازمان بودیم کمیسیون ویژه ای برای تدوین فراکسیون انتخاب شد که من عضو و مسئول آن بودم. ما اساس کارمان را نقد الگوی استالینستی، بازگشت به سنت لنینی قبل از کنگره دهم ، جذب عناصر مثبت سنت تروتسکیستی و مهم تر از همه بررسی الگوی احزاب جدید قرار دا دیم. از نظر ما الگوی «احزاب جدید سوسیالیستی» می توانست الگوی مناسبی برای تجید آرایش حزبی جنبش کمونیستی پس ار فروپاشی سوسیالیسم موجود باشد. بنابراین ما مبنای کارمان را برای فراکسیون ها الهام از این الگو قرار داده و در تدوین مقررات فراکسیون بعضا» مقررات فراکسیونی آنها را عینا» وارد مقررات مربوط به فراکسیون در اساسنامه سازمان کردیم. بدین ترتیب اساسنامه ما به مثابه تنظیم کننده مناسبات درون حزبی، برشی است رادیکال با سنت استالینستی همراه با پذیرش حداکثر دمکراسی درونی تا حد فراکسیون های ثابت و پایدار( با توجه به الگوی احزاب جدید سوسیالیستی) که ظرفیت هم زیستی گرایشات گوناگون را در چهارچوبی کاملا» دمکراتیک تامین می کند.
پس از کنگره اول در سازمان ما دو فراکسیون شکل گرفت که حقوق فراکسیونی آنها به گسترده ترین شکل ممکن- که در تجربه تحزب در ایران بی سابقه بوده است- رعایت گردیده است.

آیا مضحک نیست که در سازمانی با چنین الگوی حزبی ، ساختار و تجربه ای ناگهان عده ای مطرح می کنند که فضای سانسور و خفقان بر سازمان حاکم شده است. و جالب است که اکثریت کمیته مرکزی یعنی مدیریت تشکیلات نیز در شمار همین مدعیان قرار دارند؟
الگوی حزبی ئی که طرفداران نامه سرگشاده مطرح می کنند!
الگوی سازمانی ارائه شده توسط نامه سرگشاده، الگوی «نه سازمان» و یا به بیان روشن تر انحلال سازمان است. درنامه سرگشاده گفته می شود که مصوبات سازمان به نام خودسازمان و با امضاء ارگانهایش اعلام میشود. ستون دیدگاه حذف شده و نوشته ها با امضاء فردی انعکاس نقطه نظر افراد خواهند بود و» نه سازمان»! یعنی سازمان مبدل به یک گزارش سیاسی سالانه و احیانا» یک یا چند قطعنامه، چندین اعلامیه موردی مانند تبریک سال نو، اول ماه مه، هشت مارس، روز شهدای سازمان، کشتار 67، و چند اعلامیه در محکومیت دستگیریها و اعتراض به سرکوب ها و…..( مواضعی که نه تنها همه چپ ها در اکثر آنها مشترک هستند و مثلا» جز چند حتی بخشی از دمکرات ها و لیبرال ها را هم در بر می گیرد.)…. می شود.
بر مبنای این الگو، در سایت و نشریه سازمان که تریبون های رسمی سازمان هستند یکی از تشکل اتحادیه ای دفاع کرده آنرا در نوشته های خود تبلیغ و ترویج می کند، دیگری همین تشکل را بوروکراتیسم و مظهر تسلط انسان برانسان می داند( مانند تجربه پارلمان در قرن بیستم)،…. یکی می گوید که تشکل ها ی توده ای کارگری باید بر اساس درخواست های بی واسطه توده کار و زحمت شکل گیرد، دیگر کارگران سندیکای شرکت واحد را برای آن که چرا سندیکا را بر اساس لغو کارمزدوری شکل نداده اند به نقد می کشد و رفرمیسم آنها را افشاء می کند….یکی می گوید که «چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است» ، دیگر می گوید که تشکل هر نوع تشکل جز تشکل خطی بازسازی نظام سرمایه داری است… یکی می گوید انتخابات تحریم است دیگری می گوید باید در انتخابات شرکت کرد ….چنین است ترجمان تز تشکیلاتی نامه سرگشاده که مطرح می کند در سازمان ما باید» حرکت در جهت های گوناگون و حتی متضاد تاکتیکی» ممکن باشد!
به بیان روشن تر، برای اجرای تشکیلاتی که در جهت های تاکتیکی متضاد حرکت می کند، تریبون ها و ارگان های رسمی سازما ن باید منحل و به ستون آزاد مبدل شوند. و اولین اقدام در این راستا حذف «دیدگاه» یا » ستون آزاد» به مثابه نماد الگوی تشکیلاتی موجود است. الگوئی که در بیست سال گذشته ضمن جای دادن گسترده ترین تنوع نظری ممکن، این تنوع نظری را در چهارچوب سازمانی رزمنده که دارای سیما، هویت، استراتژی و تاکتیک های دوره ای شفا ف و روشنی است، آرایش داده است.
آری، ما به تاسی از الگوی تحزب سوسیالیستی بر آن بوده ایم که تریبون های متعلق به سازمان محل تبلیغ وترویج نقطه نظرات سازمان است( اعم از بیانیه ها، اعلامیه ها، مصوبات و یا مقالاتی که با امضای فردی مواضع سازمان را تبلیغ و ترویج می کنند) و ستون آزاد و یا ستون دیدگاه محل انعکاس نقطه نظرات افراد( که به هر دلیلی هنوز به نقطه نظرات مورد پذیرش سازمان مبدل نشده اند و یا نیازی هم نیست که در آ ن موارد نقطه نظر سازمانی وجود داشته باشد).
برخی از رفقای مدافع این نظر می گویند باید خود مراجعه کننده شعور کافی برای تشخیص داشته باشد! یعنی مراجعه کننده موظف است که برای دست یافتن به نظرات سازمان یا تمامی مصوبات سازمان راه کارگر را حفظ باشد و یا به تمامی اسناد سازمان راه کارگر مراجعه کند( از کنگره اول تا 13 که بخش زیادی از آنها متاسفانه در دسترس نیست ) تا بداند که فلان نظر، نظر سازمان است ویا نظر فرد. سئوال این است که چنین افراد همه دانی چه نیازی به مراجعه به ارگان های سازمان خواهند داشت؟ و این که آیا این شیوه بی ظیفه کردن یک سازمان و تجزیه آن به افراد و تبدیل ارگان های رسمی سازمان به جنگ نیست؟

اگر در شرایطی غیر از موقعیت انقلابی تبلیغ و ترویج یکی از مولفه های اصلی فعالیت سازمان است و اگر در شرایط تبعید اهمیت آن به مراتب افزایش می یابد پس یک سازمان اساسا» در تبلیغ و ترویج تاکتیک ها، استراتژی و برنامه اش موجودیت می یابد. تردیدی نیست که این تبلیغ و ترویج توسط اعضای آن سازمان و در تریبون های متعلق به سازمان انجام شده و هر مراجعه کنند ه ای و یا هر مخاطبی خواهد دانست که آن سازمان در موارد مختلف کدام مواضع را مطرح می کند. «ستون دیدگاه» و یا «ستون آزاد» نیز نشان می دهدکه نقطه نظرمطرح نظر فردی بوده و هنوز بهر دلیل به نظر سازمان مبدل نشده است.
این آن ساختار رسانه است که ما تا کنون داشته ایم .اما همانطور که در بالا دیدیم نامه سرگشاده تیرخلاصی به شقیقه این ساختار شلیک میکند برای آن که راه کارگر را به سازمانی مبدل کند که در آن به طور همزمان شنا در جهت ها ی تاکتیکی مختلف میسر باشد.
سازمان پلورالیستی! پلورالیسم نام شبی است که توسط طرفداران » نه تشکیلات» گاه به عنوان تنوع نظر و گاه به عنوان تنوع برنامه ای مطرح می شود! رفقا مطرح می کنند که خواهان سازمانی پلورالیستی هستند؟! در بالا توضیح دادم که ما فراکسیون های پایدار را نیز در ساختار خود پذیرفته و در دوره هائی نیز در سازمان ما فراکسیون های ثابت با اختلاف برنامه ای چشم گیر با برنامه سازمان ما وجود داشته است چه برسد تنوع نظری که لااقل در هجده سال گذشته در سازمان ما امری نهادینه شده است … پس مسئله چیست؟. رفقای مطرح کننده تشکیلات پلورالیستی خواب نما نشده اند و می خواهند چیز تازه ای را مطرح کنند. پس این نوآوری فراتر از تنوع نظری و حتی آزادی تشکل های فراکسیون های پایدار است که در سازمان ما به کامل ترین شکل خود وجود داشته است. چه که رفقا می خواهند با نام شب «پلورالیسم» بیان کنند نه فقط به طور همزمان شنا در جهت های تاکتیکی مخالف بلکه امکان حرکت در جهات های مختلف استراتژیک و برنامه ای و به بیان دیگر جایگزین کردن تشکل جبهه ای به جای تشکل حزبی است.
خلاصه آن که دیدگاه در این جا نه یک تمهید در سازمان دهی تنها رسانه سازمان بلکه اسم شبی است برا ی انحلال سازمان و تبدیل آن به «نه سازمان» البته با حفظ نام سازمان به عنوان یک سرمایه سیاسی مشترک. این الگوئی است که مثلا» در سازمان اکثریت اکنون عمل می کند. جناح فرخ نگهدار در لند ن با آخوند های طراز اول رژیم ملاقات می کند، جناح سلیمی با رضا پهلوی در برلین نرد می بازد و جناح کریمی با حزب دمکرات، حزب کومه له ایران، اتحاد فدائیان خلق و .. ائتلاف تشکیل می دهد.این ها کنگره ها ئی دارند که دور هم می نشینند و تصمیماتی هم می گیرند اما مطلقا» هر کس آزاد است که هر حرفی که دارد به نام اکثریت بزند و در هر جهت تاکتیکی و برنامه ای که ترجیح می دهد شنا کند…. اکثریت تنها یک نام است یک سرمایه مشترک که هر کس در دادو ستدهای سیاسی خود از آن بهره می گیرد…

چرا فرهنگ و روش خشونت ا؟

ر. تقی روزبه که از مدتها قبل( کنفراس کلن) مخالفت خود را با اصول تشکیلات حزبی مطرح کرده بود می دانست که نظرش در سازمان ما خریدار ندارد( جز ر. پیران آزاد و چند تن دیگر)! اما در طول این چند سال نظرگاه او تعمیق پیدا کرد. او اکنون همه الگوهای حزبی موجود را بوروکراتیک و باز تولیدگر نظام سرمایه داری دانسته و معتقد است که تحزب باید به تشکل جنبشی یا فورومی باشد. در راستای این مسیر البته حذف دیدگاه و مبدل کردن تنها تریبون سازمان به فورم گام بلندی به پیش است. برخورد سال پیش وی به مدد فرهنگ خشونت، اتهام، ترور شخصیت – که در سازمان ما تا آن زمان حتی در شدیدترین بحرانهایش سابقه نداشته است- یک درخواست مشخص را مطرح می کرد. حذف دیدگاه!شکی نیست که تبدیل سایت و نشریه راه کارگر- به عنوان تنها رسانه های سازمان ما که به نام راه کارگر مواضع ما را مطرح می کنند- به فوروم ویا یک جنگ ، گام بلندی در مسیر انحلال طلبی است.
این الگو که از جنبش های ضدسرمایه داری جهانی گرفته شده است سازمان را به یک فورومی مبدل می کند که افراد وابسته به آن بر اساس اصول بسیار کلی گرد هم آمده اند. هر کسی می تواند در مسیری که خواست به لحاظ تاکتیکی شنا کند و هر آن چه که خواست بنویسد و بگوید. اقدامات مشترک نتیجه توافقات مشترک از طریق اتفاق آراء می باشد….
اکنون اما ر. روزبه تنها نیست. ر. حسن حسام از سازمان دهندگان نامه سرگشاده با بکارگیری همان فرهنگ خشونت دقیقا» همان درخواست را مطرح می کند. این در حالی است که پس از کنگره 13 مباحثات درونی از جمله بازبینی مجدد «ضوابط حاکم بر رسانه ها» در جریان بود. ناگهان تدارک دمکراتیک کنگره( که زمان و مکان آن نیز تعیین شده بود) از طریق یک اقدام کودتا گونه، قطع می شود. کودتائی که چهار عضو کمیته مرکزی سازمان( یا اکثریت کمتیه مرکزی سازمان) در میان آنها قرار دارند،. امضاء کنند گان اعلام می کنند که یک گروه نا انسان، غیر کمونیست و… نفس سازمان را بریده ، رهبری در سایه درست کرده اند….. و اعلام می کنند که از پس به منویات این رهبری در سایه تمکین نخواهد کرد… اعلام می کنند که نوعی از سازمان را می خواهد که بتوان به همزمان در جهت های تاکتیکی مختلف شنا کرد…. و خواهان اجرای بلادرنگ یک درخوست مشخص میشوند!. حذف بلا درنگ ستون دیدگاه که مزاحم فعالیت آنان است !
روشهای مشابه برای دست یابی به اهداف مشابه! شاید رفقا بهتر می دانند که برای تحمیل «نه سازمان» به راه کارگر ابتدا باید سرزمین سوخته مناسباتی به وجود آورد!اما آیا برای رفقا روشن نیست که » نه سازمان» درالگوی سازمانی ما نمی گنجد و راه کارگر را نمی توان با این شیوه ها منحل کرد؟

25 آوریل2009

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: